تكذيب : انكار حقايق، دروغ دانستن آيات خدا و متهم كردن پيامبران به دروغگويى

تكذيب مصدر باب تفعيل از ماده «ك ـ ذ ـ ب» به معناى انكار كردن، دروغ پنداشتن چيزى و نسبت دروغ دادن به كسى است.[1]
تكذيب در اصطلاح قرآن و روايات، در برابر تصديق (ايمان)[2] و به معناى انكار حقايقى مانند خداوند، پيامبر، امام و روز قيامت است[3]و به طور كلى مكذِّب كسى است كه حق را تكذيب كند.[4]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 561
قرآن كريم در بيش از 200 آيه (به طور صريح يا غير صريح) به موضوع تكذيب پرداخته است. در اين آيات از تكذيب اين امور سخن به ميان آمده است: آيات الهى (انعام/6،39)، حق (انعام /6،5، 66)، انبيا و مرسلين (شعراء/26،205؛ بقره/ 2، 87)، بيم دهندگان (قمر/54،23)، قرآن (انعام/6،57؛ يونس/10، 39؛ قلم/ 68، 44)، سخن راست خداوند (زمر/39،32)، نعمت هاى الهى (الرحمن/55، 13، 16)، لقاى الهى (انعام/6،31؛ يونس/10، 45)، لقاى آخرت (مؤمنون/ 23، 33)، روز جزا[5] (انفطار/82،9؛ حاقّه/69،4)، قيامت (فرقان/25،11) و پاداش نيكوتر. (ليل/92،9)

ارتباط تكذيب با كفر و ظلم:

گرچه تكذيب خودش كفر* نيست؛ ليكن بر كفر دلالت مى كند[6]، زيرا در تعريف كفر گفته شده كه آن جهل به معارف است و گاه همراه با استكبار و تكذيب پيامبران و كتاب هاى آسمانى است و گاه مانند كفر مستضعفان بدون انكار است.[7] كفر در صورت همراه بودن با تكذيب مستلزم خلود در آتش دوزخ است: «والَّذينَ كَفَروا و كَذَّبوا بِـايـتِنا اُولـئِكَ اَصحـبُ النّارِ هُم فيها خــلِدون» (بقره/2،39) و گرنه در آن احتمال نجات هست، گرچه پس از توقف طولانى يا كوتاه در جهنم باشد.[8] برخى از واژه «اصحاب» در آيه 19 حديد/57: «والَّذينَ كَفَروا و كَذَّبوا بِـايـتِنا اُولـئِكَ اَصحـبُ الجَحيم»خلود را نسبت به صورت نخست استفاده كرده اند.[9]
قرآن كريم، كسى را كه بر خداوند افترا بسته يا آيات دلالت كننده بر وى را تكذيب كند، ظالم ترين انسان ها دانسته است: «و مَن اَظلَمُ مِمَّنِ افتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبـًا اَو كَذَّبَ بِـايـتِهِ». (انعام/6،21) در توضيح آن بايد گفت كه ظلم عبارت از انحراف و خروج از حد وسط است و تحليل دقيق عقلى مفيد آن است كه زشتى هر گناهى به مقدار ظلمى است كه در آن وجود دارد و همان گونه كه ظلم با اختلاف ويژگى هاى ظالم، كوچك يا بزرگ مى شود، با توجه به كسى كه ظلم بر وى واقع شده يا اراده شده واقع شود نيز كوچك و بزرگ مى گردد و هرچه شأن آن شخص عظيم تر باشد، ظلم نيز بزرگ تر خواهد بود و از آنجا كه چيزى بزرگ تر و والاتر از خداوند و آيات وى نيست، كسى كه به خدا افترا بسته يا آيات وى را تكذيب كند، ظالم ترين شخص خواهد بود، هرچند در حقيقت به خود ستم كرده است.[10]

تكذيب انبيا، شيوه مخالفان :

تكذيب و متهم ساختن پيامبران به دروغگويى از شيوه هاى معمول مخالفان انبيا بوده است. قرآن تكذيب نوح(عليه السلام) (هود/ 11، 27)، هود(عليه السلام) (اعراف/7، 66)، صالح(عليه السلام) (قمر/54، 25)، موسى(عليه السلام) (غافر/40،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 562
37)، شعيب(عليه السلام) (شعراء/26،186)، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) (ص/38، 4) و همه انبيا (يس/36، 15؛ آل عمران /3،184) از سوى اقوام ايشان را نقل كرده و صبر و بردبارى آنان در برابر اين تكذيب ها (انعام/6، 34) را يادآور شده است و به رسول گرامى خود كه از تكذيب اندوهگين گرديده (انعام/6،33) دلدارى داده و او را به صبر و بردبارى فراخوانده است.[11] برخى، اصل نبوت و همه انبيا را انكار كرده و برخى نيز بعضى از انبيا را منكر بوده اند[12] و از آنجا كه همه انبيا هدف و شخصيت حقوقى واحدى دارند[13]، انكار بعضى از آن ها به منزله انكار تمامى آنان است[14] و از اين نظر اين دو گروه تفاوتى با يكديگر ندارند و هر دو گروه مستحق عذاب اند.
در برخى روايات تكذيب اهل بيت(عليهم السلام) همانند تكذيب پيامبران دانسته شده و به تكذيب كنندگان وعده ناخوشايند مجازات و عذاب اخروى داده شده است.[15]

عوامل تكذيب:

قرآن كريم ضمن گزارش تكذيب پيامبران و حقايق از سوى اقوام ايشان به عوامل آن نيز اشاره كرده است:

1. جهل و نادانى:

گاهى بى خبرى افراد از حكمت ها، حقايق، معارف، احكام و اهداف بلند انبيا موجب تكذيب و انكار حقايق از سوى آن هاست: «بَل كَذَّبوا بِما لَم يُحيطوا بِعِلمِه ...». (يونس/10،39)[16] در برخى روايات نيز نادانى و ضعف بصيرت، از عوامل تكذيب به شمار آمده است.[17]

2. هواپرستى و استكبار:

برخى كوته فكران، تمايلات و خواسته هاى خويش را معيار خوب و بد دانسته، هر چيزى را كه موافق خواسته ها و هوس هاى خود نيابند از سرِ استكبار، تكذيب و انكار مى كنند: «اَفَكُلَّما جاءَكُم رَسولٌ بِما لاتَهوى اَنفُسُكُمُ استَكبَرتُم فَفَريقـًا كَذَّبتُم و فَريقـًا تَقتُلون». (بقره/2،87)

3. استبعاد:

بر اساس آيه 94 اسراء/17 از جمله چيزهايى كه سبب انكار پيامبر(صلى الله عليه وآله) دانسته شده بعيد شمردن رسالت شخصى از جنس بشر است: «و ما مَنَعَ النّاسَ اَن يُؤمِنوا اِذ جاءَهُمُ الهُدَى اِلاّ اَن قالوا اَبَعَثَ اللّهُ بَشَرًا رَسُولا». (اسراء/17،94)

4. گناهان پياپى:

عاقبت اعمال سوء و ارتكاب گناهان پياپى، تكذيب آيات الهى است: «ثُمَّ كانَ عـقِبَةَ الَّذينَ اَســوا السّواى اَن كَذَّبوا بِـايـتِ اللّه» (روم/30،10)، چون كسى كه در شهوت ها فرو رفته و به گناه دلبسته باشد، هيچ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 563
چيزى از جمله معاد و قيامت نمى تواند مانع ازگناه او باشد: «و ما يُكَذِّبُ بِهِ اِلاّ كُلُّ مُعتَد اَثيم».(مطفّفين/83،12) «مُعتَد» به معناى متجاوز است و مراد از آن در اينجا متجاوز از حدود عبوديت است و «اَثيم» كسى است كه گناهان فراوانى داشته باشد.[18]

5. ثروت اندوزى و دنياطلبى:

دنياطلبى و فرو رفتن در ورطه ماديات باعث غفلت و غرور و ضعف عقل مى شود و انسان مى پندارد اگر در دنيا به ثروتى رسيد، شايستگى آن را داشته و همواره آن را خواهد داشت.[19] ثروت اندوزى، گاه باعث ترديد در فرارسيدن قيامت:«و ما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً» (كهف/18،36) يا حتى تكذيب آن مى گردد: «و كَذَّبَ بِالحُسنى ... و ما يُغنى عَنهُ مالُهُ اِذا تَرَدّى». (الليل/92،9 ، 11)

پيامدهاى تكذيب:

طبق بسيارى از آيات، مكذبان فرجام خوشايندى نداشته و سرانجام، آثار سوء تكذيب دامنگيرشان خواهد شد[20]: «فَقَد كَذَّبتُم فَسَوفَ يَكونُ لِزامّا». (فرقان/25،77) پيامدهاى تكذيب در دو بخش قابل پيگيرى است:

1. پيامدهاى دنيوى

أ. گمراهى:

خداوند تكذيب كنندگان آيات الهى را مجازات كرده، آنان را گمراه مى كند يعنى از شنيدن و استجابت كلام حق، ناشنوا و از گفتن كلام حق و شهادت به توحيد و رسالت، لال مى كند و آنان را در تاريكى هايى قرار مى دهد كه حقايق را نمى بينند: «والَّذينَ كَذَّبوا بِـايـتِنا صُمٌّ وبُكمٌ فِى الظُّـلُمـتِ مَن يَشَاِ اللّهُ يُضلِلهُ...». (انعام/6،39)[21]

ب. طبع قلب:

«تِلكَ القُرى نَقُصُّ عَلَيكَ مِن اَنبائِها و لَقَد جاءَتهُم رُسُلُهُم بِالبَيِّنـتِ فَما كانوا لِيُؤمِنوا بِما كَذَّبوا مِن قَبلُ كَذلِكَ يَطبَعُ اللّهُ عَلى قُلوبِ الكـفِرين». (اعراف/7،101)[22] طبع قلب به معناى مهر زدن و نهادن علامت كفر بر قلب كافر است كه ملائكه هنگام مشاهده آن علامت در مى يابند كه وى ديگر ايمان نمى آورد.[23] چنين شخصى از بهره هاى معنوى محروم گشته، تنها بهره وى همانا تكذيب است.[24]

ج. استدراج و امهال:

خداوند درباره مكذبان وعده داده است كه به زودى و ناخودآگاه آنان را دچار استدراج مى كند تا شقاوت آنان تمام شده، در ورطه هلاكت افتند[25]: «فَذَرنى و مَن يُكَذِّبُ بِهـذا الحَديثِ سَنَستَدرِجُهُم مِن حَيثُ لا يَعلَمون» (قلم/68،44) و به آن ها مهلت خواهد داد تا بر گناهان خود بيفزايند[26]، زيرا تدبير وى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 564
[سخت ]استوار است: «واُملى لَهُم اِنَّ كَيدى مَتين». (قلم/68،45) (=> استدراج)
افزون بر موارد ياد شده كه بيشتر مربوط به عقوبت هاى فردى اند، چنان چه جامعه نيز دچار تكذيب شود به عنوان مجازات از انواع بركات و خيرات زياد محروم مى شود: «ولَو اَنَّ اَهلَ القُرَى ءامَنوا واتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكـت مِنَ السَّماءِ والاَرضِ و لـكِن كَذَّبوا فَاَخَذنـهُم بِما كانوا يَكسِبون» (اعراف/7،96)؛[27] همچنين در صورتى كه همه يا اكثر افراد جامعه از مكذبان باشند سنّت الهى آن است كه تكذيب كنندگان با انواع بلاها به هلاكت برسند[28]: «قَد خَلَت مِن قَبلِكُم سُنَنٌ فَسيروا فِى الاَرضِ فَانظُروا كَيفَ كانَ عـقِبَةُ المُكَذِّبين» (آل عمران/3،137 و نيز يونس/10، 39)،از اين رو آيات فراوانى با ذكر سرنوشت اقوامى كه پيامبران خود را تكذيب كرده اند مردم را به عبرت گيرى از سرنوشت شوم آن ها دعوت مى كند، چنان كه در آيه 136 اعراف/7 سرنوشت قوم نوح، يعنى گرفتن انتقام الهى از آن ها و غرق ساختن آنان در دريا به سبب تكذيب آيات الهى و غفلت از آن ها گزارش شده است: «فانتَقَمنا مِنهُم فَاَغرَقنـهُم فِى اليَمِّ بِاَنَّهُم كَذَّبوا بِـايـتِنا و كانوا عَنها غـفِلين». در روايت نيز وارد شده كه مكذبان از قوم نوح بر اثر تكذيب و ساير قوم وى نيز به سبب رضايت به تكذيب آنان غرق شدند.[29]براساس آيه 37 عنكبوت/29 اصحاب مدين نيز به سبب تكذيب شعيب(عليه السلام) زلزله آنان را فرا گرفت و بامدادان در خانه هايشان از پا درآمدند: «فَكَذَّبوهُ فَاَخَذَتهُمُ الرَّجفَةُ فَاَصبَحوا فى دارِهِم جـثِمين».

2. پيامدهاى اخروى:

افزون بر اينكه در 12 آيه به هلاكت و نابودى مكذبان و نفرين بر آن ها با تعبير «ويلٌ يَومَئِذ لِلمُكَذِّبين» در قيامت تصريح شده[30] (10 آيه در مرسلات/77[31] و دو آيه در طور/52،11 و مطفّفين/83،1) در آيات ديگرى نيز پيامدهاى گوناگون تكذيب آنان بيان شده است:

أ. حبط عمل:

اعمال مكذبان حبط شده و بهره اى از ثواب اعمال خود نخواهند داشت[32]: «والَّذينَ كَذَّبوا بِـايـتِنا و لِقاءِ الأخِرَةِ حَبِطَت اَعمــلُهُم» (اعراف/7،147)، زيرا اعمال خود را مطابق دستور انجام نداده اند.[33]

ب. حسرت:

از جمله عذاب هاى بزرگ تكذيب كنندگان در قيامت حسرت آن ها بر زيانكارى است، زيرا هم سرمايه خود را از دست داده و هم سودى به دست نياورده اند: «قَد خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبوا بِلِقاءِ اللّهِ حَتّى اِذا جاءَتهُمُ السّاعَةُ بَغتَةً قالوا يـحَسرَتَنا عَلى ما فَرَّطنا فيها و هُم
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 565
يَحمِلونَ اَوزارَهُم عَلى ظُهورِهِم اَلا ساءَ ما يَزِرون». (انعام/6،31)

ج. چشيدن عذاب:

به مكذبان چنين خطاب مى شود كه همان آتشى را كه منكرش بوديد بچشيد: «و قيلَ لَهُم ذُوقوا عَذابَ النّارِ الَّذى كُنتُم بِهِ تُكَذِّبون». (سجده/32،20)

د. خلود در جهنم:

آنان در آتش جهنم دائماً خواهند ماند. «والَّذينَ كَفَروا وكَذَّبوا بِـايـتِنا اُولـئِكَ اَصحـبُ النّارِ هُم فيها خــلِدون» (بقره/2،39)
شايان ذكر است كه بر اساس نظرى در آيه «و يَومَ نَحشُرُ مِن كُلِّ اُمَّة فَوجـًا مِمَّن يُكَذِّبُ بِـايـتِنا...» (نمل/27،83) مى توان يكى از پيامدهاى اخروى تكذيب را حشر مكذبان همراه با ذلت و خوارى دانست. برداشت مذكور در صورتى است كه آيه مربوط به قيامت بوده، كلمه «مِن» در آن براى تبيين باشد نه تبعيض و نيز واژه «حشر» تنها در جمع و بر وجه اذلال و خوار كردن به كار رود[34]؛ ولى بر اساس روايات اهل بيت(عليهم السلام) آيه مربوط به رجعت بوده[35]، «مِن» در آن براى تبعيض و بدين معناست كه در رجعت، برخى از مكذبان كه ستمشان به نهايت رسيده، به دنيا باز مى گردند تا از آنان انتقام گرفته شده، بخشى از عذابى را كه مستحق آن هستند، بچشند، در حالى كه در قيامت همه انسان ها بدون استثنا محشور مى شوند: «... و حَشَرنـهُم فَلَم نُغادِر مِنهُم اَحَدا».(كهف/18،47)[36]

منابع

بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق؛ تحف العقول، حسن بن شعبة الحرانى (م. قرن4 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ تفسير جوامع الجامع، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1405 ق؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين (م. 1050 ق.)، به كوشش خواجوى، قم، بيدار، 1366 ش؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411 ق؛ تفسير موضوعى قرآن كريم، جوادى آملى، تهران، اسراء، 1373 ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م.1112 ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. 520 ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361 ش؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م. 770 ق.)، قم، دارالهجرة، 1405 ق؛ معارف و معاريف، سيد مصطفى حسينى دشتى، قم، 1376 ش؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م.395ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412 ق؛ المعجم المفهرس، محمد فؤاد، قاهرة، دارالكتب المصرية، 1364 ق؛ مفردات، الراغب (م. 425 ق.)، به كوشش صفوان داودى، دمشق، دارالقلم، 1412 ق؛ الميزان،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 566
الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ النكت والعيون، الماوردى (م. 450 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1412 ق.
سيد سعيد حسينى و بخش فلسفه و كلام




[1]. المصباح، ص 528؛ التحقيق، ج 10، ص 36؛ لسان العرب، ج 12، ص 52، «كذب».
[2]. مفردات، ص 479 - 480 ، 704، «صدق، كذب»؛ تحف العقول، ص 401؛ بحارالانوار، ج 1، ص 158.
[3]. معارف و معاريف ج 3، ص 653.
[4]. الفروق اللغويه، ص 214.
[5]. تفسير ماوردى، ج 6، ص 223.
[6]. مجمع البيان، ج 2، ص 672.
[7]. الميزان، ج 5، ص 238.
[8]. تفسير صدرالمتألهين، ج 6، ص 234.
[9]. همان.
[10]. الميزان، ج 7، ص 44.
[11]. مجمع البيان، ج 2، ص 901.
[12]. المنير، ج 6، ص 11.
[13]. مجمع البيان، ج 9، ص 289؛ تفسير موضوعى، ج 6، ص 55.
[14]. كشف الاسرار، ج 7، ص 32؛ التفسير الكبير، ج 24، ص 81.
[15]. الكافى، ج 1، ص 418، 435.
[16]. الميزان، ج 10، ص 66 - 67.
[17]. بحارالانوار، ج 3 ص 60.
[18]. مجمع البيان، ج 10، ص 688؛ الميزان، ج 20، ص 233.
[19]. المنير، ج 15، ص 257.
[20]. مجمع البيان، ج 7، ص 285.
[21]. الميزان، ج 7، ص 83 - 84.
[22]. الميزان، ج 8، ص 204.
[23]. مجمع البيان، ج 1، ص 130.
[24]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 119.
[25]. الميزان، ج 19، ص 386.
[26]. همان.
[27]. الميزان، ج 8، ص 201.
[28]. الصافى، ج 3، ص 102.
[29]. بحارالانوار، ج 5، ص 283.
[30]. المعجم المفهرس، ص 602، «كذب».
[31]. الميزان، ج 20، ص 144.
[32]. الميزان، ج 8، ص 247.
[33]. مجمع البيان، ج 4، ص 736.
[34]. كشف الاسرار، ج 7، ص 258.
[35]. مجمع البيان، ج 7، ص 367؛ نورالثقلين، ج 4، ص 100 - 101.
[36]. مجمع البيان، ج 7، ص 366 - 367؛ جوامع الجامع، ج 2، ص 195.