تحليل معناشناختي «قرب الي الله» در قرآن كريم

پدیدآوراسماعیل علی خانی

نشریهقرآن شناخت

شماره نشریه1

تاریخ انتشار1391/04/13

منبع مقاله

share 53 بازدید
تحليل معناشناختي «قرب الي الله» در قرآن كريم

اسماعيل علي خاني


چكيده

معناشناسي (Semantics) بخشي از دانش زبان شناسي يا شاخه اي مستقل از آن است كه از رهگذر آن مي توان به تحليل معناي واژه ها و جمله هاي يك متن پرداخت و جايگاه دقيق كلمه ها و تركيب هاي آن را با توجه به نظام معنايي كه در آن قرار دارد، به دست آورد. اين نوشتار به تحليل معناشناختي «قرب الي الله» در قرآن مي پردازد. براي اين منظور به واژه هايي كه در حوزه معناييِ (Semantic fields) بندگي خدا با واژه كانوني «قرب» ارتباط معنايي دارند، توجه شده است. تحليل معناشناختي قرب در قرآن نشان مي دهد كه اين واژه با اضافه به واژه «الله»، از معنايي تازه از مفهوم قرب حكايت دارد كه با متفاهم آن در عصر نزول متفاوت است. اين مفهوم در قرآن مانند ايمان ذومراتب است. مؤمنان، متقين و ابرار هريك به مراتبي از قرب نائل آمده اند. انسان در سير الي الله با پذيرش اسلام به قلمرو قرب الهي وارد مي شود و با ايمان، عمل صالح، تقوي و بِرّ به هسته مركزي آن نزديك تر مي گردد.

كليدواژه ها:

معناشناسي، قرب، قرب الي الله، نظام معنايي قرآن، شبكه معنايي قرآن، تقابل مفهومي.

مقدمه

نگاه معناشناختي به متن و تحليل معنايي واژگان آن، يكي از راه هاي دست يابي به دقايق معنا و پي بردن به مقصود اصلي گوينده است. اين نوع نگاه، به طور خاص در يك متن ديني مانند قرآن ـ كه به باور مسلمانان عيناً سخن خداوند و معجزه الهي است و از سطوح معنايي متعددي برخوردار است ـ به دليل اهميت پيام و نقش آن در تأمين سعادت جاودانه بشر اهميتي مضاعف مي يابد.
آنچه اين رويكرد را به ويژه در مورد قرآن در خور توجه مي سازد اين است كه اين كتاب آسماني، ضمن به كارگيري واژگان مأنوس جامعه نزول، به توسعه دستگاه معناشناختي زمان خويش پرداخته و تحولات شگرفي در معاني متعارف عصر خود ايجاد كرده و حتي در مواردي معنايي نو بر قامت واژگان پيشين پوشانده است؛ از اين رو فهم صحيح واژه هاي اين متن وابسته به فهم معناي آن واژه ها در عصر نزول و نحوه تعامل قرآن با آنهاست.
تعيين جايگاه معنايي دقيق هريك از مفردات قرآن با اين روش، در گرو بررسي معاني واژه هاي قريب المعني، واژه هايي كه با واژه مورد نظر تقابل معنايي دارند و نيز ساير واژه هاي هم حوزه است.
ما در اينجا با الهام از رويكرد معناشناختي ايزوتسو1، مستشرق ژاپني، ضمن تحليل معناشناختي واژه قرب در قرآن به تبيين سير تشكيكي قرب الهي، مراتب ارزشي و غيرارزشي آن و لوازم قرب الهي مي پردازيم.

تعريف و تاريخچه اجمالي معناشناسي

معناشناسي (Semantics) در يك تعريف بسيط و ساده، اصطلاحي براي اشاره به مطالعه معناي عناصر زبان، به ويژه مطالعه شرايط حقيقي جملات و عبارات زباني است. معناشناسي، همچون علم اصول كه منطق و ضابطه استنباط هاي فقهي را ارائه مي دهد، به مثابه منطق و ضابطه علم زبان شناسي است كه با آن مي توان از خطا در درك مدلول هاي كلام و فهم معاني كلمه ها و تركيب هاي يك متن برحذر بود.2
البته براي معناشناسي تعاريف گوناگون ديگري نيز مطرح شده است كه جمع ميان آنها بسيار دشوار است. به عقيده ايزوتسو ما هنوز در زمينه معناشناسي يك علم يكنواخت سازمان يافته در اختيار نداريم؛ همه آنچه در اختيار ماست تعدادي از نظريه هاي مختلف درباره معناست.3
هرچند دانش معناشناسي با مؤلفه هاي امروزين آن دانشي نوظهور است، بسياري از مباحث پايه اي آن در ميان مسلمانان تاريخي طولاني دارد. از آنجا كه وحي اسلامي مبتني بر كتاب است و در نتيجه مسأله رابطه ميان لفظ و معنا و سهم مشيت الهي و ارده انساني در تعيين رابطه ميان لفظ و معنا در ارتباط با آن نيز مطرح است، معناشناسي در ميان انديش ورزان مسلمان به طور بس جدي دنبال شده و به مراحلي از كمال رسيده است كه نظير آن تا دوران جديد ديده نشده است.
در آغاز، متكلمان، به ويژه معتزله، بحث درباره «حجّت» و رابطه ميان «لفظ و معنا» را مطرح ساختند و سپس، حتي فيلسوفان مشائي به اين امر پرداختند. چنان كه ابن سينا در منطق اشارات بحثي درباره دلالت پيش آورد و ضرورت آن را در بحث هاي منطقي روشن ساخت. اين علم در قرون اخير به همت علماي شيعه به كمال رسيد. اصول شيعه از قرن دوازدهم به بعد به مرحله عالي كمال رسيده و مباحثي در كتب متأخران در باب معناشناسي مطرح شده است كه به لحاظ دقت و موشكافي و منطقي بودن بي نظير است.4
از ديرباز فلاسفه ومنطقيون و زبان شناسان به مطالعه «معنا» توجه داشته اند.به همين دليل در سنت مطالعه معنا مي توان معنا شناسي را به سه شاخه عمده تقسيم كرد و سه گونه معناشناسي را از يكديگر متمايز ساخت: معناشناسي منطقي5 (Logical semantics)، معناشناسي فلسفي6 (Philasophical semantics) و معناشناسي زباني(Linguistic semantics). دو قسم اول از بحث ما خارج اند، منظور ما از معناشناسي در اين نوشتار، معناشناسي زباني است. معناشناسي زباني بخشي از دانش زبان شناسي يا شاخه اي مستقل از آن است كه معناي واژگان، جملات و متون را تحليل مي كند و از ديدگاه هاي مختلف، به شكلي نظام مند آن را مطرح مي سازد. زمينه پيدايش معناشناسي زباني را مي توان در واژه شناسي، ريشه شناسي و فن سخنوري يافت. در اين شاخه از مطالعات زبان شناسي ميان معناشناسيِ واژه، معناشناسي جمله، معناشناسي متن، يعني نظريه هاي موضوعي، ارجاعي و محتوايي تمايز قائل مي شوند.7

پيشينه معناشناسي در باب قرآن

براي كشف و تبيين زبان نوشتاري قرآن و مفاهيم آن به دانش هاي متعددي نياز است، كه يكي از آنها معناشناسي است. لغت شناسان و مفسران و اهل ادب در طول تاريخ اسلام بسيار كوشيده اند تا ريشه هاي واژگان، معاني حقيقي و مجازي الفاظ و وجوه و بلاغت و فصاحت، امثال، ايجاز و اطناب قرآن را در آثاري سترگ به يادگار گذارند و جنبه هاي زبان شناسي قرآن كريم را آشكار سازند. از اين ميان مي توان به كتاب العين خليل بن احمد فراهيدي (175 ق)، الكتاب سيبويه (183 ق)، تهذيب اللغهازهري (م 370 ق.)، معجم مقاييس اللغهابن فارس (م 395 ق.)، لسان العرب ابن منظور (م711 ق.) و اساس البلاغهزمخشري اشاره كرد. هرچند اين كتاب ها ويژه قرآن نيستند، در آنها به وفور در باره آيات قرآن بحث شده است. كتاب هايي نيز مانند معاني القرآن فراء (207 ق)، مفردات و مقدمه جامع التفاسير راغب اصفهاني (502 ق) به بيان معاني مفردات قرآن اختصاص يافته اند.
كهن ترين تلاش در غريب القرآن از ابن عباس است كه در پاسخ به پرسش هاي نافع بن ازرق (65 ق) در باره معناي واژه هاي ديرياب قرآن است كه بعدها به ترتيب سوره هاي قرآن تنظيم شده است. نگاشته هايي هم در واكاوي دلالت ها يا واژگان قرآن به كمك مضامين درون متني، با عنوان وجوه و نظاير، فراهم آمده است. كهن-ترين اثري كه در اين زمينه به دست ما رسيده ، نوشته اي از مقاتل بن سليمان بلخي (150 ق) با نام الوجوه و النظائر في القرآن الكريم است كه در آن، الفاظ مشترك و واجد معاني متعدد، همچون نور، هدايت، مودت و... استخراج شده است.8 همچنين مي توان به حقايق التأويل في متشابه التنزيل شريف رضي (406 ق) اشاره كرد كه به تفسير آيات متشابه در پرتو محكمات پرداخته است. دو كتاب عكرمه (105 ق) و علي بن ابي طلحه (143 ق)، كه پيش تر نگاشته شده بوده اند، به دست ما نرسيده اند.9

تحول معنايي واژه ها در قرآن

يكي از مسائل مهم درباره معناي واژگان قرآن اين است كه آيا خداوند در قرآن براي ارائه پيام ها و مقاصد خود، واژه هاي عصر نزول را در همان معاني رايج و متعارف خود به كار گرفته يا اينكه آنها را در معاني جديدي به كار برده است. در بدو امر چنين مي نمايد كه قرآن براي القاي معارف خود چاره اي جز هم آوايي با فهم متعارف مخاطبان و به كار بردن الفاظ قرآن در همان معاني متداول عصر نزول نداشته است؛ لذا واژگان قرآن عيناً در همان معاني متداول در عصر نزول به كار رفته اند. شاهد اين مدعا، هدف نزول قرآن است. قرآن براي هدايت مردم نازل شده است و براي تحقق اين هدف بايد حقايقي را كه مردم در مسير هدايت به آن نياز دارند، براي ايشان تبيين كند و اين مهم جز با استخدام زبان و الفاظ مشترك و همه فهم ميسر نيست: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللّهُ مَن يَشَاء وَيَهْدِي مَن يَشَاء وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛ و ما هيچ پيامبري را جز به زبان قومش نفرستاديم تا [حقايق را] براي آنان بيان كند»(ابراهيم: 4). اما با تأمل بيشتر در واژگان قرآن و مقايسه معاني آنها با معاني رايج در عصر نزول، متوجه مي شويم كه قرآن تنها يك رويكرد به واژگان جامعه و عصر خويش نداشته، بلكه قرآن در مواجهه با واژگان عرب به چند شيوه عمل كرده است: برخي واژگان را در همان معناي عرفي به كار بسته است، نظير جنت، فردوس، جن، ملائكه، حج، عمره و برخي را در معنايي وسيع تر به كار گرفته و موجب توسعه معنايي (Widening semantic) اين دسته از واژه ها شده است. واژه هاي شريعت، رسول، صلاه، سجود، صيام، زكات، قرب و بُعد، نور و ظلمت، بصيرت و نابينايي، رزق، جهاد، حيات و ممات و ظلم از اين قبيل اند. برخي واژه ها نيز در قرآن معنايي تازه يافته و متفاوت و متمايز از معناي رايج و متعارف آن در عصر نزول به حيات خود ادامه داده اند. واژگاني چون مؤمن، مسلم، كافر، منافق و فاسق از اين دسته اند. اين واژه ها به اصطلاح اصولي در متن قرآن، حقيقت شرعي شده اند.
در باب توسعه معنايي، به عنوان نمونه، قرآن براي ظلم تعريفي جامع تر از تعريف متعارف جامعه انساني آن روز ارائه داده كه شامل مصاديق ناشناخته جديد مي شود، مثلاً بازداشتن از راه خدا و ايجاد انحراف در آن نيز در اين تعريف ظلم و ستم قلمداد شده اند: «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَن لَّعْنَه اللّهِ عَلَي الظَّالِمِينَ الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجاً وَهُم بِالآخِرَه كَافِرُونَ؛ پس آوازدهنده‏اي ميان آنان آواز درمي‏دهد كه لعنت‏ خدا بر ستمكاران باد؛ همانان كه [مردم را] از راه خدا باز مي‏دارند و آن را كج مي‏خواهند و آخرت را منكرند»(اعراف.44-45).
قرآن حيات و ممات و نور و ظلمت را نيز به گونه اي تعريف كرده كه فقط شامل زندگي و مرگ مادي نمي شود، بلكه زندگاني و مرگ معنوي را نيز دربرمي گيرد: «أَوَ مَن كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ؛ آيا كسي كه مرده [دل] بود و زنده‏اش گردانيديم و براي او نوري پديد آورديم تا در پرتو آن در ميان مردم راه برود چون كسي است كه گويي گرفتار در تاريكي هاست و از آن بيرون‏آمدني نيست. اين گونه براي كافران آنچه انجام مي‏دادند زينت داده شده است»(انعام:122). و «إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَي وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاء إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ؛ البته تو مردگان [كافران مرده دل] را شنوا نمي‏گرداني و اين ندا را به كران چون پشت بگردانند، نمي‏تواني برساني»(نمل:80).
واژه «نور» در قرآن درباره حقيقتي فراتر از نور مادي و محسوس به كار رفته است؛ يعني براي چيزي وضع شده كه هم پيدا و هم پيداكننده است. از اين جهت نور در قرآن درباره خداوند متعال نيز كاربرد دارد؛ يعني حقيقتي كه در ذات خود پيدا و پيداكننده همه عالم غيب و شهادت است: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور:35). اگر اين باور را بپذيريم كه نور مانند بسياري ديگر از نام ها به طور طبيعي از اول درباره همين نور مادي و محسوس وضع شده و بعداً معناي وسيع تري يافته است، چندان كه مصاديق مجرد و غيرمادي را نيز شامل مي شود، آنگاه مي توان تحولات معنايي نور را در قرآن از قبيل «توسيع معنايي» دانست، اما اگر معتقد باشيم كه اين واژه ها از ابتدا براي روح معاني وضع شده اند10 آنگاه بايد بگوييم در اين گونه موارد قرآن واژگان را بر مفاهيم اصلي آنها باقي گذارده و تصرفي در معنا نكرده، بلكه تنها آنها را در مصاديق تازه اي به كار برده است. اين روح معني مشروط به هيئت و صورت خاصي نيست، به مصداق محسوس يا معقول اختصاص ندارد و خصوصيت هاي مصداق، سهمي در محدوده مفاهيم ندارد. روح معني يا معناي جامع مي‏تواند مصاديق گوناگون طبيعي، مثالي و عقلي داشته باشد. محمدبن سليمان تنكابني، ملاصدرا، فيض كاشاني و عبدالله جوادي آملي در تفاسيرشان به اين ديدگاه تصريح كرده اند.11
علامه طباطبايي در اين باره مي فرمايد: «اختلاف تفاسير به اختلاف مصاديق برمي گردد و انس و عادت آدميان است كه در برخورد با واژگاني نظير حيات، علم، سمع، بصر، كلام، اراده و... و نيز واژگان آسمان، زمين، لوح، قلم، عرش، كرسي و... باعث حمل آنها بر مصاديق مادي اين مفاهيم مي شود. حال آنكه اعتبار و وضع الفاظ براي معاني بيش از آنكه ناظر به مصاديق مادي باشد، مبتني بر خدمات و فوايد آنهاست و تا آن فايده برقرار باشد، اطلاق الفاظ بر مصاديق نو بي اشكال و بدون مجاز خواهد بود».12
بر اساس همين نظريه هاي زبان شناختي است كه مجازگويي بي ضابطه در بسياري از مفاهيم قرآن راه ندارد؛ چنان كه علامه طباطبايي «تسبيح» آسمان و زمين و همه موجودات براي خداوند (اسراء:44) را حقيقي و به زبان قال مي داند، نه مجازي و به زبان حال. به عبارت ديگر، قوام كلام همان فهماندن مقصود است، نه گفتار، و اين خصوصيت در همه پديده هاي عالم وجود دارد.13 هم چنان كه سجده كردن همه عالم امكان بر خداوند متعال (نحل:49) حقيقت سجود و خضوع و انقياد است و در همه آفريدگان وجود دارد.14
به هر حال بي شك قرآن بسياري از مفاهيم فكري و عقيدتي جامعه نزول قرآن را متحول ساخته و جهان بيني تازه اي درباره خدا، انسان و هستي ارائه داده است. احمد بن فارس در الصباحي مي گويد: «عرب جاهلي لغات، آداب، مناسك و قرباني هاي خويش را داشت. هنگامي كه خداوند اسلام را فرستاد، اوضاع دگرگون و باورهاي نادرست منسوخ شد و الفاظي از معاني خود به معاني تازه نقل شد ... و واژگاني چون مؤمن، مسلم، كافر و منافق پديدار گشت».15
هم چنين، ابوهلال عسكري مي نويسد: «بي شك در اسلام معناهايي رخ نمود و اَسمايي پديد آمد كه در عصر جاهليت معنايي ديگر داشت. سرآغاز اين واژگان خود «قرآن»، «سوره»، «آيه» و «تيمّم» است. خداوند فرمود: «فَتَيَمَّمُواْ صَعِيداً طَيِّباً» (نساء:43)، سپس بر اثر كثرت استعمال، «مَسح ويژه»، تيمم نام گرفت و خروج از طاعت خداوند،«فسق» ناميده شد، حال آنكه پيش از اين مفهومش بيرون رفتن هسته خرما از پوسته آن و بيرون رفتن موش از لانه اش بود. نهان سازي كفر و اظهار ايمان، «نِفاق» نام گرفت، سجده بر بت، «كفر» و سجده بر خدا، «ايمان» ناميده شد، كه عرب جاهلي با اين مفاهيم آشنايي نداشت».16 سيوطي نيز در المزهر بر همين نكته اشاره كرده است.17
اين بدان معناست كه براي دست يابي به معناي حقيقي اين واژگان در قرآن بايد به معناي خاص آن واژه ها در عرف قرآن مراجعه كرد و صرف بررسي مدلول استعمالي و معناي قاموسي براي اين مقصود كافي نيست؛ زيرا كاربردهاي لغوي نمي تواند رساننده همه انديشه ها و معاني باشد.18 از اين روست كه برخي تصريح مي-كنند قرآن آفريننده معناي خويش است، نه بازتاب عقل عربي يا شرايط تاريخي معين.19
به تعبير احمد امين «بي گمان قرآن بر واژگان عرب فرود آمد و در پرتو آن مي توان
به فرهنگ عقلي و حيات اجتماعي و اقتصادي آن روزگار پي برد. اما واژگان، تعبيرات
و معاني قرآن به تمامي لغت عصر جاهليت نيست؛ چه آنكه قرآن كلماتي نو، كه در
ميان مردمان جاهلي به كار نمي رفت استعمال كرد. واژه ها را به معاني تازه اي اختصاص داد، كه پيش از اين مطرح نبود، استعاره ها و مجازهايي ارائه داد، كه خارج از كاربردهاي جاهلي بود».20
با توجه به آنچه گذشت، براي معناشناسي واژه هاي قرآن كريم و رسيدن به جايگاه دقيق معنايي هر واژه، علاوه بر لغت شناسي و بررسي دقيق دلالت لغوي تك تك واژه ها، نيازمند بررسي نظام معنايي حاكم بر قرآن و جايگاه هريك از واژه ها در كل نظام معنايي و نيز ارتباط هر واژه با ساير واژگان مرتبط در متن قرآن هستيم. به عبارت ديگر، در قرآن كريم بايد معناهاي پراكنده در سراسر قرآن را جمع آوري كرده، آنها را كنار هم قرار دهيم و از اين طريق به چشم اندازي تازه و واضح دست يابيم. براي به دست آوردن معناي دقيق يك واژه نيازمند بررسي معناي اصلي (پايه) و معناي نسبي آن در قرآن هستيم.21 براي اين منظور بايد علاوه بر بهره-گيري از قوانين مربوط به وضع و دلالت، از قرينه هاي درون متني، نظير سياق و آهنگ سخن، تلائم مضمون و معنا، محكمات و اصول روشنگر قرآني ـ كه قرآن آنها را «امّ الكتاب» ناميده است ـ و قرينه هاي برون متني نقلي، نظير زمينه ها و فضاي نزول آيات، سنت مأثور معصوم و نيز قرينه عقلي بهره ببريم.22
بنابراين براي دست يابي به معاني واژگان قرآن بايد اولاً ارتباط يك واژه با واژه ديگر در ميدان معناشناختي مخصوص قرآن را از نظر دور نداريم؛ ثانياً به ارتباط اين ميدان معناشناختي با نظام قرآن توجه داشته باشيم؛ ثالثاً از ارتباط واژگان نظام معنايي قرآن با نظام معناشناختي خارج از جهان بيني قرآن غافل نباشيم از اين رو بايد «ارتباط واژگان ميدان معناشناختي نظام قرآني با كل واژگان نظام عربي را از نظر دور نداريم و توجه داشته باشيم كه يك واژه و يا يك ميدان معناشناختي، در نظام زبان شناختي عربي معاصر قرآن به چه معنا بوده است و دستگاه معنايي قرآن آن را به چه معنا در نظر گرفته است».23

نگاه معناشناختي به «قرب الي الله»

از موضوعات مطرح در باب رابطه ميان بندگان با خداي متعال، موضوع نزديكي خداوند
به انسان و نزديك شدن بندگان به خداوند است. بسياري از آيات قرآن و روايات
اهل بيت(ع) بيانگر اين امر است كه انسان مي تواند و بايد به خدا نزديك شود و اعمالش
را براي تقرب به خداوند انجام دهد. اين نزديك شدن به خداوند را مي توان از
ابعاد گوناگون، نظير جايگاه آن در دين، تأثير آن در زندگي دنيايي و آخرتي، راه هاي اين نزديكي، و عوامل اثرگذار در آن بررسي كرد. يكي از رويكردها به اين موضوع، رويكرد معناشناختي است.
«قرب الي الله» از موضوعات مطرح در قرآن و سنت و به عبارت عام تر، در دين است. از اين رو مي توان به تحليل معناشناختي اين موضوع و تبيين رابطه آن با موضوعات مرتبط با آن، در قرآن پرداخت. در اينجا مقصود پژوهشي تحليلي و منظم در كلمات مهم قرآن است، كه با موضوع قرب مرتبط اند. همان گونه كه در مقدمه بيان شد، ما اين واژه را بر اساس الگوي تحليل معناشناختي ايزوتسو در كتاب خدا و انسان در قرآن پي-مي گيريم.
شايد در بدو امر چنين به نظر برسد كه كلمات مهم مربوط به بحث قرب را جدا و معناي هريك را در قرآن بررسي كنيم. اما اين كار چندان آسان نيست؛ زيرا اين كلمات و مفاهيم در قرآن به صورت جداگانه و بي ارتباط با ديگر مفاهيم به كار نرفته اند. از اين رو ناچار بايد شبكه اي از واژگان و مفاهيم را كنار هم نهيم و بكاويم، تا معناي ملموس و محسوس آنها را در اين دستگاه ارتباطي به دست آوريم.
كلمات مرتبط با موضوع قرب، ميان خود گروه هاي بزرگ و كوچك گوناگون مي سازند، كه اين گروه ها نيز به طرق مختلف به هم مرتبط اند و همين ارتباط در نهايت يك سازمان و شبكه پيچيده تصوري را فراهم مي سازد. از اين رو نمي توان يك يا چند كلمه مرتبط با موضوع را جداگانه در نظر گرفت و نتيجه گيري كرد.
نكته دوم اينكه در قرآن واژه قرب توسعه معنايي و در نتيجه توسعه مصداقي يافته و از معناي قرب مادي يا تقرب از طريق مال و فرزند و بت به خداوند به تقرب از طريق ايمان به خدا و كارهاي پسنديده تحول يافته است. قرب و تقرب به خدا، براي مشركان و مردمان پيش از اسلام نيز مطرح بوده و خود قرآن نيز در چند موضع به آن اشاره دارد (زمر:3؛ احقاف:28)، ولي اين قرب و نزديكي غير از آن قربي است كه خداوند براي اولياء الله طرح مي كند كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت.

معناي «اصلي» و «نسبي» واژه قرب

در الگوي تحليل معناشناختي مورد نظر ايزوتسو عناصري چند دخيل اند. يكي از عناصر اين الگوي تحليل معنايي، معناي «اصلي» و «نسبي» و تمايز نهادن ميان آنهاست. با مراجعه به واژگان كليدي و محوري قرآن، متوجه اين نكته مي شويم كه هر كلمه جداگانه و قطع نظر از كلمات ديگر، معناي خاص خود را دارد؛ به گونه-اي كه حتي بيرون از دستگاه معناشناختي قرآن نيز اين معنا را براي خود حفظ مي كند. مثلاً كلمه «كتاب» خواه در قرآن، خواه خارج از آن، بدون ارتباط با چيز ديگر، معناي اصلي خود را دارد؛ كه به چيز نوشته شده اشاره دارد. اين عنصر معناشناختي ثابت را، كه هر جا اين كلمه به كار رود و هر كس آن را به كار ببرد پيوسته با خود دارد، معناي اصلي و بنيادين اين كلمه مي خوانند.24
يك كلمه علاوه بر معناي اصلي سيماي دومي هم دارد كه با توجه به دستگاه معناشناختي و جهان بيني مربوط با آن دستگاه متفاوت است. مثلاً كلمه كتاب در دستگاه معناشناختي قرآن اولاً امري مقدس است و ثانياً معنايش فراتر از «چيز نوشته شده» است. كتاب در اين نظام داراي روحي خاص است و به سبب ارتباط با كل نظام معناشناختي قرآن معنايي دارد كه خارج از اين دستگاه معناشناختي چنين معنايي نخواهد داشت. در اين نظام معنايي، كتاب با خدا، نبي، وحي، امت، اهل كتاب، لوح محفوظ و... مرتبط است.اين ارتباط رنگ معناشناختي ويژه اي به كتاب مي دهد كه از آن به معناي «نسبي» تعبير مي شود. معناي اصلي يك كلمه ذاتيِ آن است و با رفتن كلمه به هر نظامي به آنجا منتقل مي شود، اما معناي نسبي چيزي است كه در نتيجه پيدا شدن وضع خاص براي يك كلمه، به معناي اصلي افزوده مي شود و در نظام معنايي جديد با كلمات و واژگان مهم ديگر نسبت هاي گوناگون مي يابد.25
معناي اصلي قرب نزديكي مادي و كنار هم قرار گرفتن دو چيز،26 و به عبارت
ديگر كميِ فاصله مكاني، زماني و... ميان دو چيز يا دو شخص است27 و به صورت
معمول هنگامي كه از نزديكي سخن به ميان مي آيد، اين معنا به ذهن خطور مي كند؛
درست نقطه مقابل بُعد، كه به معناي دوري مادي است. اين معنا، برحسب آنكه شخص به كار برنده آن مسلمان باشد يا غيرمسلمان، عرب باشد يا عجم، تفاوتي نمي كند. به علاوه، در همه زمان ها، از پيش از اسلام تا امروز به همين معنا بوده است. چنان كه شواهدي در خود قرآن براي اين معنا مي توان يافت: «وَلاَ تَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَه فَتَكُونَا مِنَ الْظَّالِمِينَ؛ و به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران خواهيد بود»(بقره:35) «فَإِن لَّمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلاَ كَيْلَ لَكُمْ عِندِي وَلاَ تَقْرَبُونِ؛ پس اگر او را نزد من نياورديد، نه براي شما نزد من پيمانه‏اي است و نه به من نزديك شويد»(يوسف:60)؛ « ... فَجَاء بِعِجْلٍ سَمِينٍ فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قَالَ أَلَا تَأْكُلُونَ؛ و گوساله اي فربه [و بريان] آورد و آن را نزديكشان برد [و] گفت: مگر نمي خوريد؟»(ذاريات:26-27).
اما اين كلمه معناهاي ديگري نيز دارد كه معاني نسبي آن به حساب مي آيند؛ نظير انجام دادن و ارتكاب يك عمل و در قطب منفي ممانعت از نزديك شدن به آن و انجام دادن آن: «وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ... ؛ و به مال يتيم ـ جز به بهترين وجه ـ نزديك مشويد ...»(اسراء:34)؛ و «وَلاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَي إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَه وَسَاء سَبِيلاً ...؛ و به زنا نزديك مشويد، چرا كه آن همواره زشت و بد راهي است ...»(اسراء:32)؛ همچنين نزديكي خويشاوندي و نسبي يا سببي: «لِّلرِّجَالِ نَصيِبٌ مِّمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ وَلِلنِّسَاء نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَكَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ ...؛ براي مردان از آنچه پدر و مادر و نزديكان (خويشاوندان) بر جاي گذاشته‏اند سهمي است و براي زنان [نيز] از آنچه پدر و مادر و نزديكان (خويشاوندان) بر جاي گذاشته‏اند، سهمي [خواهد بود]».(نساء:7) و «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ؛ و خويشان نزديكت را هشدار ده»(شعراء:214)؛ و «فَآتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ؛ پس حق خويشانت را بده»(روم:38)؛ و احاطه كامل داشتن به چيزي: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ؛ و ما انسان را آفريده‏ايم و مي‏دانيم كه نفس او چه وسوسه‏اي به او مي‏كند و ما از شاهرگ [او] به او نزديك تريم»(ق:16).
اما اين كلمه در قرآن در دامنه رابطه ويژه بنده با خداوند مسيري كاملاً خاص يافته است. اين واژه در حوزه معناييِ28 ارتباط بنده با خداوند از معناي «نزديكي مادي» تهي گشته و به معنايي نزديك شده است كه شايد بتوان از آن به تعبير كلامي ـ فلسفي به «كمال رساندن استعداهاي شدن در انسان» و «شدت يافتن وجود انسان» و «نزديك شدن به وجود لايتناهي حضرت حق» يا «اتصاف به صفات ربوبي» يا «درك و شهود عين الربط بودن به خداوند» و مانند آن ياد كرد. در آياتي نظير اينها قرب در چنين معنايي به كار رفته است: «وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ؛ و سبقت‏گيرندگان مقدم اند، آنان اند همان مقربان [خدا]»(واقعه:11)؛ و «وَنَادَيْنَاهُ مِن جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيّاً؛ و از جانب راست طور او را ندا داديم و در حالي كه با وي راز گفتيم او را به خود نزديك ساختيم»(مريم:52)؛ و «وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُم بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِندَنَا زُلْفَي؛ و اموال و فرزندانتان چيزي نيست كه شما را به پيشگاه ما نزديك گرداند»(سبأ:37)؛ و «وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاء مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي؛ و كساني كه به جاي او دوستاني براي خود گرفته‏اند [به اين بهانه كه] ما آنها را جز براي اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمي‏پرستيم ...»(زمر:3). در اينجا كلمه قرب ارتباط خاصي با برخي واژه هاي مهم قرآن همچون الله، اسلام، ايمان، سبقت در ايمان، و عمل صالح پيدا كرده است، كه در ادامه به اين ارتباط خواهيم پرداخت.

نگاهي تاريخي به واژه قرب

بررسي دگرگوني معناشناختي اصطلاحات قرآني در دستگاه هاي غيرقرآني باعث وضوح معناي قرآني آنها مي شود. براي آشكار شدن معناي اساسي و حقيقي واژگان قرآن، توجه به تاريخ پيش از اسلام و قرآن، براي منظور ما ضرورت دارد. زيرا مطالعه و پژوهش درباره يك موضوع از چند زاويه متفاوت ولي داراي ارتباط نزديك، موجب نگرش ژرف تر و جامع تر درباره آن موضوع مي شود.
كلمات قرب، قريب، مقرب و... در همه فرهنگ ها شناخته شده است و طبعاً براي جامعه پيامبر و درواقع جامعه قرآني نيز شناخته شده بود. اما قرآن به آن، معنايي فراتر از معناي ظاهري بخشيد؛ كه كاملاً جنبه روحاني و معنوي داشت و آن را از معناي مادي و سطحي ترين جنبه زندگي بشري به سطح نگرش ديني و ارزشي انتقال داد و در واقع بار معنايي و ارزشي به آن بخشيد و از نزديكي صرف مادي، كه نياز به كمال و شرف ندارد، يا تقرب در حيطه انساني، يا حتي الهي، اما با نگرش زميني را به نزديكي و تقرب معنوي، كه نياز به پيش زمينه اخلاقي، معرفتي و معنوي دارد، سوق داد.
به عبارت ديگر، قرآن مصداق ديگري براي واژه قرب مطرح ساخت كه آشناي عصر نزول نبود. تركيب تصوري اين واژه همان است كه بوده، ولي اكنون در ترازِ بلندتر رابطه ميان خدا و انسان اداي وظيفه مي كند. قرب در اينجا صرفاً نزديكي مادي نيست، بلكه به منزلت و شأن برتر، آن هم در نزد خداوند، تغيير چهره داده است.
قرب پيش از اسلام، اگر هم در معناي ديني و در ارتباط با خداوند به كار مي رفت، معنا يا مصداقي بود غير از آنچه قرآن در نظر دارد. در آنجا اولاً مشركان بودند كه خود را مقرب خدا مي دانستند، نه اينكه خداوند آنان را مقرب خود بداند و ثانياً ابزار قرب به خداوند از منظر آنان پرستش بت و زيادي اموال و اولاد بود: «وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاء مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي» (زمر:3).
دستگاه جهان بيني قرآن معنايي جديد به آن بخشيد و مقرِّب را از منظر خداوند لحاظ كرد و نيز امور مقرِّب و ابزار قرب را از اموال و اولاد و بت ها به ايمان و عمل صالح و تقوي تغيير داد. هنگامي كه اين كلمه وارد جهان بيني قرآن شد و با ايمان و عمل صالح و... ارتباط پيدا كرد، معناي آن تغيير شديد يافت. قرآن با قاطعيت اعلام كرد كه بت ها و اموال و فرزندان شما نه تنها موجب نزديكي شما به خدا نيستند، بلكه شما را از خدا دور نيز مي سازند: «وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُم بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِندَنَا زُلْفَي إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً» (سبأ:37).
چنين تركيب و معنايي به هيچ وجه مد نظر مردمان جاهلي نبود و قرآن، نه تنها ابزار تقرب آنها را تغيير داد، بلكه حتي ابزار آنها را نكوهش و طرد كرد و رفتن به سوي برخي از اين ابزارها، نظير بت و بت پرستي را گناهي بزرگ به شمار آورد: «إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ» (نساء:48).
در اينجا بر اثر نفوذ وضع جهان بيني قرآني، شاهد فرايند توسعه دستگاه معناشناختي به مصداقي كاملاً جديد براي قرب هستيم. بدين ترتيب مشاهده مي كنيم كه كلمه اي واحد با معناي اساسي واحد، در دو دستگاه و نظام معناشناختي متوالي، داراي چند مصداق متفاوت و ارزش متفاوت است.

جايگاه قرب در قرآن به عنوان كلمه اي كانوني

عنصر ديگري كه در اين الگوي تحليل معنايي اهميت ويژه اي دارد، «كلمه كانوني» است. «كلمه كانوني، يك كلمه كليدي خاص است كه نماينده و محدود كننده يك حوزه تصوري و يك ميدان معناشناختي نسبتاً مستقل و متمايز در درون يك كل بزرگ تر از واژگان است».29
كلمه قرب در بحث ما يك كلمه كانوني است، كه عده اي از واژگان كليدي ديگر اطراف آن، روي هم رفته يك حوزه تصوري را در داخل كل واژگان قرآن تشكيل مي دهند. كلمات كليدي پيرامون قرب يا خصوصيت مثبت دارند يا خصوصيت منفي.
در جانب مثبت، برخي از كلمات كليدي عبارت اند از: صراط مستقيم، اسلام، ايمان، سبقت در ايمان، طاعت، قنوت، خشوع، تضرع، صبر، صدق، اِخبات (فروتني)، انس، ذكر، و حب. در جانب منفي نيز برخي از كلمات كليدي عبارت ند از: ضلالت، كفر، شرك، نفاق، فسق، استغنا، طغيان، ظلم، استهزاي حق، و نسيان.
برخي از آياتي كه به كلمات كليدي جانب مثبت قرب اشاره دارند عبارت اند از: بقره:6-7؛ واقعه:11؛ احزاب:35؛ انبيا:90؛ حج:34ـ35؛ بقره:165؛ مائده:54.
با تدبر در قرآن به اين حقيقت مي توان دست يافت كه خداوند متعال در قرآن براي همه انسان ها راهي را در نظر گرفته است: «أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ؛ اي انسان حقاً كه تو به سوي پروردگار خود به سختي در تلاشي و او را ملاقات خواهي كرد(انشقاق:6). اين آيه و مانند آن به روشني بر اين دلالت دارد كه همه در مسير سير و سلوك به سوي خداوند هستند، اما اين مسير براي همه يكسان نيست، بلكه اين مسير به دو شعبه تقسيم مي شود: مسير بندگي خداوند كه همان صراط مستقيم است و انسان را به قرب الهي مي رساند و مسير بندگي شيطان كه مسير گمراهي است و انسان را از خداوند دور مي كند.30
برخي از ويژگي هاي صراط مستقيم و سالكان آن كه در قطب مثبت سير الي الله قرار مي گيرند، از اين قرار است:
1. يگانه راهي كه انسان را به قرب الهي مي رساند و او را از گمراهي