أَحَد: يكتا، يگانه

«أحد» در اصل «وَحَد» و مانند واحد از ريشه «و‌ح‌د» مشتق شده، «واو» آن به همزه تبديل گشته و به‌معناى يكتا و يگانه است.[1] برخى، اصل آن را أوْحَد دانسته‌اند كه واو در آن حذف شده تا ميان اسم و صفت تفاوت گذاشته شود.[2] گرچه ريشه دو واژه «واحد» و «أحد» يكى است، بسيارى معتقدند كه ميان آن دو تفاوت‌هايى وجود دارد; از‌جمله: 1. «واحد» پيش از «اثنان» سرآغاز شمارش عدد قرار مى‌گيرد; در‌حالى‌كه «اَحَد» آغاز رقم شمارش واقع نمى‌شود; بنابراين ترتيب «احد» و «اثنان» درست نيست.[3] 2. «اَحَد» بر چيزى اطلاق مى‌شود كه در وجود خارجى يا ذهن، كثرت را نمى‌پذيرد; در‌حالى‌كه «واحد»، در خارج يا در ذهن كثرت بردار است.[4] 3. «واحد» غالباً براى اثبات، مانند رأيت رجلاً واحداً و «احد» براى سلب مانند مارأيت أحداً به‌كار مى‌رود.[5] 4. «احد» نفى عموم مى‌كند; در‌حالى‌كه واحد، فقط يك تَن را نفى مى‌نمايد; مثلا وقتى گفته مى‌شود: لايقاومه أحد، مقصود اين است كه هيچ‌كس توان مقاومت در برابر او را ندارد; امّا زمانى كه لايقاومه واحد به‌كار رود، منظور اين است كه يك تن توان مقاومت در برابر او را ندارد; امّا دو تن يا بيش‌تر مى‌توانند مقاومت كنند.[6] 5. «احد» اعم از «واحد» است; بدين معنا كه هرگاه «احد» متحقق شود، «واحد» نيز در ضمن آن وجود خواهد داشت.[7] 6‌. لفظ «واحد» براى هر چيزى وصف قرار مى‌گيرد; مانند رجل واحد، و ثوبٌ واحد; به خلاف «احد» كه وقتى در جمله اثباتى قرار مى‌گيرد، فقط وصف «اللّه» واقع مى‌شود و در جمله نفى، براى غير حق‌تعالى نيز صفت قرار مى‌گيرد; مانند ما رأيت احداً;[8] بنابراين «احد» و واحد مانند رحمان و رحيم است كه رحمان وصف ويژه خداوند است ولى رحيم، وصف غير خداوند نيز واقع مى‌شود.[9] برخى، «احد» همراه با الف و لام (الأحد) را وصف مخصوص خدا مى‌دانند;[10] ولى فخر رازى اين احتمال را مطرح كرده كه چون احد فقط براى خداوند وصف آورده مى‌شود، الف و لام معرفه از آن حذف، و ويژه حق‌تعالى شد.[11]
عده‌اى اين دو را مترادف دانسته و به يك معنا گرفته‌اند; حتى برخى اصل «احد» را «واحد» دانسته و گفته‌اند: چون بعد از قلب واو به همزه، اجتماع دو همزه در زبان عرب سنگين است، يكى از دو همزه به جهت تخفيف حذف شد.[12] اين رأى درست نيست; زيرا در اين صورت جمع هر دو بايد «آحاد» مى‌بود; حال آن كه «آحاد» فقط جمع واحد است; مانند اشهاد و شاهد، و «احد» جمع ندارد; همان‌طور كه ازهرى گفته: از احمد بن‌يحيى درباره «آحاد» پرسيده شد كه آيا جمع «احد» است؟ در پاسخ گفت: معاذ اللّه كه «احد» جمع داشته باشد.[13] بعضى گفته‌اند: وجه ترادف اين دو واژه اين است كه «احد» در شمارش اعداد مى‌تواند به جاى واحد قرار گيرد;[14] امّا برخى چنين جاى‌گزينى را جايز‌و‌روا نداشته و شمارش «احد» و «اثنان» را درست‌نمى‌دانند.[15]
«احد» 74 بار در 31 سوره قرآن آمده كه فقط يك مورد (آيه نخست سوره توحيد) با عنوان وصف و اسم الهى آمده است. در معناى آن وجوهى را ذكر كرده‌اند كه عمده آن‌ها عبارت‌اند از: 1.‌«احد» بر موجودى اطلاق مى‌شود كه هيچ نوع كثرتى (ذهنى، خارجى،[16] عددى و مقدارى)[17] را نمى‌پذيرد; از اين‌رو در اصطلاح عارفان، «احد» اسم مقام غيب است كه كثرت و لحاظ كثرت در آن راه ندارد و اين مقام، اسم و رسم و صفت نداشته، به هيچ وجه از آن نمى‌توان خبر داد; ازاين‌رو آيه نخست سوره توحيد به نفى هر نوع تجزيه و تركيب در ذات الهى ناظر بوده[18] و خداوند را از هر چيزى مانند جنس و فصل، مادّه و صورت، اعراض، اجزا، اعضا، اشكال، الوان[19] و هر نوع تركيب و كثرتى[20] كه شايسته ذات بارى تعالى نيست; منزّه و مبرّا دانسته است; همان‌طور كه در شأن نزول آن آمده: گروهى از مشركان،[21] دو تن،[22] يا گروهى از يهود،[23] هيأتى از نصاراى نجران[24]يارهبران‌احزاب 5 گانه مادّى، مشركان، ثنويه يهود و نصارا[25] نزد پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)آمدند و گفتند: خدا را براى ما وصف كن و به ما بگو كه خدا چه چيز و از چه ‌جنسى است؟[26] آيا از طلا، نقره، آهن، چوب است[27] و آيا مى‌خورد و مى‌آشامد؟[28] خداوند در پاسخ آن‌ها، سوره توحيد را در‌حالى‌كه 70 هزار فرشته آن را همراهى مى‌كردند،[29] بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرود آورد[30] و احتمال هرگونه تركيب يا آن‌چه را به تركيب بينجامد، مانند جسمانيت، از خداوند سلب كرد.
2. «احد» جامع صفات سلبى است; زيرا معناى احديّت اين است كه خداوند، در ذات خود از هر تركيبى منزّه است; چرا كه هر مركّبى به اجزاى خود نيازمند و هريك از اجزاى مركّب غير از مركّب است; بنابراين هر مركّبى، به غير خود نيازمند بوده، ذاتاً ممكن خواهد بود و چون امكان در حق‌تعالى راه ندارد، تركيب نيز محال خواهد بود; لذا با اثبات احديّت به‌معناى نفى تركيب ذاتى، صفات سلبى نيز چون مكان داشتن، حلول، تغيير و‌... از خداوند نفى مى‌شود; به اين جهت گفته مى‌شود كه «احد» جامع صفات سلبى‌است.[31]
3. خداوند در داشتن صفات ذات، يگانه است; به اين معنا كه صفاتى چون وجود، علم، قدرت و حيات فقط براى او ضرورى‌است و براى غير خدا واجب و ضرورى نيست.[32]
4. خداوند در افعال، يگانه است; زيرا ديگران كارهاى خود را بر اساس جلب منفعت و دفع مفسده انجام مى‌دهند; در‌حالى‌كه خداى متعالى كارهاى خويش را فقط براى نيكى به آفريدگان انجام مى‌دهد.[33]
5. خداى متعالى «احد» است; بدين معنا كه در به وجود آوردن و اظهار اشيا يكتا و يگانه است.[34]
6. «احد» به‌معناى اوّل است; زيرا خداوند آغاز هر چيزى و پيشى گيرنده بر همه است.[35]
7.‌خدا در الوهيت و ربوبيت، يكتا و يگانه است.[36]
8. خداوند در ذات، فاعليّت، صفات، سرمديّت و معبود بودن يگانه است.[37]
9. «احد» از يكتايى در ذات، و «واحد» از يگانه بودن در صفات حق‌تعالى حكايت مى‌كند.[38]
10. «احد» از يگانه بودن حق‌تعالى در صفات و واحد از يكتايى در ذات خبر مى‌دهد.[39]
11. «احد» يعنى خداوند بسيط است و هيچ‌گونه جزئى ندارد، و واحد يعنى شريك و نظير ندارد.[40]
12. برخى «احد» و «واحد» را مترادف دانسته و در معناى آن گفته‌اند: اين دو، صفت خدايى است كه به هيچ وجه شريك و نظيرى ندارد; همان‌طور كه در نقل از قرائت عبداللّه بن‌مسعود وارد شده: او آيه نخست سوره توحيد را «قل هو اللّه واحد» قرائت كرد[41] و با توجّه به اين‌كه او در قرائت به جاى برخى كلمات، مترادف آن را كه روشنى بيش‌ترى داشته، به‌كار مى‌برده است، مى‌توان به‌دست آورد كه «واحد» در نظر او مترادف با «احد» بوده است. اين قرائت از اعمشى نيز نقل شده[42] و از امام باقر(عليه السلام)در‌روايتى «احد» و «واحد» به يك معنا آمده است.[43]
در روايتى از امام على(عليه السلام) كه به‌معناى «واحد» اشاره داشته، در يك معناى درست آن براى خداوند متعالى، واحد را به‌معناى احدىّ المعنى كه در وجود و عقل و قوه خيال قابل تجزيه و تقسيم نيست، تفسير كرده است.[44] برخى نيز نتيجه دو صفت «الواحد القهّار» به شكل تركيبى در آيه‌16 رعد/13 «قُلِ اللّهُ خــلِقُ كُلِّ شَىء و هُوَ الوحِدُ القَهّـر» را صفت احديّت بارى‌تعالى دانسته‌اند.[45]

منابع

بيان السعادة فى مقامات العباده; تاج العروس من جواهرالقاموس; تسنيم تفسير قرآن كريم; التفسير الكبير; تفسير نورالثقلين; التوحيد; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; شرح اسماء اللّه الحسنى (لوامع البينات); شرح الاسماء او شرح دعاء الجوشن الكبير; شرح المنظومة السبزوارى; روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم; الفرقان فى تفسير القرآن; كشف الاسرار و عدة الابرار; مجمع البيان فى تفسير القرآن; معجم الفروق اللغويه; مفاهيم القرآن; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسيرالقرآن.
رضا رمضانى، على نصيرى

اُحُد/غزوه: نبردى ميان مسلمانان و مشركان، كنار كوه اُحُد

غزوه اُحُد، دهمين[46] و به قولى، نهمين[47] غزوه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود كه روز هفتم[48] يا نيمه[49] شوّال سال سوم هجرت، به وقوع پيوست. اين غزوه، از آن جهت به اين نام معروف شد كه در دامنه كوه اُحُد اتّفاق افتاد.
در وجه نام‌گذارى اين كوه سرخ‌رنگ كه در شمال مدينه (4 كيلومترى مدينه) قرار دارد،[50] گفته شده: بر اثر جدايى‌اش از ديگر كوه‌هاى منطقه، اُحُد ناميده شده است.[51] برحسب روايات، چون خداوند بر كوه طور سينا تجلّى كرد، چند‌قطعه از آن جدا شد و در جاهاى گوناگون قرار‌گرفت كه يك قطعه از آن، كوه اُحُد در مدينه است.[52] در فضيلت آن نقل شده كه اُحُد، يكى از كوه‌هاى بهشت است. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اُحُد كوهى‌است كه ما را دوست دارد و ما او را دوست داريم.[53]
علّت وقوع جنگ احد، جبران شكست و انتقام مشركان از كشته شدگان خويش در غزوه بدر بود;[54] بدين جهت، تعدادى از سران قريش با ابوسفيان به گفتوگو نشستند و پيش‌نهاد كردند مال التّجاره‌اى كه سبب بروز جنگ بدر شده بود و در دارالندوه نگه‌دارى مى‌شد، براى تجهيز سپاهى نيرومند و انتقام‌گيرى به‌كار گرفته شود.[55] و آنان سخنورانى از قريش را جهت هم‌كارى ديگر قبايل عرب اعزام كردند[56] برحسب برخى روايات، در نكوهش كسانى‌كه مال خويش را براى مبارزه با اسلام در غزوه اُحُد دادند، اين آيه نازل شد[57]: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا يُنفِقونَ اَمولَهُم لِيَصُدّوا عَن سَبِيلِ اللّهِ فَسَيُنفِقونَها ثُمَّ تَكونُ عَلَيهِم حَسرَةً ثُمَّ يُغلَبونَ». (انفال/8‌، 36) ابوسفيان در جاى‌گاه ثائر (انتقام‌گيرنده)، فرمان‌دهى سپاه را برعهده گرفت[58] و گريه بر كشتگان بدر* را ممنوع كرد[59] صفوان‌بن اميّه پيش‌نهاد كرد زنان را براى يادآورى كشته شدگان بدر و تحريك به خون‌خواهى، همراه خويش سازند.[60] به نظر برخى، بزرگان قريش از آن جهت زنان را همراه‌خود بردند كه از جنگ نگريزند; زيرا فرار با‌زنان دشوار و رها كردن آنان در ميدان جنگ ننگ بود.[61]
سپاه قريش به همراه ديگر قبايل عرب (مانند بنى‌كنانه و ثقيف و اهل تهامه)[62] مركّب از 3000[63] يا 5000[64] نفر كه 700 تن از آنان زره‌پوش بودند، همراه 200 اسب و 3000 شتر، آماده كارزار شد.[65] تعدادى از زنان قريش (از‌جمله هند* همسر ابوسفيان) اين سپاه را همراهى مى‌كردند.[66]
مسلمانان هنگامى از تصميم مشركان آگاه شدند كه آنان آماده حركت از مكّه بودند يا خارج شده بودند. عبّاس‌بن عبدالمطّلب عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله)طىّ نامه‌اى محرمانه به‌وسيله مردى از بنى‌غفّار رسول خدا را از زمان حركت و توان نظامى قريش آگاه كرد. چون ابىّ‌بن كعب نامه را بر حضرت خواند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) از او خواست كه مضمون نامه را فاش نكند. با اين حال، چيزى نگذشت كه خبر حركت قريش در مدينه شايع شد. افزون بر پيك عبّاس، عمرو‌بن سالم خزاعى يا عدّه‌اى از بنى‌خزاعه كه هم پيمان رسول خدا بودند، حضرت را از حركت و توان نظامى قريش آگاه ساختند.[67]
سپاه قريش، پنجم[68] يا دوازدهم[69] شوّال در دامنه كوه اُحُد نزديك كوه عينين فرود آمد.[70] درباره اين‌كه چرا مشركان در جنوب مدينه كه بر سر راهشان بود، فرود نيامدند و شهر را دور زده، در شمال آن فرود آمدند، علّت خاصّى در تاريخ ذكر نشده است; امّا برخى، مدخل شهر مدينه را در آن زمان فقط از طريق شمال و از كنار كوه اُحُد دانسته‌اند[71] و به نظر برخى ديگر، قريش براى چراندن مركب‌هاى خود در كشت‌زارهايى معروف به عِرْض كه در شمال مدينه قرار دارد و صدمه زدن به مسلمانان، در شمال فرود آمدند.[72] پيامبر(صلى الله عليه وآله)حباب‌بن منذر را محرمانه براى ارزيابى از وضعيت دشمن به ناحيه اُحُد اعزام كرد. گروهى از اصحاب براى جلوگيرى از شبيخون دشمن، شب جمعه را به پاسدارى از مدينه به‌ويژه مسجد و خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله)پرداختند.[73] روز جمعه، رسول خدا با مسلمانان درباره شيوه مقابله با دشمن مشورت كرد. بزرگان مهاجر و انصار موافق ماندن در مدينه بودند. عبداللّه بن اُبى با اين استدلال كه در كوچه‌هاى كم عرض مدينه بهتر مى‌توان با دشمن مقابله كرد، زنان و افراد ناتوان هم از بالاى بام‌ها و برج‌ها به ما كمك مى‌كنند، بر اين نظر اصرار داشت و تجربه جنگ‌هاى جاهلى را مؤيّد نظر خويش مى‌دانست كه هرگاه از شهر بيرون رفته‌ايم، شكست خورده‌ايم;[74] امّا گروهى ديگر، رويارويى با دشمن در بيرون مدينه را پيش‌نهاد مى‌كردند. طرف‌داران اين نظريّه، گروهى از جوانان و كسانى‌كه توفيق شركت در غزوه بدر را نداشتند و گروهى از بزرگ‌سالان چون حمزه (عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله)) و سعدبن عباده و نعمان‌بن مالك بودند; با اين استدلال كه باقى ماندن در شهر، بر ضعف و ترس مسلمانان حمل و سبب گستاخى مشركان مى‌شود و در جاهليّت هرگاه به ما حمله مى‌كردند و ما در شهر مى‌مانديم تا زمانى كه بيرون از شهر با آن‌ها نمى‌جنگيديم، طمعشان از ما قطع نمى‌شد.[75]
سيره‌نويسان اتّفاق نظر دارند كه نظر پيامبر(صلى الله عليه وآله)در ابتدا، ماندن در شهر بود[76] و بر اساس خوابى كه ديده بود، خروج از مدينه را نمى‌پسنديد.[77] در نقل‌هاى تاريخى، در اين‌كه آيا ماندن در شهر، وحى الهى يا نظر شخصى رسول خدا بوده، اشاره‌اى نشده است و خود حضرت هم بر عقيده خويش به‌صورت دستور الهى و وحيانى بودن آن اصرار نكرده است و بعيد مى‌نمايد كه اگر چنين بود، آن را ابراز نمى‌كرد.[78]
سرانجام پيامبر(صلى الله عليه وآله) به جهت اصرار مسلمانان[79] و احترام به نظر اكثريّت[80]، نظريّه خروج از مدينه را پذيرفت و پس از اقامه نماز جمعه، مسلمانان را موعظه و به جهاد امر كرد و پيروزى آنان را در گرو صبر دانست;[81] آن‌گاه لباس رزم پوشيده، آماده حركت به‌سوى اُحُد شد. آنان كه بر خروج از مدينه اصرار داشتند; گفتند شايسته نيست خلاف رأى پيامبر(صلى الله عليه وآله) عمل كنيم. حضرت فرمود: هنگامى كه پيامبرى لباس رزم بپوشد شايسته نيست آن را بيرون آورد، مگر آن كه با دشمنى بجنگد.[82]
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عبداللّه‌بن مكتوم را جانشين خود در مدينه قرار داد[83] و با 1000 نفر از مهاجر و انصار كه 100 تن از آنان زره پوشيده بودند،[84] ره‌سپار اردوگاه اُحُد شد.
مورّخان، زمان حركت سپاه اسلام را پس از اقامه نماز جمعه و عصر دانسته‌اند;[85] در‌حالى‌كه آيه «و‌اِذ غَدَوتَ مِن اَهلِكَ تُبَوِّئُ المُؤمِنينَ مَقـعِدَ لِلقِتالِ واللّهُ سَميعٌ عَليم» (آل‌عمران/3،121)، با توجّه به كلمه «غَدَوتَ» دلالت دارد كه حركت پيامبر(صلى الله عليه وآله)صبحگاهان بوده است. وجه جمع آيه با نظر مورّخان به اين است كه گفته شود: پيامبر(صلى الله عليه وآله)جهت مشورت با اصحاب و مشخّص كردن محلّ جنگ[86] يا انتخاب اردوگاه جنگى در دامنه كوه اُحُد، صبح‌گاهان از خانه بيرون رفت و خروج حضرت با سپاهيانش به‌سوى اُحُد، پس از نماز جمعه بود يا اين‌كه گفته شود: كلمه (غداة) در اين‌جا به‌معناى مطلق خروج (در هر ساعتى از روز) است; چنان‌كه (رواح) مطلق بازگشت به‌شمار مى‌رود.[87]
سپاه اسلام در مسير اُحُد به منطقه شيخان فرود آمد. رسول خدا از سپاهيانش بازديد كرد. و نوجوانانى را كه در سپاه بودند، به جز رافع‌بن خديج كه تيراندازى ماهر و سمرة‌بن جندب كه نوجوانى چابك بودند، به مدينه بازگرداند[88] و هنگامى كه متوجّه حضور هم پيمانان يهودى عبداللّه* بن اُبى شد، فرمود: براى جنگ با مشركان نبايد از مشركان كمك گرفت.[89] عبداللّه ابن اُبى با گروهى از پيروانش در گوشه‌اى جدا از مسلمانان منزل گزيدند.[90] سپاه اسلام، نيمه‌هاى شب[91] از مسيرى به‌سوى اُحد حركت كرد كه به مشركان برنخورد.[92]در‌حالى‌كه مشركان در دامنه كوه اُحد مستقر بودند، مسلمانان از نزديك آنان (سمت چپ) عبور كردند و به‌سوى كوه اُحُد بالا رفتند و در شعبى از آن در لبه وادى فرود آمدند.[93] رسول خدا در‌حالى‌كه مشركان را مشاهده مى‌كرد، دستور داد بلال اذان بگويد تا مسلمانان نماز صبح را اقامه كنند. عبداللّه‌بن‌اُبى به اين بهانه كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)با پيش‌نهاد او مخالفت و از رأى جوانان پيروى كرده[94] يا به جهت پذيرفته نشدن هم‌پيمانان يهودى او در جنگ،[95] به همراه طرفدارانش (حدود 300 نفر) از بين راه[96] يا از اُحد[97] به مدينه بازگشت و بدين ترتيب، سپاه اسلام به 700 نفر كاهش يافت.[98] عبداللّه بن اُبى در توجيه بازگشت خود چنين مى‌گويد[99]: جنگى در كار نيست. اگر جنگى بود، ما همراه شما مى‌مانديم: «و‌قِيلَ لَهُم تَعالَوا قـتِلوا فى سَبيلِ اللّهِ اَوِ ادفَعوا قالوا لَو‌نَعلَمُ قِتالاً لاَتَّبَعنـكُم‌...». (آل‌عمران/3،167)
پيامبر(صلى الله عليه وآله) سپاه خود را به‌گونه‌اى استقرار داد كه كوه اُحد پشت سر و مدينه در مقابل و كوه عينين (جبل‌الرماة) در سمت چپ مسلمانان قرار داشت. اين در‌حالى بود كه مشركان در برابر مسلمانان و مدينه پشت سر آن‌ها قرار گرفته بود.[100] حضرت، سربازانش را به تقوا سفارش كرد و از اختلاف با يك‌ديگر برحذر داشت و آن روز را براى كسانى‌كه يقين و صبر را پيشه سازند، روز پاداش دانست،[101] آن‌گاه پرچم سپاه اسلام را به مصعب*‌بن عمير[102] و بر حسب بعضى نقل‌ها به على‌بن ابى‌طالب سپرد.[103] رسول خدا از آن بيم داشت كه سواره نظام دشمن سپاه اسلام را (از حد فاصل كوه عينين و اُحد) دور بزند و از پشت سر هجوم‌آورد;[104] ازاين‌رو، عبداللّه*بن جبير را به همراه 50‌نفر بر كوه عينين گماشت[105] و به آن‌ها فرمود: اگر ما دشمن را شكست داديم و به لشكرگاهش وارد شديم يا ديديد، كشته شديم، شما اين مكان را رها نكنيد.[106]
فرمان‌ده قريش هم به اهمّيّت اين محل آگاهى داشت; بدين جهت به فرمانده جناح راست مشركان و خالد*بن وليد به همراه 200 نفر سواره نظام مأموريّت داد تا با آغاز جنگ و در زمان مناسب از پشت سر به مسلمانان حمله كند.[107]
سپاه مشركان در برابر مسلمانان صف‌آرايى كرده بود، و فرماندهى جناح راست را خالد‌بن وليد و جناح چپ را عكرمة*بن ابى‌جهل برعهده داشت و پرچم‌دار آنان، طلحة*‌بن ابى‌طلحه بود.[108] زنان قريش با خواندن اشعار حماسى، مردان را به جنگ تشويق مى‌كردند.[109] پيامبر(صلى الله عليه وآله) با شنيدن اشعار آن‌ها فرمود: خدايا! از تو كمك مى‌خواهم و به تو پناه مى‌برم و در راه تو مى‌جنگم. خداوند مرا كفايت مى‌كند و او نيكو وكيلى است: «اللّهمّ بك اَحُول و بِكَ اَصول و فيك اُقاتل حسبى اللّه و نعم الوكيل».[110]ابوعامر* راهب كه در آغاز هجرت به مشركان پناهنده شده بود و وعده هم‌كارى قومش در مدينه را در اين جنگ داده بود، ميان دو سپاه قرار گرفت و اوسيان را به هم‌كارى با خويش فرا‌خواند كه سنگ پرانى بين دو سپاه آغاز شد و اين نخستين برخورد دو سپاه با يك‌ديگر بود.[111]
طلحة‌بن ابى‌طلحه (پرچمدار قريش)، نخستين كسى بود كه مبارز طلبيد و به‌دست على*(عليه السلام) كشته شد[112] و بر حسب بعضى نقل‌ها، 9 نفر از بنى‌عبدالدار و اسود غلام عبدالدار يكى پس از ديگرى پرچم را به‌دست گرفتند و به‌دست على(عليه السلام)كشته شدند و پرچم مشركان بر زمين افتاد.[113] پس از كشته شدن پرچم‌داران قريش (اصحاب لواء) رزمندگان اسلام در مدّتى كوتاه سپاه قريش را درهم شكستند و مشركان گريختند و فرياد زنانشان بلند شد[114] نسطاس غلام صفوان كه در لشكرگاه قريش بود، مى‌گويد: مسلمانان تا آن جا پيش رفتند كه وى را به اسارت گرفته و اموال لشكرگاه را تصاحب كردند. در اين ميان، خالد‌بن وليد چند بار به ميسره سپاه اسلام هجوم‌برد كه هر بار، تيراندازان جبل الرماة او را به عقب‌نشينى واداشتند.[115]

حمله دشمن از كمين‌گاه:

آن‌چه سبب شد در اين مرحله از جنگ، اوضاع به نفع مشركان تغيير يابد، اين بود كه مسلمانان به جاى تعقيب دشمن تا پيروزى نهايى به دنبال جمع‌آورى غنايم رفتند و مهم‌تر اين‌كه بسيارى از پاسداران كوه عينين به همين منظور سنگر حساس خويش را ترك كردند.[116]
خالدبن وليد كه از دور جبل‌الرماة را زير نظر داشت، با مشاهده تيراندازان به آن‌ها حمله كرد و عبداللّه‌بن جبير و يارانش را كه كم‌تر از 10 نفر بودند،[117] به شهادت رساند و از پشت سر به مسلمانان حملهور شد. وضعيّت سپاه اسلام به‌گونه‌اى آشفته شد كه مسلمانان به يك‌ديگر شمشير مى‌زدند و يك‌ديگر را مجروح مى‌ساختند.[118]در اين ميان، عامل ديگرى كه سبب تقويت روحيّه دشمن شد، برافراشته شدن پرچم قريش به‌دست عمره، دختر علقمه بود كه باعث شد سربازان شكست خورده قريش، دوباره به ميدان جنگ باز‌گردند.[119]

شايعه قتل پيامبر(صلى الله عليه وآله):

عبداللّه‌بن قمئه (قميئه) مصعب‌بن عمير را كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)دفاع مى‌كرد، به شهادت رساند و چنين پنداشت كه حضرت را به شهادت رسانده است و با صداى بلند گفت: محمّد را كشتم[120] و بنابر نقلى، ابليس از بالاى كوه اُحُد با صداى بلند گفت: محمّد كشته شد.[121] انتشار قتل پيامبر(صلى الله عليه وآله) به همان اندازه كه به بت‌پرستان روحيّه داد، در مسلمانان تزلزل ايجاد كرد و سبب شد كه از ميدان جنگ بگريزند و علّت سستى و فرارشان را شايعه قتل رسول‌خدا بيان كنند و حتّى بعضى از آنان به فكر بازگشت به دين پيشين خود و گرفتن امان‌نامه از ابوسفيان* بودند. خداوند در پاسخ[122] به آن‌ها فرمود: محمّد هم‌چون پيامبران گذشته است. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود بازمى‌گرديد: «و‌ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِن ماتَ اَو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى اَعقـبِكُم». (آل‌عمران/3، 144)
انس*بن نضر، آنان را كه از جنگ دست كشيده بودند، خطاب كرد كه اگر محمّد كشته شده، خداى‌محمد كه كشته نشده است. براى هدفى كه او جنگيد، بجنگيد و خود جنگيد تا به شهادت رسيد.[123] آشفتگى در سپاه اسلام به‌گونه‌اى بود كه محمدبن‌مَسلَمه مى‌گويد: با چشم خود ديدم و با‌گوشم شنيدم كه رسول خدا فلان شخص و فلان شخص را كه از كوه بالا مى‌رفتند، صدا‌مى‌زد كه من محمد هستم; امّا آن‌ها به او توجّه نكردند.[124] «اِذ تُصعِدونَ و لا‌تَلوونَ عَلى اَحَد والرَّسولُ يَدعوكُم فِى اُخركُم». (آل‌عمران/3، 153)
پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه خود در اين پيكار به شديدترين وجه با دشمن مى‌جنگيد،[125] و در‌حالى‌كه مجروح بود و خون از صورتش مى‌ريخت، مى‌فرمود: چگونه رستگار شوند مردمى كه صورت پيامبرشان را به خون آغشتند; در‌حالى‌كه او آن‌ها را به خدا دعوت مى‌كند.[126] آيه‌128 آل‌عمران/3 به پيامبر(صلى الله عليه وآله)دل‌دارى مى‌دهد كه تو مسؤول هدايت آن‌ها نيستى; بلكه فقط به تبليغ آن‌ها موظّف هستى: «لَيسَ لَكَ مِنَ الاَمرِ شَىءٌ اَو يَتوبَ عَلَيهِم‌...».
در اين روز، كسى كه صورت حضرت را مجروح ساخت، عبداللّه‌بن قمئه، و كسى كه دندانش را شكست، عتبة‌بن ابىوقّاص بود.[127]

فداكارى على(عليه السلام):

بر حسب بعضى نقل‌ها، در روز اُحُد، همه مسلمانان به جز تعداد اندكى ميدان جنگ را رها كردند[128] كه در نام آن‌ها جز على(عليه السلام)اختلاف است. به نوشته ابن‌اثير، على بن‌ابى‌طالب پس از كشتن پرچم‌داران قريش، چندين بار به فرمان رسول‌خدا به صف مشركان حمله كرد و شمارى از آنان را كشته، بقيه را پراكنده كرد.[129]فداكارى حضرت نقش بسزايى در حفظ جان پيامبر(صلى الله عليه وآله)داشت تا آن‌جا كه در اين جنگ، 70 زخم بر پيكرش وارد شد.[130] وى در پايان جنگ از شمشير خميده و خون‌آلودش به نيكى ياد مى‌كند[131] و برحسب بعضى نقل‌ها هنگام جنگ، شمشيرش شكست و پيامبر(صلى الله عليه وآله)شمشير خويش، ذوالفقار را به على(عليه السلام)داد[132] و هركس از مشركان كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله)حمله مى‌كرد، به‌وسيله على(عليه السلام)دفع مى‌شد. به فرموده امام صادق(عليه السلام)پيامبر(صلى الله عليه وآله)جبرئيل را بين آسمان و زمين مشاهده كرد كه مى‌گفت: «لاسيف اِلاّ ذوالفقار و لا فتى اِلاّ علىّ»; پس امين وحى نازل شد و گفت: اى رسول خدا! اين نهايت فداكارى است. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: على از من است و من از على هستم و جبرئيل افزود: من از هر دوى شما‌هستم.[133]

حركت به‌سوى دامنه اُحُد:

هنگامى كه شعله جنگ فروكش كرد و از حملات دشمن كاسته شد، پيامبر به همراه جمعى از اصحاب به دامنه كوه اُحد پناه بردند. گروهى از اصحاب كه با ديدن وى خوش‌حال شدند و به‌سبب فرارشان از جنگ، ابراز شرمندگى كردند، مورد سرزنش حضرت قرار گرفتند.[134]
ابىّ‌بن خلف كه بارها در مكّه پيامبر را به مرگ تهديد مى‌كرد و حضرت در پاسخ مى‌فرمود: ان شاء اللّه من تو را خواهم كشت، در دامنه كوه اُحد به پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفت: نجات نيابم اگر تو نجات يابى. اصحاب خواستند او را بكشند كه خود حضرت با نزديك شدن ابىّ*‌بن خلف نيزه‌اى به سويش پرتاب كرد. نيزه بر گردنش (فاصله بين كلاه‌خود و زره) اصابت كرد و بر زمين افتاد.[135] بنابر نقلى، آيه «و‌ما رَمَيتَ اِذ رَمَيتَ و لـكِنَّ اللّهَ رَمى‌...» (انفال/8، 17) در اين‌باره نازل شده است.[136]

مثله كردن شهيدان:

زنان قريش كه ميدان جنگ را از رزمندگان اسلام خالى ديدند، براى انتقام بيش‌تر، پيكر شهيدان را مُثله كردند. اين عمل آن‌قدر زشت و ننگين بود كه حتّى ابوسفيان هم از دستور دادن به آن برائت جست.[137] هند، همسر ابوسفيان شكم حمزه را پاره كرد; جگر او را بيرون آورد و به دندان گرفت.[138]

زنان مسلمان در اُحُد:

در پيكار اُحُد، شمارى از زنان مسلمان جهت مداواى مجروحان و تعدادى جهت امدادرسانى به رزمندگان اسلام حضور داشتند و هنگامى كه جان رسول خدا را در خطر ديدند، مردانه از او دفاع كردند. برحسب بعضى روايات در روز اُحُد 14 زن از‌جمله آن‌ها فاطمه*(عليها السلام) دختر رسول خدا آب و غذا به جبهه حمل مى‌كردند و به مجروحان تشنه آب مى‌نوشاندند و آن‌ها را مداوا مى‌كردند،[139] فاطمه(عليها السلام)با دست خويش خون از صورت رسول خدا پاك مى‌كرد و با آبى كه على(عليه السلام) از مهراس (آبى در كوه‌اُحُد) آورده بود، زخم‌هاى پدر را مى‌شست.[140]
زنان ديگرى چون اُمّ ايمن و عايشه و امّ سليم و حمنه، دختر جحش، بدين منظور در جبهه نبرد حاضر شده بودند.[141] نُسيبه دختر كعب (اُمّ عَماره*) كه در روز اُحُد شاهد فرار سپاه اسلام بود، نقل مى‌كند: تعداد كسانى‌كه از رسول خدا دفاع مى‌كردند، از 10‌نفر كم‌تر بودند كه من و شوهر و دو فرزندم از‌جمله آن‌ها بوديم. فداكارى او در حفظ جان رسول خدا به‌گونه‌اى بود كه به فرموده حضرت، به هر سو كه مى‌نگريستم، اُمّ عمارة را مى‌ديدم كه از من دفاع مى‌كرد[142] تا آن‌جا كه جراحت‌هاى بسيارى بر او وارد شد و حضرت فرمود: مقام نُسيبه امروز جاى‌گاهى بهتر از فلان و فلان است و نقل شده است كه هنگام وفات، 13 زخم بر تن داشت.[143]

لحظات پايانى جنگ:

ابوسفيان به كنار كوه و نزديك شِعْبى كه رسول خدا و يارانش در آن بودند آمد و گفت: يا محمّد! جنگ و پيروزى به نوبت است. روزى به جاى روز بدر. حضرت به مسلمانان فرمود: به او پاسخ دهند كه ما با شما مساوى نيستيم. كشته‌هاى ما در بهشت و كشته‌هاى شما در جهنّم هستند. ابوسفيان گفت: «إنّ لنا العُزّى و لا عُزّى لكم». پيامبر فرمود: «اللّه مولانا و لا مولى لكم». ابوسفيان گفت: «اُعل هُبل اُعل هُبل». پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «اللّه أَعلى و‌أجلّ».[144]ابوسفيان هنگام بازگشت، گفت: وعده ما و شما در بدر، سال آينده است.[145]



[1]. تاج‌العروس، ج‌9، ص‌264، «وحد»; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌486; الميزان، ج‌20، ص‌387.
[2]. الفروق اللغويه، ص‌565.
[3]. تاج‌العروس، ج‌9، ص‌264، «وحد»; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌860; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌487.
[4]. الميزان، ج‌20، ص‌387.
[5]. تاج‌العروس، ج‌9، ص‌264، «وحد»; كشف‌الاسرار، ج‌10، ص662; التفسير الكبير، ج‌32، ص‌179.
[6]. مفردات، ص‌67، «أحد»; التفسيرالكبير، ج‌32، ص‌178;مجمع‌البيان، ج10، ص‌860.
[7]. التفسير الكبير، ج32، ص‌178.
[8]. مفردات، ص67، «أحد»; تاج‌العروس، ج9، ص‌269، «وحد»; مفاهيم القرآن، ج‌6، ص‌122‌ـ‌123.
[9]. تسنيم، ج‌1، ص‌317.
[10]. التفسير الكبير، ج‌32، ص‌178.
[11]. شرح اسماء اللّه الحسنى، ص‌299; مفاهيم‌القرآن، ج6، ص‌291; مفردات، ص‌67، «أحد».
[12]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌487.
[13]. تاج العروس، ج‌9، ص‌264; شرح اسماء اللّه الحسنى، ص‌299.
[14]. التفسير الكبير، ج‌32، ص‌178.
[15]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌487.
[16]. الميزان، ج‌20، ص‌387.
[17]. بيان‌السعاده، ج‌4، ص‌282.
[18]. مفاهيم‌القرآن، ج‌1، ص‌293.
[19]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌488.
[20]. شرح‌الاسماء، ص367; شرح‌المنظومه، ج3، ص536.
[21]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌446‌ـ‌447.
[22]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌859.
[23]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌447; كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌662; مجمع‌البيان، ج10، ص859.
[24]. كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌662.
[25]. الفرقان، ج‌30، ص‌510.
[26]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌447; كشف‌الاسرار، ج10، ص662.
[27]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌859.
[28]. كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌662.
[29]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌447; كشف الاسرار، ج‌10، ص662.
[30]. جامع‌البيان، مج‌16، ج‌30، ص‌447; كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌662.
[31]. التفسيرالكبير، ج32، ص180; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌488.
[32]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌488; مجمع‌البيان، ج‌10، ص859.
[33]. تاج‌العروس، ج‌9، ص‌275; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌860; نورالثقلين، ج‌5، ص‌709.
[34]. كشف الاسرار، ج‌10، ص‌662.
[35]. همان.
[36]. روح المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌488.
[37]. الميزان، ج‌20، ص‌387; الفرقان، ج30، ص‌518; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌488.
[38]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌487.
[39]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌487.
[40]. شرح الاسماء، ص‌367; شرح المنظومه، ج‌3، ص‌536.
[41]. كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌662.
[42]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌487.
[43]. التوحيد، ص‌90; نورالثقلين، ج‌5، ص‌708.
[44]. التوحيد، ص‌83‌ـ‌84.
[45]. الميزان، ج‌11، ص‌176 و 326.
[46]. مروج‌الذهب، ج‌3، ص‌304.
[47]. روض‌الجنان، ج‌5، ص‌45.
[48]. المغازى، ج‌1، ص‌199; الطبقات، ج‌2، ص‌28.
[49]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌59; تاريخ ابن‌خياط، ص‌38.
[50]. معجم البلدان، ج‌1، ص‌109.
[51]. الروض الانف، ج‌5، ص‌448; البداية و النهايه، ج‌4، ص‌9.
[52]. تاريخ المدينه، ج‌1، ص‌79.
[53]. صحيح‌البخارى، ج‌5، ص47; السيرة‌النبويه، ابن‌كثير، ج‌2، ص325.
[54]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌47.
[55] . السير و المغازى، ص‌322; الروض الانف، ج‌5، ص‌419.
[56]. السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌61; الكامل، ج‌2، ص‌149.
[57]. اسباب‌النزول، ص‌196; السير و المغازى، ص‌322.
[58] . المغازى، ج‌1، ص‌200; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌47.
[59]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌824‌.
[60]. المغازى، ج‌1، ص‌202; المنتظم، ج‌2، ص‌263.
[61]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌59; السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌62‌.
[62]. المغازى، ج‌1، ص‌203; تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌59.
[63]. السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌66‌; الطبقات، ج‌2، ص‌28.
[64]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌824.
[65]. المغازى، ج‌1، ص‌203; انساب الاشراف، ج‌1، ص‌383.
[66] . تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌59; السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج‌2، ص‌327.
[67]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌383; المغازى، ج‌1، ص‌204‌ـ‌205.
[68]. الطبقات، ج‌2، ص‌28; المغازى، ج‌1، ص‌208.
[69]. الكامل، ج‌2، ص‌150; تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌59.
[70]. السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌62; الروض الانف، ج‌5، ص422.
[71]. سيره رسول خدا، ص‌458.
[72]. المغازى، ج‌1، ص‌207; انساب الاشراف، ج‌1، ص‌383.
[73]. الطبقات، ج‌2، ص‌28‌ـ‌29; المنتظم، ج‌2، ص‌263.
[74]. المغازى، ج‌1، ص‌208‌ـ‌210; الروض الانف، ج‌5، ص‌423.
[75]. السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌63‌; الطبقات، ج‌2، ص‌29; المغازى، ج‌1، ص‌210.
[76] . الصحيح من سيره، ج‌6‌، ص‌106.
[77] . السير و المغازى، ص‌324; الطبقات، ج‌2، ص‌29.
[78]. سيره رسول خدا، ص‌459‌ـ‌460.
[79]. السيرة‌النبويه، ابن‌كثير، ج2، ص‌329; الصحيح من سيره، ج6‌، ص106.
[80]. نمونه، ج‌3، ص‌72.
[81]. المغازى، ج‌1، ص‌213; المنتظم، ج‌2، ص‌263.
[82] . السيرة‌النبويه، ابن‌هشام، ج3، ص63; دلائل‌النبوه، ج‌3، ص‌207‌ـ‌208.
[83]. الطبقات، ج‌2، ص‌29; الكامل، ج‌2، ص‌150.
[84] . السيرة‌النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌63‌; الطبقات، ج‌2، ص‌29.
[85]. السيرة‌النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌63; المغازى، ج‌1، ص‌213‌ـ‌214.
[86]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌94‌ـ‌95.
[87]. المصباح، ص‌243 «راح» و ص‌443 «غدا»; سيره رسول خدا، ص‌477.
[88]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌61‌; الروض الانف، ج‌5، ص‌426.
[89]. المغازى، ج‌1، ص‌215; الطبقات، ج‌2، ص‌30.
[90]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌385; المغازى، ج‌1، ص‌216.
[91]. الطبقات، ج‌2، ص‌30; المنتظم، ج‌2، ص‌264.
[92]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌61‌; معجم مَااستعجم، ج‌1، ص‌109.
[93] . السيرة النبويه، ابن‌اسحاق، ص‌325; البداية والنهايه، ج‌4، ص12.
[94]. المغازى، ج‌1، ص‌219; المنتظم، ج‌2، ص‌264.
[95] . السيرة الحلبيه، ج‌2، ص‌42; المغازى، ج‌1، ص‌216.
[96]. السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌64‌; الكامل، ج‌2، ص‌150.
[97]. المغازى، ج‌1، ص‌219; الطبقات، ج‌2، ص‌30.
[98]. السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌65‌; الروض‌الانف، ج‌5، ص‌426.
[99]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌223; السيرة‌النبويه، ابن‌كثير، ج‌2، ص‌331.
[100]. المغازى، ج‌1، ص‌220; المنتظم، ج‌2، ص‌264.
[101]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌387; المغازى، ج‌1، ص‌221‌ـ‌222.
[102] . السيرة النبويه، ابن‌اسحاق، ص‌329; الروض الانف، ج‌5، ص‌426.
[103] . مجمع‌البيان، ج 2، ص‌825; البداية والنهايه، ج 4، ص‌17; الصحيح من سيره، ج 6‌، ص‌115.
[104]. المغازى، ج‌1، ص‌224; سيره رسول‌خدا، ص‌463.
[105] . الطبقات، ج‌2، ص‌30; الكامل، ج‌2، ص‌152.
[106]. المغازى، ج‌1، ص‌224; دلائل النبوه، ج3، ص‌209.
[107]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌825‌.
[108]. الطبقات، ج‌2، ص‌30; انساب الاشراف، ج‌1، ص‌387.
[109]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌63‌; السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج‌2، ص‌333.
[110]. المنار، ج‌4، ص‌100; انساب الاشراف، ج‌1، ص‌388.
[111]. المغازى، ج‌1، ص‌223; السيرة النبويه، ابن‌اسحاق، ص‌326ـ327.
[112]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌62‌ـ‌63; تاريخ ابن‌خياط، ص‌38.
[113] . مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌825‌.
[114]. الطبقات، ج‌2، ص‌31; الروض الانف، ج‌5، ص‌439.
[115] . المغازى، ج‌1، ص‌229‌ـ‌230; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌825.
[116]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌62‌; دلائل النبوه، ج‌3، ص‌210.
[117]. المغازى، ج‌1، ص‌284; التفسيرالكبير، ج‌9، ص‌36.
[118]. المغازى، ج‌1، ص‌232‌ـ‌233; المنتظم، ج‌2، ص‌266.
[119]. الكامل، ج‌2، ص‌154; تفسير قمى، ج‌1، ص‌141.
[120]. السيرة النبويه، ابن‌اسحاق، ص‌329; الروض الانف، ج‌5، ص‌435; السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌94.
[121]. الطبقات، ج‌2، ص‌32; دلائل النبوه، ج3، ص310; روض‌الجنان، ج‌5، ص‌92.
[122]. السيرة‌النبويه، ابن‌كثير، ج‌2، ص‌342; جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌149.
[123]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌66‌; الكامل، ج‌2، ص‌156.
[124]. المغازى، ج‌1، ص‌237.
[125]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌394; الكامل، ج‌2، ص‌157.
[126]. السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج‌2، ص‌342; الكامل، ج‌2، ص‌155.
[127]. السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌80; دلائل النبوه، ج‌3، ص‌265.
[128]. المغازى، ج‌1، ص‌240.
[129]. الكامل، ج‌2، ص‌154.
[130]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌826.
[131]. دلائل النبوه، ج‌3، ص‌283; البداية و النهايه، ج‌4، ص‌38.
[132]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌143.
[133]. مجمع‌البيان،، ج‌2، ص‌826‌; الكامل، ج‌2، ص‌154.
[134]. السيرة النبويه، ابن‌كثير، ج‌2، ص‌343; تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌67‌; روض‌الجنان، ج‌5‌، ص‌94.
[135]. المغازى، ج‌1، ص‌250; تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌67‌ـ‌68.
[136]. اسباب النزول، ص‌192.
[137]. السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌94; الطبقات، ج‌2، ص‌36.
[138]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌70; السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج‌3، ص‌91.
[139]. دلائل النبوه، ج‌3، ص‌214; المغازى، ج‌1، ص‌249.
[140]. الطبقات، ج‌2، ص‌37; المغازى، ج‌1، ص‌249.
[141]. المغازى، ج‌1، ص‌249‌ـ‌250.
[142]. المغازى، ج‌1، ص‌270‌ـ‌271.
[143]. المغازى، ج‌1، ص‌269‌ـ‌270.
[144]. الكامل، ج‌2، ص‌160; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌844‌.
[145]. السير و المغازى، ص‌334; دلائل النبوه، ج‌3، ص‌213.