درآمدي به: شخصيت‌شناسي زنان در قصه‌هاي قرآن

پدیدآورمحمد مهدی رضایی

نشریهبینات

شماره نشریه21

تاریخ انتشار1388/02/12

منبع مقاله

share 28 بازدید
درآمدي به: شخصيت‌شناسي زنان در قصه‌هاي قرآن

محمد مهدي رضايي

1. زن ، به عنوان نيمي از نفس انساني كه آفريده خداوند است وظيفه او در زمين ، در عرصه حيات آدمي نقشي سازنده وجايگاهي بس ارجمند است. زن به همراه نيمه ديگر، يعني مرد، و با ياري جستن از استعدادهاي بسيار و گاه منحصر به فردي كه خالق دانا در طبيعت او به وديعت نهاده ، جاده پر پيچ و خم زندگي را مي‌پيمايد ، تا سرانجام نقش درخور و شأن شايسته خويش را دريابد و به كمال سزوار خود نايل آيد.
از منظر قرآن ، زن و مرد، هر دو انسان‌اند و از يك سرچشمه جوشيده‌اند ؛ « يا ايها الناس اتقوا ربكم الذي خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً كثيرا و نساء» ( نساء/4/1) و آن دو را خداوند ،‌ مستقل آفريد و طبعيت‌شان را گوناگون قرار داد ، تا هم تميز داده شوند و تا آنچه مقصود خداوند است‌ ، يعني حيات و زندگي اجتماعي بر روي زمين ، انجام پذيرد. اين امر برخاسته از حكمت خداوند بود و از علم او به همه چيز.
قرآن ، براساس همين نگرش ، آنان را به احكام الهي مكلف مي‌كند و تعليمات ديني انبيا را متوجه‌شان مي‌سازد. آنجا كه سخن از انسانيت است و پاي زن و مرد به عنوان دو انسان به ميان مي‌آيد ، اثري از فرق و اختلاف وجود ندارد؛ هرچه هست ، برابري و تساوي است و مورد خطاب خداوند ، فطرت و نفس انساني مي‌باشد. اما اگر شارع مقدس به طبيعت زن و مرد ، اشاره كرده و شأن خاصي از وجود آن دو را مورد توجه قرار داده ، آنگاه است كه به ناچار ، از تفاوت‌ها و تشخيص‌ها سخن مي‌رود. مثلاً ،‌ اسلام ، نماز را از زن حائض و نفسا برداشته و او را در ايام عادت ،‌آزاد گذاشته است. اين حكم الهي ، البته ،‌ رابطه‌اي مستقيم با طبيعت زن و وضع جسماني او دارد و شامل مرد، كه طبيعتي ديگر دارد، نمي‌شود.
قرآن ، چه آنجا كه از حقوق زوجيت سخن مي‌راند و چه آنجا كه سرگذشت زنان و مردان را در قالب داستان بيان مي‌كند ، يكسر از چشم عدالت و تساوي حقوق ، به زن و مرد مي‌نگرد و بي‌دليل ، يكي از ايشان را بر ديگري ترجيح نمي‌دهد. ملاك و معيار تكليف و مسئوليت ،‌ همان ‌« نفس واحده » است كه زن و مرد ، آن را به طور كامل دارا مي‌باشند. خداوند، درباره مادر موسي فرمود: « و اوحينا إلي ام موسي أن ارضيعه» ( قصص، 28/7) همچنين ، زني چون مريم عذرا را مخاطب قرار داده ، فرشتگان را مأمور مي‌كند تا او را به فرزندي كه اسمش مسيح است ، بشارت دهند: « اذ قالت الملئكة يمريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح ، عيسي بن مريم» ( آل‌عمران، 3/45)
زن قرآني ، نه سبب اصلي بدبختي‌ها و بيچارگي‌هاي بشر است ،‌ نه اساس فتنه و شر و نه شيطاني زيبا و وسيله‌اي براي ارضاي هوس‌هاي سيري ناپذير آدمي. تصويري كه قرآن ، در قصه‌ها و غير آن ، از زن و شخصيت او به نمايش مي‌گذارد ،‌ به طور كلي با ديدگاه ملل و اقوام ديگر و با انديشه‌هاي غير قرآني متفاوت و ناخواناست. براي رسيدن به يك نظر دقيق و يك فكر صحيح درباره زن و منزلت او ، راهي جز بازگشت به قرآن و تأمل در آن وجود ندارد.
2. در تعريف شخصيت گفته‌اند:‌« اشخاص شناخته‌ شده‌اي كه در داستان ، نمايش و ... ظاهر مي‌شوند ، شخصيت مي‌نامند. شخصيت در اثر روايتي يا نمايش ،‌ فردي است كه كيفيت رواني و اخلاقي او در عمل او و در آنچه مي‌گويد و مي‌كند ، وجود داشته باشد.1
آنچه در كتاب‌هاي آموزش فن قصه‌نويسي ،‌ تحت عنوان «‌ تعريف شخصيت » آمده است، آن چنان كه بايد ، جامع و مانع نيست و بعضاً ،‌ در دايره تعريف هم نمي‌گنجد. با اين همه ، در لابلاي اين تعاريف ، نكته‌هايي وجود دارد كه مقبول همگان است و تا اندازه‌اي در شناخت عنصر شخصيت راه گشا مي‌باشد.
با توجه به تعريفي كه آمده وتعاريفي مانند آن ، سؤالي به ذهن مي‌آيد:‌ آيا اين تعريف‌ها ، شخصيت‌هاي قرآني را هم در برمي‌گيرد ومي‌توان شخصيت‌هاي قرآني را با اينگونه تعريف‌ها سنجيده و به بررسي آنها پرداخت؟
تا به اين سؤال ، جوابي هر چند ناقص داده باشيم ،‌ با طرح دو مساله ، به مقايسه بين عنصر شخصيت در قصه‌هاي قرآن و عنصر شخصيت در ديگر قصه‌ها ، مي‌پردازيم.
الف ) ترديدي نيست كه شخصيت‌هاي داستان با ابزاري ساخته مي‌شوند كه نويسنده از زندگي و ديناي اطراف خود برداشت مي‌كند. او معمولا‎ً در آغاز خلق يك شخصيت ، با كمك جستن از حس ناخودآگاه و تا حدي خودآگاه ، از ميان كساني كه با آنان در طول زندگي خود آشنا شده است، فرد مناسبي را انتخاب مي‌كند ، آنگاه او را به كارگاه ذهن خلاق خود برده ،‌ چيزهايي از او مي‌كاهد و چيزهايي بر او مي‌افزايد و بدين ترتيب هيكل جانداري مي‌سازد كه هويت او ، سايه روشن‌هاي نهايي صورت وسيرت او در پيوند با ساير عناصر داستان و در پاسخ به نيازهاي آن عناصر شكل مي‌گيرد.2
اما شخصيت‌هاي قرآن ، از گونه‌اي ديگراند. اين شخصيت‌ها مخلوق ذهن نويسنده و برداشت‌هاي او از دنيا و زندگي نيستند بلكه خود واقعيت و حقايقي عيني هستند؛ و قصه‌هاي قرآن ،‌ عرصه‌اي است كه اين واقعيات و هستي‌ها بر روي آن به ظهور و بروز مي‌رسد و گوشه‌اي از حيات اجتماعي و فردي انسان را به شيوه‌هاي مختلف كه جز مهر و اقعيت بر پيشاني ندارند،‌به نمايش مي‌گذارد.
اگر شخصيت‌هاي داستاني ، سايه‌اي از شخصيت‌هاي واقعي‌اند ، ‌يعني ساختگي و جعلي‌اند ، شخصيت‌هاي قرآني ،‌ عين واقيعت‌اند و از خود اصالت و اساس دارند.
نكته ديگر اينكه، مراحل خلق شخصيت‌ به معنايي كه در داستان و رمان امروز وجود دارد،‌و در نوشته‌هاي اهل فن بيان شده است،‌ در قصه‌هاي قرآن ، اصلاً قابل طرح و بررسي نيست. پيشتر گفتيم كه در فرآيند خلق شخصيت ، داستان‌نويس با بهره‌گيري از دنياي اطراف خود و انسان‌هايي كه مي‌بيند و مي‌شناسد ، شخصيتي را ، ابتدا در ذهن خود مي‌آفريند و آنگاه بر روي كاغذ مي‌آورد و در طول داستان آن را مي‌پرورد ،‌ تا آنسان كه مي‌خواهد ، بشود. در اين حالت ، وقتي سخن از مراحل خلق شخصيت مي‌گوييم ، در حقيقت منظور مراحل خلق شخصيت در ذهن نويسنده است. آنچه او برروي كاغذ مي‌آورد و نشان مي‌دهد ، همه در ذهن اوست كه اتفاق مي‌افتد و در اختيار اوست، تا هرگونه كه مي‌خواهد در آ‌ن‌ها دخل و تصرف نمايد؛‌ و به همين دليل است كه تعبيري چون مراحل خلق شخصيت ، درباره كار نويسنده ، كاملاً درست خواهد بود.
با عنايت به آنچه گفته شد، ‌كار بيهوده‌اي است اگر بخواهيم با جست‌وجو در وقايع و رخدادهاي قصه‌هاي قرآني ، به بررسي مراحل خلق شخصيت بپردازيم. اصلاً به كاربردن اين تعبير درباره اين قصه‌ها آن هم به معناي رايج و متداول ، غلط و نابجا است. مگر اينكه پا را از دايره قصه و فضاي آن ، فراتر بگذاريم و به هستي و آنچه وجود خارجي دارد، نظر كنيم ،‌ آن گاه مراحل خلق شخصيت را درباره آفرينش ، زندگي و مرگ انسان‌‌ها ، كه به قدرت خداوند صورت مي‌پذيرد ، به كار ببريم. در اين صورت ،‌ مراحل خلق شخصيت دو معناي جداگانه و متفاوت خواهد داشت:‌
1. آنچه در دنياي ذهن و تخيل نويسنده اتفاق مي‌افتد.
2. آفرينش و پرورش موجودات به وسيله خداوند.
از اين دو معنا ، تنها معناي دوم قابل تطبيق بر قصه‌هاي قرآن است. چرا كه قرآن ، چونان آيينه‌اي در برابر حيات و هستي ، همه چيز را آنگونه كه بوده ،‌ هست و يا خواهد بود ، به ما نشان مي‌دهد.
ب ) عامل شخصيت در داستان و رمان، محوري است كه تماميت قصه بر مدار آن مي‌گردد و تمامي عوامل ديگر از قبيل:‌ كمال، معنا و مفهوم ، حتي علت وجودي خود را از عامل شخصيت كسب مي‌كنند. شخصيت است كه موجبات دگرگوني حوادث، جدال‌ها ، طرح و توطئه و ساير عناصر را پديد مي‌آورد.3به همين جهت نويسنده ، تلاش بسيار مي‌كند تا شخصيتي بيافريند ، بي كم و كاست و مطابق با موازين و اصول فن قصه نويسي.
شخصيت ،‌ در قصه‌هاي قرآن ، عنصري حتمي و اصيل نيست . اين عنصر ، مانند ديگر عناصر و عوامل ، طفيلي هدفي است كه قرآن از بيان اخبار گذشتگان و داستان افراد و گروهها دنبال مي‌كند. يعني بُردِ شخصيت تا جايي است كه بتواند نمونه و الگويي فراگير براي مخاطبان و عبرتي در پيش چشم ايشان باشد.
قصه نويس، چون شخصيت را محور اصلي و عمود خيمه داستان مي‌پندارد ، در پروراندن و باوراندن آن به مخاطب ، سعي بسيار مي‌كند و با بيان جزيي‌ترين امور ، از شخصيت ،‌ موجودي واقعي و عيني مي‌سازد. تا خواننده ، در قبول و باور آن شخصيت و آنچه در داستان اتفاق مي‌افتد. ترديد نكند . اين روش ،‌ با توجه به هدفي كه قصه نويس و رمان نويس در پي آن است، بسيار كارگر و مفيد خواهد بود. لكن شخصيت پردازي قرآن ، از مقوله ديگري است و هيچ وجه اشتراكي ، جز بيگانگي تعبير با ساير شخصيت‌هاي قصه‌ها ندارد.
بيان داشتيم كه نوع هدف ، در چگونگي ارايه شخصيت ، دخالت بسيار دارد. بنابراين ، درباره هدف قرآن از بيان قصه‌ها و اخبار گذشتگان ،‌ بايد گفت: قرآن ، همان گونه كه از بيان هر سوره‌اي ، به دنبال هدف خاصي مي‌گردد ، ‌از آوردن قصه‌ها و اختصاص دادن آيات فراواني به آنها نيز ، غرضي دارد. در اينكه اين غرض كدام است ، سخن اهل تحقيق « غرض ديني محض» را نشان مي‌دهد كه اين غرض در آيات مختلف قرآن پراكنده است و برشمردن همه آنها ، فرصت ديگري مي‌طلبد، اما، ناگزير به برخي از آنها كه با وجود گوناگون ، در ديني بودن مشترك‌اند، اشاره مي‌كنيم :‌
1. اثبات وحي و رسالت پيامبر(ص) 2. بيان اينكه ، دين يكسر از جانب خداوند است و مؤمنان همه يك ملت واحدند و خداوند يكتا پروردگار ايشان است 3. بيان اينكه همه اديان ، اساسي واحد دارند كه « ايمان به خدا » است 4. بيان اينكه وسله دعوت همه پيامبران يكي بوده و قوم ايشان همه عكس‌العملي يكسان داشته‌اند 5. بيان نعمت‌هاي الهي 6. آگاه كردن آدم از وسوسه شيطان 7. تربيت انسان و آموختن ايمان و اخلاق به او.4
3. درادامه اين نوشتار به بررسي اين نكته مي‌رسيم كه اصلاً هدف از وجود زن و شخصيت او در قرآن و قصه‌هاي آن چيست؟ آيا مقصود قرآن از اين كار، در راستاي همان هدف اصلي و عالي، يعني غرض ديني است ، يا هدف ديگري را دنبال مي‌كند.
پيشتر اشاره‌وار گفتيم كه شخصيت در داستان و رمان امروز، محور است كه تمام رخدادها و قضايا بر گرد آن مي‌گردند. شخصيت است كه آن‌ها را باعث مي‌شود و بودن يا نبودن ،‌ وچگونگي‌اشان را تعيين مي‌كند.
نقش زن ، به عنوان يك عنصر جذاب و كشش‌دار كه مي‌تواند بار عاطفي و احساسي و همچنين بار جذابيت داستان را در حد زيادي به دوش كشد، نقش تعيين كننده و حياتي‌اي خواهد بود. كم ‌تر داستاني و رماني را مي‌توان خواند و ردپايي از زن و شخصيت‌ او ، در آن مشاهده نكرد. بسآمد اين نقش‌ آفريني ، البته ، در رسانه‌هاي ديگري ، چون : تلويزيون ، سينما و تئاتر ،‌ به طور شگفت‌انگيزي بالاست. گرچه اين رويكرد ، دركشورهاي اسلامي‌ ، به خصوص ايران ، به شدت كشورهاي غربي نيست و يا به نوع ديگري ، ‌سامان داده شده ، اما مسلم است كه نقش زن در وسايل ارتباط جمعي ، به طور عام ، و در هنرها ، به طور خاص ، نقشي ويژه و سرنوشت‌ساز بوده وخواهد بود. اين سخن به معناي آن نيست كه زنان در دنياي معاصر ، بدين‌وسيله، توانسته‌اند به جايگاه اصيل و خدا دادشان دست يابند و يا اينكه ،‌ رسانه‌هاي ارتباطي ، در اين راه ، گامي بخاطر آنها برداشته‌اند. هرگز ، آنچه اكثراً مغفول مانده و كم‌تر به فكر صاحبان قدرت و زياده طلب رسانه‌ها خطور كرده ، همين نكته مهم و اساسي است. اساساً‌ ، از منظري كه كارگزاران عصر ما ، سواي اندكي انديشمندان فرهيخته و طالبان راستي و درستي ، به زن و منزلت او مي‌نگرند، هرگز نمي‌توان جايگاه حقيقي او را ديد و درك كرد و آنگاه شرايط رسيدن به آن شأن و مقام را فراهم آورد. بشر امروز زن را ابزاري مي‌پندارد، در دست آنان كه توان سوء استفاده بهره ‌كشي از او را دارند.
برگرديم به قرآن ، قرآن جز سخن حق نمي‌گويد و باطل از هيچ سو بدان راه ندارد. قرآن كلام خداوند است و هدايتگر و سازنده بشر. اگر چنين است ، كه هست ، پس قصه‌هاي قرآن نيزهدفي جز آن دنبال نمي‌كند. شخصيت ، چه زن باشد و چه مرد ، در هر صورت مقصود از پرداختن به آن ، رسيدن به هدف والا و برترين قرآني است.
روش قرآن ، در قصه‌گويي و شخصيت‌ پردازي ، نه آنگونه است كه با ارائه شخصيت زن ، او را وسيله‌اي براي برانگيختن احساسات وفتنه‌انگيزي و ارضاي خواهش‌هاي نفساني قرار دهد. ساحت اين كتاب الهي از اين امور پيراسته و مبراست.
زن مانند مرد ، طبيعتي انساني دارد. او در زندگي دنيا ، با ضرورت‌هاي گوناگون حيات روبه‌رو مي‌شود و در برابر آنها عكس‌العمل نشان مي‌دهد؛ ضرورت‌هايي كه بسياراند و مختلف ، و آدمي از برخورد با آن‌ها چاره‌اي ندارد.
پس آنجا كه سخن از زندگي و ضرورت‌هاي آن به ميان مي‌آيد. حضور بجاي زن‌ ، به عنوان جزيي انفكاك ناپذير از حيات ، حتمي و لابد مي‌نمايد. در قرآن نيز ، همين‌گونه است و زن ،‌ به صورت‌هاي گوناگون نقش لايق خود را ايفا مي‌كند، بي‌آنكه در واقعيت آنچه بوده ، جرح و تعديلي صورت گيرد.5
ضرورت حضور زن در قصه‌هاي قرآن ، از نوع ضرورت‌هايي كه در ادبيات و هنر امروز وجود دارد ، نيست. اگر وقايع و اتفاقات قصه اقتضا نكند ، قرآن براي كشاندن پاي زن به آن قصه ، ضرورتي احساس نمي‌كند و بدان تن در نمي‌دهد. به همين دليل ،‌ در شماري از قصه‌ها مانند: قصه اصحاب كهف ، قصه عبد صالح و موسي و قصه ذي‌القرنين ، از زن و نقش‌آفريني او، خبري نيست.
نتيجه آنكه: منطق قرآن ، حق و حق‌گويي است و بنايش بر تربيت و تهذيب نفوس بشري؛ و بر دامن چنين رسالت عظيمي ،‌ هرگز ، گِرد حيله‌گري ، فتنه انگيزي ، اشباع هوس‌هاي حيواني و تمسك به زيبايي‌هاي دروغين ننشيند؛ كه خداوند ، قرآن را بي نقص و كاستي آفريد و آن را از هر آفريده ديگر ، زيباتر ، جذاب‌تر و آراسته تر قرار داد.
4. روش قرآن ، در بيان قصه‌ها ، منحصر به فرد و بيگانه با برخي روش‌هاي معمول در قصه‌هاي ادبي و دست‌نوشت انسان است. سرگذشت‌ها و صحنه‌ها ، به اجمال و اختصار و گاه بدون ترتيب زماني اتفاق مي‌افتد؛ در اثناي يك قصه ، قصه‌ ديگر يبان مي‌شود ،‌ با مفاهيم و حقايق و موضوعات عقيدتي و اخلاقي و شرعي و هستي‌شناسي ، عرضه مي‌گردد. اين روش مخصوص و غير معمول ، قصه‌هاي قرآن را دگرگون ساخته ،‌ هويتي خاص به آن‌ها مي‌بخشد.6
در ياد كرد شخصيت‌ها نيز اين روش ، اعمال شده است. قرآن ، از شخصيت‌‌هايي مانند مسيح و مادرش ، با نام خاص ، ياد مي‌كند: « ذلك عيسي ابن مريم قول الحق الذي فيه يمترون» ( مريم ،19/34). و بسياري از شخصيت‌هاي ديگر را‌ ، كه بيشتر از زنان حق مي‌باشند ،‌ بي‌نام و نشان باقي مي‌گذارد و از آن‌ها ، گاه با عنوان خاص و گاه با وصف خاص ، نام مي‌برد؛ درباره مادر موسي و همسر فرعون فرمود: « و اوحينا الي ام موسي ان ارضيعه » ( قصص،28/7) و « و قالت امرات فرعون قرت عين لي ولك» ( قصص، 28/9) و دختران شعيب را هنگام ورود موسي به مدين ، چنين توصيف مي‌كند: « و وجد من دونهم امراتين تذوادن» ( قصص، 28/23)
اين شيوه قرآن ،‌ به خصوص در ياد كرد زنان ، پرسش‌هايي را در ذهن قرآن پژوهان برانگيخته و جدال‌هايي را باعث شده است. در مقام پاسخ با اين پرسش ‌ها‌ ، نظرها مختلف است و هر كسي علتي را بيان مي‌دارد. با همه اينها دو نظر عمده وجود دارد كه از آن دو نظريه ، با عنوان « تبعيت»‌ و « تعميم»‌ سخن مي‌گوييم.
تبعيت: نيامدن اسم زنان درقرآن ، بدون شك برخاسته از قصد و غرضي است. در اين ريشه‌يابي غرض قرآن سخنان بسيار گفته شده ، اما آنچه به نظر ما مي‌رسد شايد علت عمده باشد ، دو چيز است. توضيح آنكه : عرب‌ها ، در زمان نزول قرآن و پيش از آن ، زن را تابع مرد مي‌دانستند و در هيچ يك از شوؤن حيات ، براي او استقلال قايل نبودند. همچنين در محيط اجتماعي و فرهنگي آن زمان ، نام بردن از زنان ، آنهم در ميان جمع ، كاري زشت و ناپسند بوده است. قرآن نيز با توجه به موقعيت زن در جامعه آن روز عرب ، زن را تابع مرد و شخصيت او را عقبه و دنباله شخصيت مرد مي‌داند. به همين جهت در اوامر و نواهي و احكام ، زن و مرد را با هم متوجه مي‌سازد. نه اينكه يك بار زن را و بار ديگر مرد رامورد خطاب خود قرار دهد. آري ، قرآن همه جا بدين‌گونه عمل مي‌كند؛ چه آنجا كه آدم وحوا را از نزديك شدن به « شجره» برحذر مي‌دارد و چه آن زمان كه از بهشت مي‌راندشان و چه بعد از آن.7
آنچه ذكر شد‌ ، برگرفته از كتاب « الفن القصصي في القرآن الكريم» ،‌ نوشته متفكر و نويسنده عرب ، محمد احمد خلف الله بود كه در تبيين و توجيه نظريه تبعييت ، كه سخت بدان وفادار و معتقد است ، بيان كرده است. اين رأي را ، ديگران برنتافتند و سخت با ان به مبارزه برخواستند. كم‌تر كتابي را در اين زمينه مي‌توان يافت كه تعريض وتعرضي به نويسنده مذكور و نظريه او نكرده باشد.
بيان احمد خلف الله از چند جهت كاستي دارد و اشكلات متعددي برآن وارد است. پيش از پرداختن به موارد نقص ، محورهاي مطرح شده در سخن ايشان را فهرست مي‌كنيم:
الف ) زن در جامعه آن روز عرب تابع مرد بود و استقلال نداشت.
ب ) نام بردن از زنان ، در فرهنگ عرب‌ها ، كاري زشت و ناپسند بود.
ج ) قرآن نيز ، به پيروي از فرهنگ حاكم بر جامعه آن روز عرب ، زن را تابع مرد مي‌داند و نامي از او به ميان نمي‌آورد.
از اين محورهاي سه‌گانه ، تنها در مورد اول درست است و با آنچه در تاريخ عرب آمده ، سازگاري دارد. مورد دوم مبناي صحيح تاريخي ندارد و حكايت از اطلاعات ناقص مؤلف مي‌كند و مورد سوم ، يعني تأثيرپذيري قرآن از فرهنگ زمان نزول ، از اساس متزلزل است.
سيد عبدالحافظ عبد ربه ، از علماي طراز اول الازهر و مؤلف كتاب « بحوث في قصص القرآن» ادعاي دوم احمد خلف الله را چنين پاسخ مي‌گويد : « عده‌اي برآنند كه ياد نكردن قرآن از زنان ، به اسم خاص ، ريشه در باورها جاهلي عرب‌ها دارد ،‌ كه نام زنان را در جمع نمي‌بردند و آن را زشت مي‌پنداشتند. اين نظريه ، به گواهي تاريخ ، مستقيم و سالم نيست. عرب ، در محافل و مجالس خود ، نام زنان را بر زبان مي‌آورد و در شعرها و روايات به آن تصريح مي‌كرد. مگر نه اين است كه بسياري از نام‌آوران و مشاهير عرب را به نام مادرشان ، مي‌ناميدند و مي‌خوانند و نام زنان بزرگ قبيله را بر آن قبيله مي‌گذاشتند.8

تعميم‌:

تعميم ، به معناي عموميت دادن خطاب ،‌ با شيوه‌هاي گوناگون ، جزو مسايل و فروعات علم معاني و داخل در بلاغت قرآن ، است. از نمونه‌‌هاي كارآمد تعميم ، نام بردن از شخصيت‌ها و ذكر نكردن خصوصيات آنهاست. قرآن در موارد بسياري ، به خصوص در قصه‌ها ، از تعميم سود مي‌برد.
ياد كردن قرآن از زنان ، گاه با اسم خاص است. مثلاً از مادر عيسي با نام ياد مي‌كند و بارها آن را ، در شماري از آيات ، ذكر مي‌نمايد. قرآن در اين روش ، نيز ، در پي هدفي ارجمند مي‌باشد و بي‌دليل و يا بخاطر هدف‌هاي بي‌اهميت‌ چنين نمي‌كند. همچنين است اگر مي‌بينيم درموارد زيادي ، از زنان تنها به عناوين يا اوصاف ايشان ، بسنده مي‌شود و اسم خاصشان از قلم مي‌افتد. قرآن بدين وسيله ، از صنعتي علمي به نام « تعميم» كمك مي‌گيرد ، تا به آنچه منظور ومقصود اوست ، دست يابد. زني كه قرآن نام او را وا مي‌گذارد ، نمونه تمام زناني است كه مي‌توانند در موقعيت و وضع او قرار گيرند و شعاع حكم قرآن نشان مي‌دهد اختصاص به شخص ندارد ، آوردن نام زن يا مردي كه به عنوان نمونه ، مورد آن حكم يا وضع قرار گرفته ، جز اينكه دايره حكم قرآن و آن وضعيت عام را تنگ كند و فهم مخاطب را به اشتباه بيفكند ، هيچ سود ديگري نخواهد داشت.
آري ، گفتار و كردار ، و انواع گوناگون وضعيت‌ها ، به خودي خود نمي‌توانند وجود داشته باشند. اين اشخاص و افرادند كه منصه ظهور و بروز را فراهم مي‌آورند. پس چاره‌اي از وجود شخصيت‌ها ، نيست. سؤال اينجاست ، آيا تشخيص دادن به اين شخصيت‌ها ، با بيان ويژگي‌هاي منحصر به فردي چون ذكر اسم خاص آنها به همان اندازه ، ضروري و ناگزير مي‌باشد؛ خصوصاً درجايي كه قرار است آن شخصيت ، نمونه و نماينده يك جنس يا نوع باشد!؟
زن فرعون ، زن نوح ،‌ زن لوط ، زن ابولهب و ملكه سباء ، در آن جايگاه كه قرآن آنان را قرار داده‌ ، همگي زناني هستند كه نمونه‌هايي كه يا در پرتگاه گمراهي و جهالت فرو افتادند ‌، يا بر قله رفيع هدايت و نور قامت افراشتند.
اما زني كه داراي صفتي مختص به خود مي‌باشد كه ديگر زنان آن ويژگي را ندارند ، اين زن ، در قرآن ،‌ خواه ناخواه جلوه ديگري خواهد داشت و بردن نام او امري است ناگزير و بايسته. كافي نخواهد بود ، اگر قرآن ، از مريم دختر عمران ، چنين تعبير كند : « ‹امراأة › احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا» ( تحريم ، 66/12) يا بگويد: « واذكر في الكتاب مريم ‹ بنت عمران› اذ انتبذت من اهلها مكاناً شرقيا فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سوياً» ( مريم ، 19/16،17). در جمع زنان عالم‌ ، از اول تا به آخر ، تنها مريم دخت عمران چنين شأن و مرتبه‌اي دارد و بس. حال ، اگر قرآن از ذكر نام او غفلت مي‌ورزيد و مانند ديگر زنان از او ياد مي‌كرد ، آيا تصور نمي‌شد كه آنچه درباره مريم گفته شده ، از جهت زن بودن اوست و زنان ديگر نيز مي‌توانند ، در آن موارد با او همتا و شريك باشند. بي شك چنين نيستند. اين اراده خداوند بود كه مريم را به « فضل عظيم » نايل كند و او و فرزندش را « آية للعالمين » قرار دهد. و هيچ آفريده ديگري ، در اين مقام ، همنشين آنها نخواهند بود.9
آنچه گفته آمده ، به زنان اختصاص ندارد ، بلكه قرآن ، درباره مردان نيز ، چنين كرده است. اگر قرآن نام انبياء و نام كساني چون فرعون و قارون را ذكر مي‌كند ، اين به دليل وجود يك خصوصيت ذاتي و غيرقابل تعميم در آنان است؛ و اگراز ديگران نام نمي‌برد ، بدين خاطر است كه با مردان ديگر فرقي ندارند و به راحتي ، در هر امت و گروهي و در هر زمان ، مانندشان يافت مي‌شود. بنابراين ، اينگونه شخصيت‌ها ، چه زنان و چه مردان ، ضرب‌المثلهايي هستند در دايره ايمان و كفر ، و هدايت و ضلالت ، كه خداوند با بيان سرگذشتشان ، تمامي انسان‌ها را بدين نكته آگاه ساخته كه اگر كردار و گفتارشان مانند كردار و گفتار شخصيت‌هاي قرآني باشد ، به سرانجام و عاقبتي خواهند رسيد كه آنان رسيدند؛ يا هدايت مي‌يابند و يا در گمراهي سرنگون خواهند شد ، پس هدف قرآن ، بيان حقيقتي است كه مستقل از افراد و اشخاص ، درهمه دوران‌ها وجود دارد ، و همه افراد انسان ، بنابر سرشت و طبيعت‌شان ، توانايي رسيدن به آن را ندارند.
5. هر يك از زنان قصه‌هاي قرآن ، در آيينه شخصيت خود ، حقيقتي را پيش روي ما مي‌گذارند كه وجوه گوناگوني دارد و از چند جهت قابل توجه و دقت است. اين حقيقت ، گاه چنان متعالي و بالنده است كه همه وجود آدمي را از شوق رسيدن به آن مي‌آكند و گاه چنان تلخ وگزنده ، كه روح در برابر آن تاب تحمل نمي‌يابند و به ناچار گزير اختيار مي‌كند.

اختيار و آزادي عقيده:

همسر فرعون ، نمونه گوياي يك شخصيت مستقل و انساني است كه به رغم فشارهاي حاكم بر جامعه آن روز و فريبندگي زندگي اشرافي درون كاخ فرعون و اجباري كه از هر سو او را در تنگنا مي‌گذاشت ، دعوت موسي را لبيك گفت و اصول وارزش‌هاي انساني را برگزيد. اين زن كه قرآن از او به نيكي و شايستگي ياد مي‌كند ، آن‌گاه كه با چشم بصيرت و آگاهي خود ، گمراهي فرعون و مردم چشم وگوش بسته زمانش را مشاهده كرد و حقانيت دين موسي را دريافت ، نه تنها با آن مردم جاهل كه جز سايه حكومت فرعون پناهگاهي نمي‌ديدند ، همراه و همصدا نشد ، بلكه شجاعانه ، ايمان خود را اعلان كرد و بر آن پاي فشرد. چنين بود كه خداوند ، او را براي ايمان آوردندگان مثال زد و فرمود : « و ضرب الله مثلاً للذين امنوا امرأت فرعون اذ قالت رب ابن لي عندك بيتا في الجنة و نجني من فرعون وعمله و نجني من القوم الظلمين» ( تحريم ، 66/1).
آري ، آن كسي كه قلبش به ياد خدا اطمينان يابد وخود را از سلطه سياه جهل وگمراهي برهاند ، بهترين نمونه ، براي مردم با ايمان ، تواند بود.
در مقابل ، قرآن از زناني سخن مي‌گويد كه عقيده باطل را برگزيدند و در بيراه تباهي سرگردان شدند. آنان نيز ضرب المثل قرآن شدند ، اما درجهت عكس همسر فرعون ، فرمود‌: « ضرب الله مثلاً للذين كفروا امرات نوح و امرات لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صلحين فخانتا هما فلم يغينا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الدالخلين» ( تحريم ، 66/10).
اين دو زن در جوار بندگان كريم خداوند و انبياي او ، چشمان خود را در برابر تابش نور ايمان كه اطرافشان را آكنده بود ، هيچ برنگرفتند. اين وضع كساني است كه بيرون از دايره طبيعت و فطرت الهي خويش گام مي‌زنند و حق و حقيقت را بر نمي‌تابند. زن لوط و زن نوح ، سر از اطاعت همسران خود ، كه مرداني برگزيده و خدايي بودند ، پيچيدند و حق و خير و رستگاري را به گمراهي و فساد فروختند و نمونه‌اي از زن را نشان دادند كه سركش ، بدخو و دشمن حق است.
اين برابري و تقابل ، تاكيدي است قرآني ، بر اين نكته كه انسان‌ها ، چه زن وچه مرد ، تنها خود دربرابر آنچه مي‌گويند و مي‌كنند ، مسئول خواهند بود . « و لاتزرو وزارة وزر اخري»‌ ( انعام، 6/164).

حكومت و زمامداري:

در تصويري كه قرآن از زن مقتدر و صاحب امر ارايه مي‌دهد ، عاطفه و احساسات جوشان او در برابر عقل و تدبير رنگ مي‌باز د و زن ، در مواقع بحراني و سرنوشت ساز ، چنان عمل مي‌كند كه مردان كارآزموده و مجرب. ملكه سبا زني است دولتمند و در ميان قوم خود با عظمت و بلندمرتبه؛ زني كه به عقل و حكمت و تدبير ، شهرت يافته و نمونه‌اي است از زنان آگاه ، دورانديش وداناي به امور جامعه و زندگي. آنگاه كه نامه نبي خدا ، سليمان ، بدو مي‌رسد ، با وزرا و فرماندهان لشكر خود و با بزرگان دولت به چاره‌انديشي و مشورت مي‌نشيند و مي‌گويد : « يا ايها الملأ افتوني في امري ما كنت قاطعة امرا حتي تشهدون» ( نمل ، 27/32) و چون راي ايشان را بر جنگ و خونريزي و به كنار نهادن عقل وتدبير ، استوار مي‌بيند ‌، گفتارشان را ناقص و فكرشان را اشتباه مي‌خواند و اعلام مي‌دارد كه صلح بهتر از جنگ است و سزوار عاقلان آن است كه به كاري دست زنند كه نيكو باشد و آنان را نفع دهد.

هوسبازي و تكبر:

وقتي كه هوس‌هاي لجام گسيخته و خواهش‌هاي از بند عقل رسته ، انسان را به محاصر درآورند و قيد و بند اخلاق و انسانيت را از پاي او بردارند ، هيچ مانعي در برابر اين انسان تاب مقاومت نخواهد يافت ، تا بالاخره به آنچه مي‌خوهد برسد عطش شعله‌ور هوس را فرونشاند.
درماجراي عبرت‌آموز و حكمت‌آميز يوسف نبي‌ ، گوشه‌هايي ديگري از ابعاد شخصيت زن ، يعني عشق ، تكبر و پشيماني ، در وجود همسر عزيز مصر و برخورد او با يوسف تجسم يافته و همگان را به تماشا و تفكر فرا مي‌خواند.
حسن خدا داد يوسف و شخصيت ملك گونه آن حضرت ، به قصر عزيز مصر رونقي ديگر داده بود. هر روز كه بر عمر يوسف مي‌گذشت و آثار جواني و رشد در او پديدار مي‌گشت ،‌ فرزانگي و دانش او نيز افزون مي‌شد :‌ « و كذلك نجزي المحسنين » ( يوسف ،‌ 12/22) و اين چنين بود كه همسر عزيز مصر به يوسف دل بست تا بدان مرتبه كه نتوانست بر هواي نفس خودغالب آيد. پس در برابر غلام خود عاجز شد ، دامن اختيار از كف نهاد و همه چيز را جز وصال يوسف به هيچ انگاشت. اما يوسف تسليم نشد و به خدا پناه برد. آري ، مردان خدا ، آن زمان كه نفس اماره به عميق‌ترين دره‌هاي تباهي اشاره مي‌كند ، پناهگاهي جز پروردگارشان نمي‌يابند.
سرپيچي يوسف بر همسر عزيز گران آمد. پس حيله‌گري نمود و پاك دامن‌ترين خلق را ، در برابر عزيز مصر ، متهم ساخت:‌ « قالت ما جزاء من اراد باهلك سؤا الا ان يسجن او عذاب اليم » ( يوسف ، 12/25).
عذابي كه زليخا براي يوسف پيش مي‌نهد ، به تعبير نويسنده‌اي ،‌« عذاب بي خطر»‌ ي است. زيرا ، قلب زن ، هنوز از عشق به يوسف آكنده است؛ اما چه مي‌تواند بكند زني كه عنوان همسري عزيز را دارد و در چشم خلايق بزرگ است. جز اين كه با اين برخورد ،‌هم انتقام تحقير شدنش را بستاند وهم محبوب خود را از دست ندهد. واين خواست خداوند بود كه يوسف بماند ، تا روزي ، با اعتراف همسر عزيز كه نشان از پشيماني او داشت ، دامن عصمتش از آن تهمت ناروا پاك گردد.

ويژگي‌هاي زنانه

ترس و حفظ آبرو: در سوره مريم ، در ضمن آياتي كه سرگذشت مريم و ماجراي تولد عيسي رابيان مي‌دارد ، به حقيقتي برمي‌خوريم كه هر چند در فرد فرد انسان‌ها وجود دارد ، اما در زنان به خاطر سرشت و طبيعت‌شان ، از شدت وحدت بيشتري برخوردار است ، به گونه‌اي كه آن را از ويژگي هاي زنان دانسته‌اند.
فرشته مأمور خداوند ، در هيأت مردان ، به خلوت مريم ،‌ دختر عمران راه مي‌يابد تا او را به داشتن فرزندي بشارت دهد. مواجه شدن با چنين صحنه‌اي ، بند بند وجود مريم را آشفته و مضطرب مي‌سازد؛ شعله‌هاي تقوي و پرهيزگاري در نهادش زبانه مي‌‌كشد و به سوي خدا مي‌گريزد: « اني اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا» ( مريم،‌19/18) چه مي‌تواند بكند او كه همواره پاكدامن زيسته ، در دامان پاكان پرورش يافته و در ميان مردم ضرب‌ المثل تقوي و عفت است ، جز آنكه بر خود بلرزد و خداي خويش را به ياري بطلبد.
همسرخواهي:‌ گرچه غريزه همسرخواهي نعمتي است نهاده شده در وجود همه افراد انسان ، اما بروز اين احساس در زنان به ‌گونه‌اي است كه آن را ازمانند خود ، مردان ، جدا مي‌سازد. توضيح آنكه : يكي از تدابير حكيمانه و شاهكارهاي خلقت اين است كه مردان را مظهر طلب و نياز قرار داد و زنان را جلوه ‌گاه ناز. اين خود ضامن حيثيت و احترام زنان و جبران كننده ضعف جسماني آنان مي‌باشد. بنابراين ، غريزه همسرخواهي و همسرجويي ، در مردان ظهور مي‌يابد و كم‌تر اتفاق مي‌افتد كه زني ، نداي اين احساس را لبيك گفته ، در صدد انتخاب همسر برآيد. اگر هم در موردي ، قدم‌هاي اول را براي ايجاد رابطه و زندگي زنان بردارند ، به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه عزت ، آبرو و حياي‌شان آسيب نبيند و دست خوش بي‌حرمتي نگردد.
در قصه حضرت موسي و وارد شدن آن جناب به مدين ، مي‌خوانيم: « ولما وردماء مدين وجد عليه امة من الناس يسقون و وجدمن دونهم امرأتين تذودان قال ما خطبكما قالتا لاتسقي حتي يصدر الرعاء و ابونا شيخ كبير» ( قصص، 28/23).
دختران شعيب نزد پدربرگشتند و ماجرا را براي او بازگو كردند. شعيب يكي از آن دو را فرستاد كه موسي را به خانه دعوت كند.
مردانگي ، قوت و كرامت موسي‌ ، قلب صفورا ، يكي از آن دختران را ، شيفته خود كرد. مردي اين چنين ، همسري شايسته و همراهي امين تواند بود. پس به عنوان مقدمه به پدر گفت: « يأبت استئجره ان خير من استئجرت القوي الامين» (قصص ، 28/26). و اين تدبير دختري است كه مرد دلخواه خود را يافته و عزت آبروي خود را حرمت مي‌نهد. شعيب ، ميل باطني دخترش را درمي‌يابد و موضوع را با موسي در ميان مي‌گذارد. در‌آيه بعد ، بدون فاصله ، مي‌خوانيم:« قال اني اريدان انكحك احدي ابنتي هتين علي ان تأجرني ثمني حجج» ( قصص، 28/27).
عاطفه مادري: برخي از معاني و مفاهيمي كه قرآن نيز معترض آنها شده ، جز در وجود جنس مؤنث ، يعني زن ، مأمن ديگري ندارد. از جمله آن معاني ، عاطفه مادري است ؛ حسي كه از ديدگاه قرآني و اسلامي ، بس ارجمند و پاس داشتني است و دارنده آن ، مقامي بلند در پيشگاه خداوند دارد.
نمونه اين معنا را نيز در قصه حضرت موسي ، سراغ مي‌گيريم. موسي ، دور از چشم مراقبان حكومتي فرعون ، در فضايي پر از اضطراب و دلهره به دنيا آمد. اما معلوم بود كه اين قضيه براي مدت زيادي ، نمي‌تواند مخفي بماند. چاره كار چه بود؟! اين انديشه ، جان مادر موسي را مي‌گداخت و معذب مي‌داشت. نه تاب دوري فرزند را داشت و نه مي‌توانست ، بي واهمه فرعون و گماشته‌هايش ، او را در دامان خود بپرورد. چه بايد مي‌كرد!
از جانب خداوند ، بر مادر موسي وحي آمد كه: « ... ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه في اليم و لاتخافي و لاتحزني» ( قصص، 28/7) در شگفت شد. اين چه حكمي بود! نوزادش را به دريا بيفكند! پس با اين عاطفه سرشار مادري چه كند! بسازد و بسوزد! آري ، او بنده مطيع خداوند است وبايد به فرمان او ، گرچه رها كردن فرزند در دريا باشد ، گردن نهد.
عاطفه مادري در سرشت زن نهاده شده و هر زني ، گرچه فرزندي نياورده باشد ، آن را با تمام وجود احساس مي‌كند.
موسي نوزاد ، درون صندوقچه شناور بر آب ، چشمان همسر فرعون را به خود مي‌خواند. جنب و جوشي سراپاي زن را فرا مي‌گيرد. سالها از ازدواج او و همسرش مي‌گذشت ، اما فرزندي نداشتند. چه مي‌شد ، اگر اين كودگ را به فرزندي ، مي‌گرفتند: « قالت امرات فرعون قرت عين لي ولك» ( قصص ، 28/9) پس بي‌اختيار موسي را از دست نگهباني كه او را مي‌بردند تا بكشند ، گرفت و فرياد برآورد: « لاتقتلوه» ( قصص ، 28/9) و چه به وقت ، خداوند ، عاطفه فرزندخواهي را در وجود همسر فرعون به خروش آورد ، تا بار ديگر آيتي از آيات بينات خود را ، در برابر چشم جهانيان آشكار سازد.
آري ، خداوند با به تصوير كشيدن عاطفه مادري ، به دو صورت گوناگون ، حق نفس انساني را به بهترين وجه ادا نمود و چيزي را فروگذار نكرد.

پي‌نوشتها:

1. ميرصادقي ، جمال ، عناصر داستان /83.
2. ايراني ، ناصر ، داستان ، تعاريف ابزارها/189.
3. براهني ، رضا ، قصه نويسي /242.
4. حكيم ، سيد محمدباقر ، القصص القرآني /35.
5. خطيب ، عبدالكريم ،‌ الققص القرآني في منطوقه و مفهومه/113.
6. حكيم ، سيد محمدباقر ، القصصي القرآني /74.
7. خلف الله ، محمداحمد ،‌ الفن القصصي في القرآن الكريم /72.
8. عبد ربه ، سيد عبدالحافظ ، بحوث في القصص القرآن /72.
9. خطيب ، عبدالكريم ، القصص القرآني في منطوقه و مفهومه/116.
10.
11.

مقالات مشابه

مقایسۀ داستانهای چهارگانۀ سورۀ مریم با رویکرد روایت‌‌شناسی

نام نشریهصحیفه مبین

نام نویسندهمحمد رضا حاجی اسماعیلی, مهدی مطیع, اعظم السادات حسینی

کارآمدی تفسیر کلامی قصص قرآن در باب امامت

نام نشریهپژوهشنامه تفسیر و زبان قرآن

نام نویسندهمحسن دیمه کار گراب, علی ملاکاظمی

سالم سازي جامعه از انحرافات اخلاقي در قصص قرآن

نام نشریهمشكوة

نام نویسندهمحمّد حسین مردانی نوکنده

بررسی آراء مستشرقان درباره روش داستان‌پردازی در قرآن

نام نشریهقرآن پژوهی خاورشناسان

نام نویسندهسمیرا حیاتی, عبدالحسین شورچه, سیدمفید حسینی کوهساری