تقرّب : نزديكى جستن به خدا

تقرّب مصدر باب تفعّل و از ريشه «ق ـ رـ ب» است. قُرب در لغت خلاف بُعد[1] و به معناى نزديكى است[2]؛ خواه مادى يا معنوى[3]، بنابراين در موارد گوناگونى مانند نزديكى از حيث زمان، مكان، نسبت، منزلت و... به كار مى رود.[4] گفته شده است: قرب در مكان و قربت در منزلت و قربى و قرابت در خويشاوندى استعمال مى شوند.[5] به اعتقاد برخى واژه قرب ابتدا درباره پديده هاى جسمانى به اعتبار نسبت مكانى آن ها به كار مى رفت؛ ولى پس از آن توسعه يافت و در غير مكان مانند نزديكى از جهت زمان نيز استعمال شد و سپس مجدداً گسترش يافت و در حقايق غير جسمانى نيز به كار رفت.[6] تقرّب در لغت به معناى طلب نزديكى است.[7]
در فرهنگ اسلامى، تقرّب به معناى طلب نزديك شدن به خداوند با انجام دادن عملى است[8] و كسانى كه به قرب الهى رسيده اند «مُقَرَّب» ناميده مى شوند و از آنجا كه در حقيقت خدا بنده خويش را به خود نزديك مى سازد، يكى از اسماء الهى «مُقَرِّب»[9] است.
تقرّب و قرب در علوم گوناگون اسلامى خصوصاً عرفان كاربرد فراوان دارند؛ عارفان قرب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 396
را به صورت هاى گوناگونى تعريف كرده اند؛ مانند استغراق وجود سالك در عين جمع (مقام جمع)، با غيبت از جميع صفات خود، تا جايى كه از صفت قرب، استغراق و غيبت خود هم غايب شود، از ميان برداشتن هرچه پيش آيد، اطاعت خدا[10]، نزديكى به خدا با مكاشفه و مشاهده[11] و انقطاع از غير خدا.[12]
در فلسفه اخلاق، برخى قرب به خدا را مطلوب نهايى انسان و ملاك ارزشمند بودن فعل اخلاقى را تأثير آن در نزديك كردن صاحبش به خدا دانسته اند.[13]
در علم فقه، قصد قربت، شرط صحت عبادات دانسته شده[14] و وجوب آن در عبادات با آيات، روايات و اجماع ثابت شده است[15]؛ ولى فقيهان در تفسير قصد قربت مفاهيم ديگرى به جز قرب روحانى را ارائه كرده اند.[16] يكى از بزرگ ترين فقيهان اماميه، قصد قرب روحانى را از غايات و انگيزه هاى قصد امتثال دانسته و گفته است: قصد قرب روحانى قطعاً واجب نيست و اثبات وجوب آن با آيات و روايات ناممكن است.[17]
براى قرب تقسيماتى ذكر شده است كه مهم ترين آن ها تقسيم به قرب فرايض و نوافل است. عارفان با اقتباس از حديث مشهور نبوى[18] اين تقسيم را ارائه كرده و در توضيح آن گفته اند: قرب فرايض هنگام فناى ذات بنده در ذات خداوند حاصل مى شود و نتيجه آن اين است كه بنده، گوش و چشم و دست خدا مى گردد و قرب نوافل، هنگام فناى صفات وى در صفات الهى حاصل مى شود و نتيجه آن اين است كه خدا، گوش و چشم بنده مى گردد، بنابراين رتبه قرب فرايض از قرب نوافل برتر است[19]؛ ولى برخى مرتبه قرب نوافل را برتر دانسته اند.[20]
برپايه تقسيم ديگرى، قرب يا با علم نظرى به دست مى آيد يا با علم كشفى يا با عمل و قسم سوم، خود يا با اداى واجبات حاصل مى شود يا با انجام دادن مستحبات و برترين قرب، علم كشفى توحيد است.[21]
قرآن كريم در آيات بسيارى با واژه ها و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 397
تعبيرهايى گوناگون، به گونه اى بر تقرّب و مسائل آن تأكيد كرده است؛ مانند مشتقات قرب (مائده/5،27؛ مريم/19، 52؛ سبأ/34، 37؛ توبه/9، 99؛ واقعه/56، 11)، طلب وسيله (مائده/5، 35؛ اسراء/17،57)، لقاء الله[22] (عنكبوت/ 29، 5؛ كهف/18، 110)، طلب وجه الهى[23](رعد/13، 22؛ بقره/ 2، 72؛ روم/ 30، 38 - 39؛ انسان/76،9؛ ليل/ 92، 20؛ انعام/6، 52؛ كهف/ 18، 28)، عنديّت[24] (قمر/54، 55؛ آل عمران/3، 15 - 16؛ انعام/6، 127؛ حديد/ 57، 19؛ يونس/ 10، 2)، مقام محمود[25] (اسراء/17،79)، توبه به سوى خدا[26] (هود/ 11، 3 ، 52 ، 61 ، 90) با اين توضيح كه در اين آيات به استغفار و سپس توبه فرمان داده شده است و چون استغفار توبه از گناهان را در بردارد، مى توان گفت مقصود از توبه در اين آيات، توبه كردن از گناهان نيست، بلكه حركت و تقرّب به سوى خداست[27]، رفتن به سوى خدا[28](صافّات/37، 99)، آمدن نزد خدا[29] (صافّات/37، 84)، دنوّ (نجم/53،8، 9)، صعود (فاطر/ 35، 10)، اتّخاذ سبيل[30] (فرقان/25، 57؛ مزمّل/73، 19؛ انسان/76، 29؛ عنكبوت/ 29، 69؛ فاتحه/1، 6 ،7؛ آل عمران/3، 101)، ولايت[31] (يونس/ 10، 62)، رفع (آل عمران/3، 55)[32]، عمل صالح[33] (كهف/ 18، 110)، نُسُك (انعام/ 6، 162)[34]، تسليم چهره به سوى خدا[35] (لقمان/ 31، 22؛ بقره/2، 112؛ نساء/4، 125) و مشتقات اخلاص. (نساء/4،146؛ زمر/39،2؛ بقره/2،139؛ اعراف/ 7، 29؛ بيّنه/ 98، 5؛ صافّات/37، 4) عمل خالص، عملى است كه هيچ انگيزه اى جز طلب قرب الهى در آن نيست.[36]
در روايات[37] و ادعيه[38] نيز به تقرّب، توجّهى ويژه شده است.

مفهوم تقرّب:

نزديكى بنده به خدا دو گونه است: عام و خاص.
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 398
قرب عام آن است كه هر انسانى: «يـاَيُّهَا الاِنسـنُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدحـًا فَمُلـقيه» (انشقاق/84،6) بلكه هر موجودى (شورى/42، 53) پيوسته به سوى خدا نزديك شده، سرانجام به اسماى لطف يا قهر او مى رسد.[39]در قرآن كريم آيات فراوانى با تعبيرهايى گوناگون نظير رجوع (آل عمران/3، 83)، صيرورت (نور/24، 42)، حشر (انعام/6، 38)، انتهاء (نجم/53،42) و اياب (غاشيه/88، 25) بر اين مطلب دلالت دارند؛ اما قرب خاص آن است كه تنها انسان هاى مؤمن هر يك به اندازه درجه ايمان و عمل صالح خود به خدا نزديك مى شوند (توبه/9،99) و در نهايت، تنها برخى به لقاى الهى مى رسند. (واقعه/56، 11 - 14؛ عنكبوت/ 29، 5) محور بحث در اين مقاله قرب خاص و طلب آن است.
آيات و روايات تقرّب، برخى از فرقه هاى اسلامى را به انديشه تجسم كشانده است؛ ولى همه مفسران با واكنش جدى به اين رويكرد تصريح كرده اند كه نزديكى بندگان به خداوند، نزديكى مكانى[40] يا زمانى[41] نيست و قول مشبّهه كه از نزد خدا بودن فرشتگان (اعراف/ 7، 206) چنين برداشت كرده اند كه خدا مكان و جهت دارد باطل است[42]؛ اما در اينكه نزديك شدن بندگان به خداوند كه در آيات متعددى مانند آل عمران/3،45؛ نساء/4،172؛ سبأ/34، 37؛ ص/38، 25، 40؛ واقعه/ 56، 11؛ مطّففين/ 83، 21،28؛ علق/96،19 به آن اشاره شده است، حقيقى است يا مجازى، اختلاف نظر هست.
برخى با رويكردى فلسفى، نزديكى بندگان به خداوند را حقيقى و آن را قرب ذاتى، معنوى[43] و روحانى[44] دانسته اند كه واقع شدن بنده در معرض شمول رحمت الهى[45] و اتصاف به صفات الهى، مانند حكمت، علم، حلم، رحمت و غناست، گرچه متصف شدن انسان ها به اين صفات، مانند اتصاف خداوند به آن ها نيست:[46] خداوند كمال مطلق و نامحدود است و از طرفى، حقيقت وجود، مساوى با كمالى است و هر كمال واقعى مانند علم، قدرت، حيات، اراده و... به حقيقت وجود باز مى گردد. موجودات در اصل آفرينش (قوس نزول) يا در مرحله بازگشت به سوى خدا (قوس صعود) به هر نسبت كه از وجودى كامل تر (قوى تر و شديدتر) برخوردار باشند، همان اندازه به خداوند كه وجود محض و كمال صرف است نزديك ترند.
انسان به حكم مرتبه وجودى خود بايد اين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 399
بازگشت را با اختيار و عمل خويش انجام دهد. وى با پيمودن طريق طاعت پروردگار، واقعاً مراتب و مراحل هستى را طى كرده، به كانون نامتناهى هستى نزديك مى شود.[47]
بعضى با ديدگاهى اخلاقى ـ عرفانى پس از آنكه قرب به خداوند را تخلّق به اخلاق الهى از لحاظ علمى و عملى و حقيقت آن را فناى فى الله و بقاى بالله دانسته اند كه پس از حصول ملكه، استقامت و تمكين به دست مى آيد، هرگونه قربى حتى ذاتى را نفى كرده اند.[48]
در مقايسه ميان ديدگاه فلسفى و عرفانى مى توان گفت ديدگاه فلسفى بر مبناى تشكيك در وجود است كه بر اساس آن مخلوقات داراى اصالت و وجودند، گرچه وجود آن ها ضعيف و عين ربط به خداست، بنابراين نزديك شدن آنان به خدا ذاتى و معنوى است؛ ولى بر اساس ديدگاه عرفانى تنها خدا داراى اصالت و وجود است و آفريدگان تنها مظهر وجود و نمودى از آويند، پس حتى قرب ذاتى نيز تصور كردنى نيست.
در برابر معتقدان به حقيقى بودن قرب الهى، برخى مفسران با رويكردى كلامى، نزديك شدن به خداوند را مجازى و آن را نزديك شدن به بهشت و نعمت هاى بهشتى و برخوردارى هرچه بيشتر از آن ها[49] يا نزديك شدن به ثواب و كرامت الهى[50] و فضل و رحمت خداوند[51] يا قرب به شرف نظير نزديك بودن وزير به پادشاه[52] دانسته اند.
بعضى در تفسير نزد خدا بودن فرشتگان (اعراف/ 7، 206) گفته اند: فرشتگان در مكانى هستند كه خداوند به آن مكان كرامت و شرافت بخشيده است[53] و برخى نيز هر گونه قرب حسى و عقلى ميان ممكنات و خداوند را نفى كرده و نسبت ميان جميع ممكنات و واجب را نسبت بُعد و مباينت صرف معنوى دانسته اند.[54]

عوامل تقرب:

قرآن كريم مقرَّب بودن را، هم صفت برخى از انسان ها (واقعه/ 56، 11) و هم ويژگى برخى فرشتگان (نساء/ 4، 172) دانسته است، پس مقام قرب هميشه مقامى اكتسابى نيست، زيرا فرشتگان مقامات خود را كسب نمى كنند، بلكه اين مقام براى آنان غير اكتسابى (وَهْبى) است؛ ولى انسان ها بايد با عمل آن رابه دست آورند.[55] قرب الهى تنها با پاك كردن پليدى ها[56]، دورى از دنيا و شرور
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 400
آن[57]، نفى صفات ناپسند و خودبينى و حصول تسليم صرف و فناى كامل و عبوديت تام[58] به دست مى آيد و اين به معناى در آمدن تحت ولايت الهى است، از اين رو مقربان، اولياى الهى هستند.[59]
تنها مقرِّب حقيقى خداست و اوست كه برخى انسان ها را به خود نزديك مى كند، چنان كه در آياتى اين امر را به خود نسبت داده است: «وقَرَّبنـهُ نَجيـّا» (مريم/19،52) و اين مطلب از به كار رفتن صيغه اسم مفعولِ «مقرَّبون» در آياتى ديگر (واقعه/56،11،88؛ مطفّفين/ 83، 21 - 22) نيز فهميده مى شود؛ ولى تلاش انسان ها نيز در طول مقرِّب بودن خداوند مى تواند در نزديك ساختن آنان به خدا مؤثر باشد.
در قرآن كريم از آنچه انسان را به خدا نزديك مى كندبا واژه هايى نظير «قربان»، «وسيله»، «نُسُك» و «قربة» ياد شده است. قربان گرچه در اصل مصدر است؛ ولى به معناى هر چيزى است كه با آن به سوى خدا تقرّب جويند و در عرف مسلمانان معمولاً براى قربانى به كار مى رود.[60] انجام دادن كارى نيك به قصد تقرّب به خدا امرى فطرى است و قدمتى به درازاى تاريخ انسان دارد. دو فرزند آدم هر يك فعلى را به قصد تقرّب به خدا انجام دادند[61]؛ ولى تنها عمل فرزند پرهيزگار پذيرفته شد: «واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ ابنَى ءادَمَ بِالحَقِّ اِذ قَرَّبا قُربانـًا فَتُقُبِّلَ مِن اَحَدِهِما ولَم يُتَقَبَّل مِنَ الأخَرِ». (مائده/5،27)
گفته شده است: قربان در امت هاى گذشته مانند صدقه ها و زكات ها در امت اسلامى است؛ علامت قبول يا رد شدن آن در زمان هاى گذشته اين بود كه آنچه پذيرفته مى شده با آتشى مى سوخته است؛ ولى در امت ما قربان، اعمال پسنديده مانند نماز، روزه، صدقه و زكات است و در دنيا نمى توان فهيمد كدام يك از قربان ها پذيرفته شده اند.[62] طبق آيه اى يهوديان ادعا كرده اند كه خداوند با آنان عهد بسته كه به هيچ پيامبرى ايمان نياورند، مگر صدقه[63] يا عمل نيك[64] ديگرى جهت تقرّب به خدا بياورد و آتش آن را بسوزاند. آنان از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نيز چنين درخواستى داشتند: «اَلَّذينَ قالوا اِنَّ اللّهَ عَهِدَ اِلَينا اَلاَّ نُؤمِنَ لِرَسول حَتّى يَأتِيَنا بِقُربان تَأكُلُهُ النّارُ». (آل عمران/3، 183)
در آيه اى به مؤمنان فرمان داده شده است كه به سوى خدا وسيله بجويند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقُوا اللّهَ وابتَغوا اِلَيهِ الوَسيلَةَ».(مائده/5،35)
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 401
بر اساس آيه اى ديگر از ميان اولياى الهى آنان كه به خدا نزديك ترند در پى وسيله اى براى تقرّب هرچه بيشتر به او هستند[65] يا آنكه اولياى الهى در پى وسيله اى هستند تا دانسته شود كدام يك به خدا نزديك ترند[66]: «اُولـئِكَ الَّذينَ يَدعونَ يَبتَغونَ اِلى رَبِّهِمُ الوَسيلَةَ اَيُّهُم اَقرَبُ». (اسراء/17، 57)
بر اساس احتمالى، مراد از اين دو آيه جستن وسيله اى است كه انسان را به خدا نزديك مى كند[67] و اين وسيله مفهوم وسيعى دارد و هر كار نيك و شايسته و هر صفت پسنديده اى را در بر مى گيرد كه از جمله آن ها توسل به مقربان الهى براى بهره مندى از شفاعت آنان است[68]، چنان كه در رواياتى «وسيله» به امام تفسير شده است.[69]
در آيه 35 مائده/5، پيش از طلب وسيله به تقوا امر شده است كه از آن برمى آيد در طلب وسيله نيز بايد تقواى الهى را رعايت كرد و نبايد از هر وسيله اى براى تقرّب به خدا بهره جست.[70] بر اساس احتمالى ديگر در آيات ياد شده واژه «وسيله» خود به معناى قرب و مفاد آيات، طلب قرب الهى است.[71]
قرآن كريم در آياتى تنها عامل تقرّب به خدا را ايمان و عمل* صالح مى شناساند: «وما اَمولُكُم و لا اَولـدُكُم بِالَّتى تُقَرِّبُكُم عِندَنا زُلفى اِلاّ مَن ءامَنَ وعَمِلَ صــلِحـًا». (سبأ/34، 37) اين برداشت در صورتى است كه استثنا در آيه منفصل و مفاد آيه آن باشد كه تنها ايمان و عمل صالح انسان را به خدا نزديك مى سازند[72]؛ شايد استثنا متصل باشد، در نتيجه اموال و فرزندان انسان نيز در صورت برخوردارى وى از ايمان و عمل صالح، مايه تقرّب او به خدا هستند.[73]
در آيه اى ايمان* وسيله دستيابى به مقام قرب خدا معرفى شده است[74]: «وبَشِّرِ الَّذينَ ءامَنوا اَنَّ لَهُم قَدَمَ صِدق عِندَ رَبِّهِم» (يونس/10،2) و در آيه اى ديگر از صعود «كلم طيب» به سوى خدا و اينكه عمل صالح آن را بالا مى برد سخن رفته است: «اِلَيهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطَّيِّبُ والعَمَلُ الصّــلِحُ يَرفَعُهُ». (فاطر/35،10) مقصود از صعود، تقرّب به خدا و مقصود از كلم طيب، اعتقادات حقى است كه انسان با پذيرش آن ها و عمل بر اساس آن ها سعادتمند مى شود و از آنجا كه هر اعتقادى قائم به معتقِد آن است، تقرّب اعتقاد به خدا همان تقرّب معتقِد به خداوند است. عمل
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 402
صالح نيز اعتقاد حق را در صعود به سوى خدا يارى كرده، آن را بالا مى برد، زيرا هر چه عمل بر اساس اعتقاد تكرار شود، باور راسخ تر و روشن تر و تأثير آن بيشتر مى گردد.[75]
در آيه اى نيز به كسى كه اميد دارد به لقاى پروردگارش برسد دستور عمل صالح و پرهيز از شرك در عبادت داده شده است: «فَمَن كانَ يَرجوا لِقاءَ رَبِّهِ فَليَعمَل عَمَلاً صــلِحـًا ولا يُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّهِ اَحَدا». (كهف/18،110)
در آياتى متعدد به امورى اشاره شده است كه مايه تقرّب انسان به خداست؛ مانند انفاق: «... و يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ قُرُبـت عِندَ اللّهِ... اَلا اِنَّها قُربَةٌ لَهُم» (توبه/9،99[76] و نيز بقره/2، 272)، زكات: «و ما ءاتَيتُم مِن زَكوة تُريدونَ وجهَ اللّهِ»(روم/30،39 و نيز ليل/92،18 - 20)، اطعام فقيران:«اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ اللّهِ» (انسان/ 76، 9)، صبر: «والَّذينَ صَبَرُوا ابتِغاءَ وجهِ رَبِّهِم» (رعد/13، 22)، اميد به لقاى الهى: «مَن كانَ يَرجوا لِقاءَ اللّهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللّهِ لاَت» (عنكبوت/29، 5)، تقوا: «لِلَّذينَ اتَّقَوا عِندَ رَبِّهِم...» (آل عمران/3، 15[77] و نيز قمر/ 54، 54 - 55)، دعا: «ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىِّ يُريدونَ وجهَهُ» (انعام/6،52 و نيز كهف/18، 28)، دعاى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله): «و صَلَوتِ الرَّسولِ اَلا اِنَّها قُربَةٌ لَهُم» (توبه/ 9، 99)[78]، نماز: «فَصَلِّ لِرَبِّكَ...» (كوثر/ 108،3[79] و نيز علق/96، 19)[80]، سجده: «واسجُد واقتَرِب» (علق/96،19)[81]، كشته شدن در راه خدا: «ولا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللّهِ اَموتـًا بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقون» (آل عمران/3،169)، قربانى: «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وانحَر» (كوثر/108، 3[82] و نيز ص/38، 33[83])، التزام به آيات الهى و پرهيز از دنياگرايى و هواپرستى: «واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ الَّذى ءاتَينـهُ ءايـتِنا... ولَو شِئنا لَرَفَعنـهُ بِها ولـكِنَّهُ اَخلَدَ اِلَى الاَرضِ واتَّبَعَ هَوهُ» (اعراف/7،175 - 176)[84]، پاكى دل از مرض هاى روحى و اخلاقى: «اِذ جاءَ رَبَّه بِقَلب سَليم» (صافّات/37،84)[85]، اداى شهادت: «واَقيمُوا الشَّهـدَةَ لِلّهِ» (طلاق/65، 2)[86] و تذكر: «قَد فَصَّلنَا الأيـتِ لِقَوم يَذَّكَّرون * لَهُم دارُ السَّلـمِ عِندَ رَبِّهِم». (انعام/6،126 - 127 و نيز
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 403
مزمّل/73، 19؛ انسان/76، 29)
روايات نيز براى تقرّب به خدا عوامل گوناگونى برمى شمرند؛ مانند اطاعت از خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اولواالامر[87]، دورى از گناهان، زهد، گريه از ترس خدا[88]، تلاش براى برآوردن حاجت مؤمن[89]، دشمنى با اهل معاصى و دورى از آنان[90] تعقل.[91]
قرآن كريم در كنار عوامل حقيقى تقرّب به خدا، به پندارهايى اشاره مى كند كه بر خلاف گمان برخى، در نزديك ساختن انسان به خدا هيچ اثرى ندارند. مهم ترين اين امور، پرستش آلهه اى به جز خداست. مشركان، آن ها را به اين انگيزه مى پرستيدند كه آنان را به خدا نزديك ساخته، در نيازهايشان شفيع آنان باشند: «والَّذينَ اتَّخَذوا مِن دونِهِ اَولِياءَ ما نَعبُدُهُم اِلاّ لِيُقَرِّبونا اِلَى اللّهِ زُلفى...» (زمر/39، 3)[92]، چنان كه يكى از عوامل پرستش بت ها ميان قوم عاد، همين امر دانسته شده است: «و ما نَحنُ بِتارِكى ءالِهَتِنا عَن قَولِكَ» (هود/11،53)[93]؛ ليكن اين آلهه به هنگام نياز مشركان و نزول عذاب الهى براى مشركان هيچ سودى نداشته[94]، نمى توانند آنان را يارى كنند: «فَلَولا نَصَرَهُمُ الَّذينَ اتَّخَذوا مِن دونِ اللّهِ قُربانـًا ءالِهَةً» (احقاف/46،28)، بلكه در آن هنگام گم مى شوند؛ يعنى رابطه الوهيت و عبوديتى كه مشركان مى پنداشتند مى گسلد: «بَل ضَلّوا عَنهُم». (احقاف/46،28)[95]
در آيه ديگرى عامل تقرّب بودن اموالى كه برخى به آن افتخار مى كنند و فرزندانى كه به آنان تكبر مىورزند، نفى شده است: «وما اَمولُكُم ولا اَولـدُكُم بِالَّتى تُقَرِّبُكُم عِندَنا زُلفى». (سبأ/34، 37)[96]
بر اساس آياتى يهوديان و نصارا خود را فرزندان و دوستان خدا و از مقربان الهى مى پنداشتند[97]: «نَحنُ اَبنـؤُا اللّهِ واَحِبّـؤُهُ» (مائده/ 5، 18) و در آيه اى از يهوديان خواسته شده است اگر در ادعاى خود بر ايمان و قرب به خدا صادق اند آرزوى مرگ كنند و به اين ترتيب، دروغ بودن ادعاى آنان براى همگان آشكار مى شود: «قُل اِن كانَت لَكُمُ الدّارُ الأخِرَةُ عِندَ اللّهِ خالِصَةً مِن دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوتَ اِن كُنتُم صـدِقين». (بقره/2،94)[98]

اهمّيّت و آثار تقرّب:

مطلوب نهايى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 404
انسان[99] و غايت همه عبادت ها[100] رسيدن به قرب الهى است و در ميان اولياء الله، بالاترين مقام از آنِ مقربان است.[101] برخى حقيقت جهنم را وسيله دورى از خدا و حقيقت بهشت را ابزار نزديكى به خدا دانسته اند.[102]
در قرآن تمام آيات تقرّب و قرب، به گونه اى بر اهميت قرب الهى دلالت و به آن تشويق مى كنند. تلاش براى تقرب به سوى خدا در كنار تقوا و جهاد مى تواند انسان را به سعادت و رستگارى برساند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقُوا اللّهَ وابتَغوا اِلَيهِ الوَسيلَةَ و جـهِدوا فى سَبيلِهِ لَعَلَّكُم تُفلِحون». (مائده/5،35) بر اساس احتمالى در آيه «قُل لا اَسـَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُربى» (شورى/42،23) پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اجر رسالت خويش را تنها آن نهاده است كه مؤمنان با خدا دوستى كرده، با اعمال نيك به سوى او تقرب جويند[103]، گرچه با توجه به سياق آيه و روايات فراوان شيعه و اهل سنت، اين آيه درباره دوستى با اهل بيت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) است.[104]
از آنجا كه تقرب به معناى نزديك شدن واقعى به كانون بى نهايت هستى يعنى خداوند است لازمِ آن، شدت و قوت و كمال يافتن وجود است كه مساوى است با فزونى و استكمال در كمالات وجودى؛ مانند علم و قدرت و حيات و اراده و مشيت و ازدياد دايره نفوذ و تصرّف.[105] عارفان معمولاً قرب را مقدم بر اطاعت و علت آن و نيز اطاعت از خدا را از آثار قرب دانسته اند.[106]
قرآن كريم آثار گوناگونى براى قرب بر شمرده است؛ از جمله مقربان، كتاب ابرار را مشاهده مى كنند كه درجه آن ها پايين تر از مقربان است و در آن كتاب جزاى ابرار نوشته شده است: «كَلاّ اِنَّ كِتـبَ الاَبرارِ لَفى عِلّيّين * ... * كِتـبٌ مَرقوم * يَشهَدُهُ المُقَرَّبون» (مطفّفين/83،18 - 21)[107] و طبق آيه ديگرى اهل يقين، جهنم را مى بينند: «كَلاّ لَو تَعلَمونَ عِلمَ اليَقين * لَتَرَوُنَّ الجَحيم» (تكاثر/102، 5 - 6) و چون ديدن جهنم همسنگ مشاهده كتاب ابرار است، مقربان، اهل يقين اند.[108] در تفسير آيات 18 - 21 مطّففين آراى ديگرى نيز هست.[109]
ديگر آثار قرب الهى، دورى از تكبر نسبت به عبادت خداوند و خسته نشدن از عبادت: «و مَن عِندَهُ لايَستَكبِرونَ عَن عِبادَتِهِ ولا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 405
يَستَحسِرون» (انبياء/21،19[110] و نيز اعراف/ 7، 206؛ فصّلت/41، 38) و برخوردارى از هدايت الهى است: «و قالَ اِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى سَيَهدين» (صافّات/37،99) و نيز از آثار پرداخت زكات با قصد تقّرب، زياد شدن مال در دنيا و ثواب در آخرت است: «وما ءاتَيتُم مِن زَكوة تُريدونَ وجهَ اللّهِ فَاُولـئِكَ هُمُ المُضعِفون» (روم/30،39)[111] و از ديگر آثار مهم قرب خداوند، آسايش و راحتى مقربان هنگام احتضار و بهره مندى از روزى بهشتى است: «فَاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقَرَّبين * فَرَوحٌ و رَيحانٌ...». (واقعه/56،88 - 89)[112] در تفسير اين آيه آراى ديگرى نيز هست.[113]
مقربان در برزخ نيز از رحمت ويژه الهى بى بهره نيستند، چنان كه كشته شدگان راه خدا، نزد پروردگارشان زنده بوده، روزى مى خورند و به آنچه خداوند از فضل خويش نصيبشان ساخته است، شادمان اند: «بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقون * فَرِحينَ بِما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ». (آل عمران/3، 169 - 170)
مهم ترين اثر قرب خداوند، برخوردارى مقربان از رحمت الهى، بهشت مخصوص و نعمت هاى ويژه بهشتى است. خداوند باديه نشينانى را كه با انفاق خويش تقرب به سوى خدا را مى خواهند، مشمول رحمت خود قرار داده، وارد بهشت خواهد ساخت[114]: «... اَلا اِنَّها قُربَةٌ لَهُم سَيُدخِلُهُمُ اللّهُ فى رَحمَتِهِ». (توبه/9،99) قرآن كريم بهشت مقربان را «جنت نعيم» ناميده است: «اُولـئِكَ المُقَرَّبون * فى جَنّـتِ النَّعيم» (واقعه/56،11 - 12)، «فَرَوحٌ و رَيحانٌ و جَنَّتُ نَعيم» (واقعه/56،89) كه برخى آن را درجه بالاى بهشت[115] و بعضى بهشت ولايت دانسته اند.[116] مقربان به سوى ثواب و رحمت الهى و بهشت از ديگر بهشتيان پيشى مى گيرند: «والسّـبِقونَ السّـبِقون * اُولـئِكَ المُقَرَّبون». (واقعه/56،10-11)[117]
خداوند از نعمت هاى گوناگون مقربان در بهشت نعيم چنين ياد مى كند: «عَلى سُرُر مَوضونَه * مُتَّكِـينَ عَلَيها مُتَقـبِلين * يَطوفُ عَلَيهِم وِلدنٌ مُخَلَّدون * بِاَكواب واَباريقَ وكَأس مِن مَعين * لا يُصَدَّعونَ عَنها ولا يُنزِفون * وفـكِهَة مِمّا يَتَخَيَّرون * ولَحمِ طَير مِمّا يَشتَهون * وحورٌ عين * كَاَمثـلِ اللُّؤلُوِ المَكنُون * جَزاءً بِما كانوا يَعمَلون * لا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 406
يَسمَعونَ فيها لَغوًا ولا تَأثيما* اِلاّ قيلاً سَلـمـًا سَلـمـا؛ بر تخت هاى بافته (به زر و گوهر و مرواريد) روياروى هم بر آن ها تكيه زده اند، پسرانى هماره نوجوان ]به خدمت ]پيرامون ايشان مى گردند؛ با صراحى ها و كوزه ها و جام هايى از مى صافى گوارا كه از ]نوشيدنِ[ آن سر درد نگيرند و مست و بى خرد نشوند و از هر ميوه اى كه برگزينند و از گوشت مرغانى كه بخواهند و دوشيزگانى با چشم هاى سياه و درشت، همچون مرواريد پوشيده در صدف ـ كه هوا در آن اثر نكند و روشنى اش بر جاى باشد ـ، به پاداش آنچه مى كردند؛ در آنجا سخن بيهوده و گنه آلود نشنوند، مگر گفتارى: سلام، سلام». (واقعه/56، 15 - 26)
بر اساس برخى آيات نيز در بهشت چشمه اى به نام تسنيم هست كه تنها مقربان از آن به صورت خالص مى نوشند؛ ولى ابرار از شرابى ممزوج با تسنيم مى نوشند: «اِنَّ الاَبرارَ لَفى نَعيم * ... * يُسقَونَ مِن رَحيق مَختوم * ... * و مِزاجُهُ مِن تَسنيم * عَينـًا يَشرَبُ بِهَا المُقَرَّبون». (مطفّفين/83،22 - 28)[118] برخى مقصود از چشمه تسنيم را معرفت خدا و محبت و لذت لقاى او دانسته اند.[119]

مقربان:

مقربان هم در ميان فرشتگان مصداق دارند (نساء/ 4، 172) و هم در ميان انسان ها. (واقعه/56، 11 ، 88) فرشتگان مقرب، فرشتگانى اند كه خداوند آنان را به خود نزديك كرده و بر ديگر مخلوقات خود برترى داده است.[120] گفته شده است: فرشتگان مقرب 4 فرشته جبرئيل، ميكائيل، عزرائيل و اسرافيل هستند[121] و از ميان آنان جبرئيل مقرب تر است.[122] برخى، آيات «ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى * فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدنى» (نجم/53،8-9) را درباره نزديك شدن جبرئيل به خدا دانسته اند.[123] قرب جبرئيل را مى توان از آيات «ذى قُوَّة عِندَ ذِى العَرشِ مَكين * مُطاع ثَمَّ اَمين» (تكوير/81،20 - 21) نيز فهميد.
انسان هاى مقرب كسانى اند كه از ديگران در راه بازگشت به سوى خدا پيشى گرفته اند.[124] ميان آنان و پروردگارشان هيچ حجاب قلبى مانند گناه، جهل و شك نيست[125] و درجات ايشان نزد خدا بالا و مراتبشان در بهشت عالى است.[126] آنان در دنيا به سوى اطاعت الهى، ايمان، هجرت، نمازهاى پنج گانه، جهاد، توبه و اعمال نيك و هر آنچه خدا به سوى آن فرا خوانده است پيشى مى گيرند:
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 407
«والسّـبِقونَ السّـبِقون * اُولـئِكَ المُقَرَّبون». (واقعه/56،10 - 11)[127] بر اساس روايتى، «سابقون» 4 نفرند: هابيل فرزند آدم(عليه السلام)، مؤمن آل فرعون در امت موسى(عليه السلام)، حبيب نجار در امت عيسى(عليه السلام) و على بن ابى طالب(عليه السلام) در امت محمد(صلى الله عليه وآله).[128] در روايت ديگرى «سابقون» على(عليه السلام) و شيعيان وى دانسته شده اند.[129]
قرآن كريم درباره عدد مقربان فرموده است: بسيارى از آنان از پيشينيان و كمى از ايشان از پسينيان هستند: «ثُـلَّةٌ مِنَ الاَوَّلين * وقَليلٌ مِنَ الأخِرين» (واقعه/56،13 - 14)؛ يعنى بسيارى از مقربان از امت هاى پيش از امت اسلامى و كمى از آنان از امت اسلامى اند.[130] برخى گفته اند: مقصود آن است كه بسيارى از مقربان از مسلمانان صدر اسلام و كمى از آنان از بقيه امت اسلامى هستند.[131]
قرآن كريم به مقرب بودن برخى پيامبران(عليهم السلام) تصريح كرده است؛ ولى هيچ كس مقرب تر از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيست. چگونگى نزديك شدن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به خدا[132] هنگام معراج چنين بيان شده است: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى * فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدنى؛ سپس نزديك شد و نزديك تر شد تا به اندازه دو كمان يا نزديك تر». (نجم/53،8 - 9) مفسران اين دو آيه را به صورت هايى گوناگون تفسير كرده اند.[133]
عارفان در تقسيمى مقربان را 4 نوع دانسته اند: 1. كسى كه تنها صاحب قرب نوافل است؛ 2. كسى كه فقط صاحب قرب فرايض است؛ 3. كسى كه جامع ميان دو قرب با هم است و اين شخص، صاحب مرتبه جمع و داراى مقام «قاب قوسين» است؛ 4. كسى كه به هيچ يك از مقامات سه گانه مقيد نيست، بلكه به گونه اى است كه در هر يك از آن ها ظهور مى يابد و ميان آن ها جمع مى كند، بى آنكه به هيچ يك از آن ها مقيد شود و اين شخص، صاحب مرتبه احديت جمع و داراى مقام «اَو اَدنى» است و اين مقام، بالاصاله به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)اختصاص دارد.[134] بدين ترتيب، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در معراج تمام مراحل قرب را به دست آورده اند.
از ديگر پيامبرانى كه قرآن كريم مقرب بودن آنان را اعلام كرده عبارت اند از ابراهيم(عليه السلام): «اِذ جاءَ رَبَّه بِقَلب سَليم» (صافّات/37،84)، عيسى(عليه السلام): «... و مِنَ المُقَرِبين» (آل عمران/ 3، 45)؛ «... و رافِعُكَ اِلَىَّ»
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 408
(آل عمران/ 3، 55)،[135] موسى(عليه السلام) «... وقَرَّبنـهُ نَجيـّا» (مريم/19،52 و نيز 51)، داود(عليه السلام): «و اِنَّ لَهُ عِندَنا لَزُلفى» (ص/38،25)، سليمان(عليه السلام) (ص/38، 40) و يوسف(عليه السلام):«اِنَّهُ مِن عِبادِنَا المُخلَصين». (يوسف/12،24)

منابع

احياى حكمت، عليقلى بن قرچغاى خان (م. 1091 ق.)، به كوشش فاطمه فنا، احياء كتاب، 1377 ش؛ اربعين، البهائى (م. 1031 ق.)، ترجمه و كوشش: بخشايشى، قم، نويد اسلام؛ اسرار الحكم، هادى السبزوارى (م. 1289 ق.)، به كوشش ميانجى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1362 ش؛ اعلام قرآن، خزائلى، تهران، اميركبير، 1371 ش؛ اعلام القرآن، شبسترى، قم، دفتر تبليغات، 1379 ش؛ بصائر ذوى التمييز، الفيروز آبادى (م. 817 ق.)، به كوشش محمدعلى النجار، بيروت، المكتبة العلمية؛ تاج العروس، الزبيدى (م. 1205 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414 ق؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ التبيان فى آداب حملة القرآن، النووى (م. 676 ق.)، به كوشش احمد عدنان، بغداد، مطبعة السعد، 1989 م؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ ترتيب العين، خليل (م. 175 ق.)، به كوشش بكايى، قم، نشر اسلامى، 1414 ق؛ تفسير الجلالين، جلال الدين المحلى (م. 864 ق.)، جلال الدين السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، النور، 1416 ق؛ تفسير راهنما، هاشمى رفسنجانى و ديگران، قم، دفتر تبليغات، 1373 ش؛ تفسير روح البيان، بروسوى (م. 1137 ق.)، بيروت، دارالفكر؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير غريب القرآن الكريم، الطريحى (م. 1085 ق.)، به كوشش محمد كاظم، قم، زاهدى؛ تفسير فرات الكوفى، الفرات الكوفى (م. 307 ق.)، به كوشش محمد كاظم، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ق؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين (م. 1050 ق.)، به كوشش خواجوى، قم، بيدار، 1366 ش؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى (م. 1356 ش.)، به كوشش سجادى، تهران، وزارت ارشاد، 1362 ش؛ تفسير القمى، القمى (م. 307 ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411 ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ تفسير مجاهد، مجاهد (م. 102 ق.)، به كوشش محمد عبدالسلام، دارالفكر الاسلامى الحديثة، 1410 ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. 1112 ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الجامع لأحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417 ق؛ الجواهر الحسان، الثعالبى (م. 875 ق.)، به كوشش ابومحمد الغمارى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416 ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. 1266 ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ خلاصة شرح تعرّف، به كوشش احمد على رجايى، بنياد فرهنگ ايران؛ دايرة المعارف فارسى، مصاحب و ديگران، تهران، اميركبير، 1356 ش؛ ذخيرة المعاد، محمد باقر السبزوارى (م. 1090 ق.)، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث؛ رساله هاى شاه نعمت الله ولى، به كوشش جواد نوربخش، تهران، انتشارات خانقاه نعمت اللهى، 1356 ش؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م. 965 ق.)، به كوشش كلانتر، قم، مكتبة الداورى، 1410 ق؛ روض الجنان فى شرح ارشاد الاذهان، الشهيد الثانى (م. 965 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث؛ رياض المسائل، سيد على الطباطبائى (م. 1231 ق.)، قم، موسسة آل البيت(عليهم السلام)، 1418 ق؛ زادالمسير، ابن الجوزى (م. 597 ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407 ق؛ شرح توحيدالصدوق،قاضى سعيد قمى (م. 1107 ق.)، به كوشش حبيبى، تهران، وزارت
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 409
ارشاد، 1415 ق؛ شرح چهل حديث، امام خمينى(قدس سره) (م. 1368 ش.)، تهران، نشر آثار امام(قدس سره)، 1376 ش؛ شرح فصوص الحكم، قيصرى (م. 751 ق.)، به كوشش آشتيانى، تهران، علمى و فرهنگى، 1375 ش؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الفتوحات المكيه، محيى الدين بن عربى (م. 638 ق.)، به كوشش عثمان يحيى، قاهرة، الهيئة المصرية، 1405 ق؛ فرشتگان (تحقيق قرآنى روايى و عقلى)، عليرضا رجالى تهرانى، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1376 ش؛ فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، سيد جعفر سجادى، تهران، زبان و فرهنگ ايران، 1378 ش؛ فرهنگ نوربخش اصطلاحات تصوّف، جواد نوربخش، يلدا قلم، 1372 ش؛ فقه القرآن، الراوندى (م. 573 ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405 ق؛ فلسفه اخلاق، محمدتقى مصباح، تهران، روزنامه اطلاعات؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م. 817 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1417 ق؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. 520 ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361 ش؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. 975 ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413 ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415 ق؛ مجموعه آثار، مرتضى مطهرى (م. 1358 ش.)، تهران، صدرا، 1377 ش؛ المحجة البيضاء، الفيض الكاشانى (م. 1091 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م. 1245 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1415 ق؛ المصباح، الكفعمى (م. 905 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1414 ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م. 770 ق.)، قم، دارالهجرة، 1405 ق؛ مصباح الهدايه، عزالدين محمود الكاشانى (م. 735 ق.)، به كوشش همايى، تهران، هما، 1372 ش؛ معجم اعلام القرآن الكريم، محمد القونجى، كويت، مركز المخطوطات والتراث والوثاق، 1416 ق؛ المعجم المفهرس لالفاظ الصحيفة السجادية الجامعه، مصطفى الدرايتى، احمد الدرايتى، اطلاعات و مدارك علمى ايران، 1377 ش؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م. 395 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، قم، دفتر تبليغات، 1404 ق؛ مفردات، الراغب (م. 425 ق.)، به كوشش صفوان داودى، دمشق، دارالقلم، 1412 ق؛ المقام الاسنى، الكفعمى (م. 905 ق.)، به كوشش فارس الحسون، مؤسسة قائم آل محمد(عج)؛ موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم، محمد على تهانوى، بيروت، مكتبة لبنان ناشرون، 1996 م؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ نثر طوبى، الشعرانى (م. 1393 ق.)، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1398 ق.
احمد جمالى

تقسيمات سور => سوره




[1]. لسان العرب، ج 11، ص 82؛ مقاييس اللغه، ج 5، ص 80؛ مفردات، ص 663، «قرب».
[2]. ترتيب العين، ج 3، ص 1454؛ الصحاح، ج 1، ص 198؛ القاموس المحيط، ج 1، ص 211، «قرب».
[3]. التحقيق، ج 9، ص 226،«قرب».
[4]. مفردات، ص 663؛ بصائر ذوى التمييز، ج 4، ص 253؛ نثر طوبى، ص 293 - 294، «قرب».
[5]. المصباح، فيومى، ص 495، «قرب».
[6]. الميزان، ج 19، ص 120.
[7]. القاموس المحيط، ج 1، ص 211.
[8]. الصحاح، ج 1، ص 199؛ لسان العرب، ج 1، ص 664؛ تاج العروس، ج 2، ص 308، «قرب».
[9]. المقام الاسنى، ص 95؛ المصباح، كفعمى، ص 358.
[10]. مصباح الهدايه، ص 417 - 418؛ خلاصة شرح تعرّف، ص 335 - 336؛ فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، ص 637.
[11]. كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1313.
[12]. همان.
[13]. فلسفه اخلاق، ص 182.
[14]. الروضة البهيه، ج 1، ص 321؛ روض الجنان، ص 27.
[15]. مدارك الاحكام، ج 1، ص 186؛ ج 3، ص 310؛ رياض المسائل، ج 1، ص 18؛ مستند الشيعه، ج 2، ص 45.
[16]. ذخيرة المعاد، ص 24؛ مفتاح الكرامه، ج 2، ص 312 - 313؛ مستند الشيعه، ج 2، ص 48.
[17]. جواهر الكلام، ج 2، ص 86 - 88؛ ج 9، ص 157.
[18]. الكافى، ج 2، ص 352؛ كنزالعمال، ج 7، ص 770.
[19]. شرح فصوص الحكم، ص 350 - 351؛ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1313؛ فرهنگ نوربخش، ج 6، ص 242 - 243.
[20]. شرح توحيد صدوق، ج 1، ص 29؛ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1313.
[21]. رساله هاى شاه نعمت الله ولى، ج 2، ص 179.
[22]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج 5، ص 550؛ الميزان، ج 13، ص 406 ؛ ج 16، ص 102؛ چهل حديث، ص 453 ـ 454 ، 601.
[23]. تفسير فرات الكوفى، ص 568؛ التبيان، ج 7، ص 35؛ الميزان، ج 13، ص 302.
[24]. مفردات، ص 590، «عند»؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 226؛ الميزان، ج 8، ص 383؛ ج 14، 265.
[25]. نمونه، ج 12، ص 225.
[26]. راهنما، ج 8، ص 14.
[27]. همان.
[28]. جامع البيان، ج 23، ص 89؛ التبيان، ج 8، ص 515؛ الصافى، ج 4، ص 274.
[29]. راهنما، ج 15، ص 417.
[30]. الصافى، ج 4، ص 21؛ ج 5، ص 243 ، 266؛ الميزان، ج 20، ص 69؛ ج 1، ص 33.
[31]. شرح فصوص الحكم، ص 440 ـ 441.
[32]. راهنما، ج 2، ص 457.
[33]. مجمع البيان، ج 6، ص 770.
[34]. روح البيان، ج 3، ص 128 - 129.
[35]. همان، ج 8، ص 502.
[36]. محجة البيضاء، ج 8، ص 129؛ التبيان فى آداب حملة القرآن، ص 32؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 98.
[37]. الكافى، ج 1، ص 187 - 188؛ ج 2، ص 74 - 75 ، 80 ، 196؛ كنزالعمال، ج 3، ص 24.
[38]. الكافى، ج 2، ص 545؛ المعجم المفهرس لالفاظ صحيفة السجاديه، ص 468 - 470.
[39]. الميزان، ج 1، ص 28 ؛ ج 3، ص 195.
[40]. مجمع البيان، ج 2، ص 749؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 111؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24.
[41]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24.
[42]. التفسير الكبير، ج 15، ص 111.
[43]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24؛ التحقيق، ج 9، ص 228، «قرب».
[44]. مفردات، ص 665، «قرب»؛ بصائر ذوى التمييز، ج 4، ص 254.
[45]. الميزان، ج 19، ص 121.
[46]. مفردات، ص 664 - 665 ؛ بصائر ذوى التمييز، ج 4، ص 254.
[47]. مجموعه آثار، ج 3، ص 292، «ولاها و ولايتها».
[48]. اسرار الحكم، ص 514.
[49]. ر. ك: مجموعه آثار، ج 3، ص 291، «ولاها و ولايتها».
[50]. مجمع البيان، ج 2، ص 749؛ ج 10، ص 783؛ الميزان، ج 20، ص 327.
[51]. مجمع البيان، ج 4، ص 793؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 111.
[52]. التفسير الكبير، ج 15، ص 111.
[53]. مجمع البيان، ج 4، ص 793؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 111.
[54]. احياى حكمت، ج 2، ص 515.
[55]. الميزان، ج 3، ص 195.
[56]. مفردات، ص 665؛ بصائر ذوى التمييز، ج 4، ص 254.
[57]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24.
[58]. التحقيق، ج 9، ص 228، «قرب».
[59]. الميزان، ج 19، ص 121.
[60]. التفسير الكبير، ج 3، ص 450؛ مفردات، ص 664؛ بصائر ذوى المتييز، ج 4، ص 253.
[61]. جامع البيان، ج 6، ص 254 - 257؛ مجمع البيان، ج 3، ص 282؛ تفسير مجاهد، ج 1، ص 306.
[62]. جامع البيان، ج 6، ص 260.
[63]. همان، ج 4، ص 262؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 89؛ فتح القدير، ج 1، ص 406.
[64]. مجمع البيان، ج 2، ص 901؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 10.
[65]. الصافى، ج 3، ص 198؛ فتح القدير، ج 3، ص 237.
[66]. مجمع البيان، ج 6، ص 651.
[67]. فقه القرآن، ج 1، ص 369؛ الصافى، ج 2، ص 33؛ الميزان، ج 13، ص 128.
[68]. نمونه، ج 12، ص 165.
[69]. تفسير قمى، ج 1، ص 195؛ الصافى، ج 2، ص 33.
[70]. راهنما، ج 4، ص 367 - 368.
[71]. جامع البيان، ج 15، ص 133؛ التبيان، ج 3، ص 509؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 181.
[72]. مجمع البيان، ج 8، ص 615؛ التبيان، ج 8، ص 399؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 195.
[73]. جامع البيان، ج 22، ص 122؛ مجمع البيان، ج 8، ص 615؛ الصافى، ج 4، ص 222.
[74]. راهنما، ج 7، ص 367.
[75]. الميزان، ج 17، ص 23.
[76]. تفسير قرطبى، ج 8، ص 234؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 398؛ نثر طوبى، ص 294.
[77]. راهنما، ج 2، ص 352.
[78]. جامع البيان، ج 11، ص 9؛ مجمع البيان، ج 5، ص 96؛ الميزان، ج 9، ص 371.
[79]. مجمع البيان، ج 10، ص 837؛ نمونه، ج 27، ص 372 - 373.
[80]. مجمع البيان، ج 10، ص 783؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 128.
[81]. مجمع البيان، ج 10، ص 783؛ تفسير ثعالبى، ج 3، ص 504.
[82]. مجمع البيان، ج 10، ص 837.
[83]. همان، ج 8، ص 741.
[84]. راهنما، ج 6، ص 344.
[85]. راهنما، ج 15، ص 418.
[86]. مجمع البيان، ج 10، ص 460.
[87]. الكافى، ج1، ص187 - 188؛ ج2، ص74 - 75.
[88]. همان، ج 2، ص 80 ، 483.
[89]. همان، ص 196.
[90]. كنز العمال، ج 3، ص 65.
[91]. همان، ص 384.
[92]. جامع البيان، ج 22، ص 227 - 228.
[93]. مجمع البيان، ج 5، ص 258.
[94]. همان، ج 9، ص 139.
[95]. الميزان، ج 18، ص 214.
[96]. جامع البيان، ج 22، ص 121.
[97]. مجمع البيان، ج 3، ص 272؛ تفسير غريب القرآن، ص 93؛ الميزان، ج 5، ص 249.
[98]. جامع البيان، ج 1، ص 596.
[99]. فلسفه اخلاق، ص 182.
[100]. اسرار الحكم، ص 514.
[101]. الفتوحات المكيه، ج 4، ص 137.
[102]. تفسير صدرالمتألهين، ج 4، ص 264.
[103]. جامع البيان، ج 25، ص 34 - 35؛ مجمع البيان، ج 9، ص 43؛ زادالمسير، ج 7، ص 285.
[104]. الميزان، ج 18، ص 45 - 46.
[105]. مجموعه آثار، ج 3، ص 292، «ولاها و ولايتها».
[106]. خلاصة شرح تعرف، ص 335؛ دايرة المعارف فارسى، ج 2، ص 2533.
[107]. الميزان، ج 20، ص 235.
[108]. همان.
[109]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 173؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 448 - 449؛ فتح القدير، ج 5، ص 402.
[110]. راهنما، ج 11، ص 325.
[111]. مجمع البيان، ج 8، ص 479؛ الصافى، ج 4، ص 134؛ الميزان، ج 16، ص 185.
[112]. مجمع البيان، ج 9، ص 379؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 321 - 322؛ الميزان، ج 19، ص 139.
[113]. التبيان، ج 9، ص 514؛ زادالمسير، ج 8، ص 156؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 232 - 233.
[114]. جامع البيان، ج 11، ص 9؛ مجمع البيان، ج 5، ص 96؛ تفسير جلالين، ص 258.
[115]. التبيان، ج 9، ص 490؛ مجمع البيان، ج 9، ص 358.
[116]. الميزان، ج 19، ص 121.
[117]. مجمع البيان، ج 9، ص 325؛ زادالمسير، ج 8، ص 156؛ فتح القدير، ج 5، ص 148.
[118]. جامع البيان، ج 30، ص 135 ـ 136؛ فتح القدير، ج 5، ص 404؛ الميزان، ج 20، ص 239.
[119]. روح البيان، ج 10، ص 372.
[120]. جامع البيان، ج 6، ص 50؛ مجمع البيان، ج 3 - 4، ص 225.
[121]. فرشتگان، ص 101؛ معجم اعلام القرآن، ص 99.
[122]. اعلام قرآن، ص 278؛ اعلام القرآن، ص 241؛ كشف الاسرار، ج 1، ص 290.
[123]. جامع البيان، ج 27، ص 62؛ زادالمسير، ج 8، ص 66.
[124]. الميزان، ج 3، ص 195.
[125]. الميزان، ج 1، ص 273.
[126]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24.
[127]. مجمع البيان، ج 9، ص 325؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 129؛ فتح القدير، ج 5، ص 148.
[128]. مجمع البيان، ج 9، ص 325؛ تفسير فرات الكوفى، ص 465.
[129]. نورالثقلين، ج 5، ص 209.
[130]. تفسير قمى، ج 2، ص 359؛ التبيان، ج 9، ص 490؛ جامع البيان، ج 27، ص 223.
[131]. زادالمسير، ج 8، ص 134 - 135؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 130؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 315.
[132]. تفسير قمى، ج 2، ص 343؛ الميزان، ج 19، ص 28؛ زادالمسير، ج 8، ص 66.
[133]. جامع البيان، ج 27، ص 59 - 62؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 59 - 61؛ فتح القدير، ج 5، ص 106.
[134]. شرح فصوص الحكم، ص 351.
[135]. راهنما، ج 2، ص 457.