دين و سياست

پدیدآورعلی اکبریان

نشریهفصلنامه كتاب نقد

شماره نشریه3_2

تاریخ انتشار1388/01/28

منبع مقاله

share 99 بازدید
دين و سياست

حجة‏الاسلام والمسلمين على‏اكبريان

آيا سياست جزء برنامه اسلام است و آيا جامعه مسلمان بايد حكومت‏خود را بر اساس تعليمات اسلام برپا كند؟
نخست‏براى توضيح سئوال بايد مراد از سه عنوان «اسلام‏»،«سياست‏» و «دخالت اسلام در سياست‏» روشن شود:
اسلام عبارت است از آنچه از جانب خداوند توسط نبى اكرم(ص)براى هدايت‏بشر فرستاده شده است و براى شناخت آن بايد به قرآن،سنت و عقل مراجعه كرد و قرآن كه اعجازش سند رسالت و آياتش بى‏كم‏و كاست، وحى الهى است، مهمترين مرجع براى شناخت اسلام است.
«سنت‏» به معناى گفتار و رفتار رسول الله، (1) به حكم آيات قرآن متن‏اسلام محسوب مى‏شود: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم‏»، (2) «واين قرآن را به سوى تو فرود آورديم تا براى مردم آن چه را به سوى ايشان‏نازل شده است توضيح دهى‏»، «ما (3) آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه‏فانتهوا»، (4) «آنچه را فرستاده [ او ] به شما داد. آن را بگيرد و از آن چه شما را بازداشت، باز ايستيد». «لقد كان لكم فى رسول‏الله اسوة حسنة‏» (5) ، «قطعابراى شما در [ اقتدار ] رسول خدا سرمشقى نيكوست‏».
«سنت ائمه اطهار» عليهم‏السلام نيز به حكم سنت متواتر نبوى در حديث ثقلين ومانند آن، نزد شيعيان، متن دين به شمار مى‏آيد.
«عقل‏» با اثبات وجود خدا، لزوم ارسال رسل و عصمت آنان، نه تنها پشتوانه اعتقاد به‏دين است‏بلكه احكام قطعى آن به عنوان يكى از منابع شناخت اسلام محسوب مى‏شود.
«سياست‏» گرچه داراى معانى متعددى است (6) اما آنچه در اينجا مورد بحث است،سياست‏به معناى حكومت و اداره امور جامعه است.
و مراد از «دخالت اسلام در سياست‏»، اين است كه حوزه فعاليتهاى حكومتى، ازقبيل نحوه تشكيل حكومت، اختيار تقنين و تصميم‏گيريهاى حكومتى، چگونگى‏مشاركت مردم در اداره جامعه، اختصاص اموال حكومتى و ارتباط با دول و ملل بيگانه ومسائلى از اين دست كه از آن، به «حقوق اساسى‏» نيز تعبير مى‏شود، جزء تعاليم اسلام‏است، به اين معنا كه از يك سو همه اين مسائل در اسلام بيان شده و راى اسلام در كنارآراى ديگر مكاتب، روشن و يا از منابع آن، قابل دستيابى است، و از سوى ديگر هرفعاليتى در اين حوزه در جامعه اسلامى مى‏بايست مطابق با راى اسلام باشد و در غيراين صورت نامشروع خواهد بود.
با اين بيان، مراد از «عدم دخالت اسلام در سياست‏»، اين خواهد بود كه تصميم‏گيرى‏در اين حوزه از فعاليت انسان، به خود او واگذار شده تا درباره اين مسائل، تصميم‏گيرى وعمل نمايد و دين، در اين مقوله، نظر يا حكم خاصى ندارد.
در اين صورت، اگر سياستگزاران در جامعه‏اى كه اكثريت آنها را متدينين تشكيل‏مى‏دهد، در تصميم‏گيرى‏ها و همچنين در عملكردها، متاثر از دين و باورها و ارزشهاى‏پذيرفته شده دينى نباشند، اين مقدار از دخالت دين در سياست، كه مناسب منظرجامعه‏شناس است، مورد نظر اين مقاله نيست.
با اين توضيح به سئوال بازمى‏گرديم: آيا اسلام، تنها براى هدايت‏بشر به سوى‏سعادت اخروى آمده است و تنظيم امور جامعه‏و سياست را به عهده مردم گذاشته تا آن رابه هر نحو كه مى‏خواهند، اداره كنند، يا اين‏كه حكومت و سياست نيز در دستوررسالت و برنامه اسلام قرار دارد و مى‏توان‏قوانين آن را از منابع اسلام به دست آورد؟
اگر حكومت و سياست را خارج ازحوزه اسلام دانستيم، نخواهيم توانست‏حكومتى را به اسلام نسبت دهيم و آن راحكومت اسلامى بناميم گرچه آن حكومت،در جامعه مسلمين و توسط آنان اداره‏شود. (7)
حكومت و سياست اسلامى، آن است‏كه از متن اسلام به دست آمده باشد.
نخست‏به طور اجمال، دو نظريه را دراين باره ذكر مى‏كنيم:
اول: هدف‏گيرى دين به سوى آخرت وتامين سعادت اخروى است و دنيا به آن‏ميزانى كه به كار سعادت اخروى مى‏آيد يادر كار آن مزاحمت مى‏كند مورد نظر دين‏است. (8) اين سخن به اين حد، در خصوص‏مساله «حكومت‏»، مجمل است. آيا دخالت‏در امر حكومت و قانونگذارى توسط دين،از امورى است كه مددكار سعادت اخروى‏است‏يا خير؟
در مواردى، ظاهر عبارات كسانى، اين است كه اسلام از امور دنيا، تنها به تعيين حلال‏و حرام آنچه به سامان و اداره جامعه مربوط است، مى‏پردازد اما خود، طرحى براى آن‏ارائه نمى‏كند لذا اسلام، طرحى براى حكومت و اداره جامعه ندارد.
دوم: حكومت و اداره جامعه، از مهمترين امورى است كه اسلام، از آن سخن گفته‏است. تعاليم و فرامين اسلام در باب حكومت، شامل كلياتى است كه اولا: مى‏تواند درتمام زمانها و مكانها و در هر سطح از تكامل علم و تكنولوژى، جامعه را اداره كند. ازجمله اسلام، اختيار قانون‏گذارى موقت و موردى و نيز اختيار اجراى آن را در قالب‏خاصى به حكومت داده است. همچنين روش و ملاكات كلى اين قانون‏گذارى و اجرا رابيان كرده است.
ثانيا: تخطى از آن اصول، «مشروعيت‏» حكومت را زير سؤال مى‏برد و در نتيجه،تمامى قوانين و تصرفات حكومت، از درجه اعتبار ساقط مى‏شود.
آرى «اصلاح و سامان امور جامعه‏»، مقدمه‏اى براى هدف برتر اسلام، يعنى‏خداشناسى و خداپرستى است امااين بدان‏معنا نيست كه‏آن را مغفول‏گذارده است.

برداشت عمومى مسلمانان از سياست در اسلام

درك عمومى و مانوس مسلمانان از اسلام، كه از آن به «ارتكاز متشرعه‏» تعبيرمى‏شود، از ابتداى ظهور اسلام تاكنون چنين بوده كه گستره تعاليم و فرامين، اسلام‏تمامى ابعاد زندگى انسان و به ويژه حكومت و سياست را فراگرفته است، منشا اين‏برداشت عمومى را مى‏توان در دو امر واقعى و عينى (نه پيشداورى ذهنى و انتظار بيهوده‏از دين) جستجو كرد:

1- تشكيل حكومت توسط پيامبر اسلام:

گرچه تبليغ اسلام از آغاز بعثت، علاوه بر جنبه عبادى و ايجابى، رنگ سياسى نيز دربعد عدم پذيرش حكومت كفر داشت اما شكوفايى سياست اسلام با شكل‏گيرى‏حكومت اسلامى، به اوج خود رسيد. پيامبراكرم(ص)، قبل از هجرت، زمينه تشكيل‏حكومت را فراهم كرده و مسلمانان در ميان خود شاهد تشكيل اولين حكومت اسلامى‏توسط شخص پيامبر بودند.
2- موضعگيرى اسلام در تمامى صحنه‏هاى سياست و حكومت:
تبيين دايره اموال حكومتى و بيت‏المال در قرآن و سنت، وجوب امر به معروف و نهى‏از منكر در اصلاح جامعه و جلوگيرى از مفاسد آن، داورى اسلام در مجلس قضا از زبان‏پيامبر «انما اقضى بينكم بالبينات و الايمان‏»، (9) قانونگذارى اسلام در مجازات متخلفين وايجاد ضمانتهائى بيرونى جهت اجراى قوانين (عدم اكتفاء به ضمانتهاى اخلاقى)، لمس‏احكام اسلام در خانه و مدرسه و بازار، نزول آيات قرآن در چگونگى و حيطه ارتباط باملل و دول بيگانه و بسيارى ديگر از احكام اجتماعى، جاى شكى براى هيچ مسلمانى‏باقى نمى‏گذارد كه اسلام درباره سياست و حكومت و اداره جامعه، داراى برنامه است.
برخى از منكرين «سياست‏» در اسلام، خود به اين ارتكاز معترفند:
على عبدالرازق، از معاصران اهل سنت و مدعى «جدايى دين از سياست‏»، در بخش‏رسالت و حكومت از كتاب «الاسلام و اصول الحكم‏» مى‏نويسد:
«شايد بتوان اين انديشه را كه حكومت رسول اكرم - صلى‏الله عليه و آله - جزء برنامه‏رسالت آن حضرت بوده است (و در نتيجه اسلام، داراى برنامه حكومت است) سازگاربا سليقه عمومى مسلمانان و آنچه از احوال ايشان به ذهن مى‏رسد، دانست و آراى‏جمهور علماء مسلمين را نيز همين دانست. (10) »
در جاى ديگر مى‏نويسد:
«مسلمانان اين انديشه را با رضايت مى‏پذيرند. (11) »
اين ارتكاز عمومى كه برخاسته از متن كتاب و سنت است و انتظار «دخالت دين درحكومت‏»، فضاى ذهنى مخاطبان وحى و سنت را در روزگار صدر اسلام براى ما ترسيم‏مى‏كند.
اين فضاى ذهنى، ما را در رجوع به متون دينى يارى مى‏نمايد زيرا اگر برداشت امروزما از يك آيه يا روايت، ناشى از پيش فرض «عدم دخالت دين در سياست‏» باشد، به‏گونه‏اى كه بدون اين پيش فرض، چنين برداشتى از ظاهر آيه يا روايت صحيح نمى‏بود،آن برداشت‏حجيت نخواهد داشت، مگر آن كه «عدم دخالت دين در سياست‏» به‏صورت قطعى، ثابت و مبرهن گردد كه در اين صورت فضاى ذهنى مذكور تخطئه شده‏است.

محور اصلى سياست اسلام، امامت و رهبرى

مردم در امور زندگى خود داراى سيره و روشى هستند كه شرع اسلام با بسيارى ازآنها موافقت، و با برخى، مخالفت كرده‏است. گاه روش آنان را به كلى انكار كرده، مانندرباى قرضى، و گاه در اجزاء و شرايط آن تغييراتى داده است، مانند ازدواج وارث.
در باب «حكومت‏» نيز مردم از ديرباز روشهايى اعمال مى‏كرده‏اند اما اسلام،حكومت‏خاصى را تشريع و تجويز نموده ست‏يعنى اجزاء و شرايط آن را تغيير داده ومحتواى خاصى به آن بخشيده است.
مهمترين اصل از حقوق اساسى حكومت اسلامى، يعنى «مشروعيت‏»، مستند به‏وحى است و در قالب اعطاء اختيارات در تصميم‏گيريهاى حكومتى به پيامبر و ولى امر ولزوم اطاعت از فرامين او وارد شده است. «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى‏الامر منكم‏». (12)
مراد از اطاعت رسول و اولى الامر، به قرينه تكرار «اطيعوا» و مهمتر از آن، به قرينه‏سياق آيه، اطاعت در امر حكومت و قضا است، (13) نبى‏اكرم(ص) پس از بعثت، داراى دومنزلت‏بود. يكى منزلت «بيان دين‏» براى مردم «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل‏اليهم‏» و ديگرى حكومت و قضا «لتحكم بين‏الناس بما اراك الله‏». (14) «ما اين كتاب را به حق برتو نازل كرديم، تا ميان مردم به [ موجب ] آنچه خدا به تو آموخته داورى كنى‏».
در اين كه حكومت نبى‏اكرم(ص)، حكومتى اسلامى - به معناى مذكور در ابتداى مقاله - و نشات گرفته از وحى و بخشى از وظيفه دينى آن حضرت بوده، اختلافى ميان‏فرق اسلامى وجود نداشته است. از فرمان هجرت گرفته تا اذن جهاد و طريق قتال وتقسيم غنائم و اموال حكومتى و رفع خصومات و حتى طريق تصميم‏گيرى در مسائل‏حكومتى، همه و همه از طريق وحى بوده است و به مقتضاى اتصال وحى، مسلمانان‏همواره منتظر بودند تا در مسائل مربوط به حكومت، احكامى از جانب خدا نازل شود ويا آن حضرت خود، بر اساس احكام‏الاهى، تصميم‏گيرى فرمايد.
اين كه «امر حكومت، به دست‏خداست‏»، حتى قبل از هجرت و تشكيل حكومت،توسط نبى‏اكرم(ص)، بيان شده بود، آنجا كه حضرت در موسم حج در پاسخ به رئيس‏قبيله بنى‏عامر كه پيشنهاد كرد «با تو بيعت مى‏كنيم به شرط اين كه پس از تو حكومت‏با ماباشد» فرمود: «امر خلافت‏به دست‏خداست و آن را به هر كس بخواهد مى‏سپارد». (15)
اختلاف شيعه و سنى نيز در مساله خلافت پس از نبى‏اكرم(ص) (نه امامت كه معنايى‏وسيع‏تر از خلافت دارد) بيشتر در طريق انتخاب حاكم است. در غير اين صورت اولا: هردو گروه، نظريه خود را مستند به وحى و سنت مى‏دانند، (16) ثانيا: در طريق اداره جامعه به‏قرآن و سيره نبوى تمسك مى‏كنند. (17)
آياتى كه درباره واقعه غدير نازل شده است‏به روشنى بر اين نكته تصريح دارد كه‏مساله خلافت، جزء دين است. «يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم‏تفعل فمابلغت رسالته.» (18) «اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن، واگر نكنى پيامش را نرسانده‏اى‏».
آنچه پيامبر در اين آيه مامور به ابلاغ آن بود، كه اگر ابلاغ نمى‏كرد رسالت را انجام‏نداده بود، مساله امامت و خلافت است. در آيه ديگرى كه در اين باره نازل شده‏مى‏فرمايد:
«اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلاتخشوهم، واخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت‏عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا.» (19) «امروز كسانى كه كافر شده‏اند، از [ كارشكنى‏در ] دين شما نوميد گرديده‏اند پس، از ايشان مترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما رابرايتان كامل و نعمت‏خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام را براى شما [ به عنوان ]آيينى برگزيدم‏».
آخرين اميد كفار براى نابودى اسلام اين‏بود كه پس از رحلت رهبر دين، شوكت‏اسلام رو به افول گذارد و امت اسلامى‏دچار تزلزل و هرج و مرج شده و از دين‏خود برگردند. ابلاغ «ولايت‏»، اين اميد را به‏ياس مبدل ساخت. از آيات مربوط به واقعه‏غدير به دو نكته، كه ارتباط مستقيم باموضوع مقاله دارد، توجه بيشتر مى‏كنيم:
اول: در واقعه غدير، آنچه از طرف رسول‏اكرم(ص) به مردم ابلاغ شد، ولايت على بن ابى‏طالب(ع) بود. كيفيت اين ابلاغ درغدير و نگرانى حضرت از اعلام آن،بگونه‏اى است كه تعبير «من كنت مولاه فهذاعلى مولاه‏» جز با معناى «سرپرستى وولايت‏»، سازگارى ندارد. فرازهاى نخستين‏خطبه غدير، كه حضرت از رحلت‏خود درآينده نزديك خبر مى‏دهد، گوياى پيش‏بينى‏وضعيت امت پس از رحلت است. عبارت‏«الست اولى بكم من انفسكم‏» كه دلالت‏براختيار تصرف در امور مسلمين و حكومت‏بر آنان را دارد، مفسر عبارت پس از آن،يعنى «من كنت مولاه فهذا على مولاه‏» است.همچنين فرازهايى پايانى خطبه كه حضرت‏براى انجام رسالت و ولايت على بن‏ابى‏طالب(ع) تكبير مى‏گويد و مردم را وا مى‏دارد تا به على(ع) تبريك بگويند، و بسيارى از قرائن ديگر كه علامه‏امينى(ره) در كتاب الغدير جمع‏آورى كرده است، شاهد ين‏ادعاست‏حضرت امير، در آن روز بصورت رسمى به جانشينى پيامبر(ص) در امرحكومت، منصوب گرديد. ما در اينجا به جنبه تاريخى اين نصب و آنچه پس از رحلت‏حضرت رسول(ص) رخ داد، نظر نداريم كه تاكيد بر آن مفيد فايده نيست. تنها تاكيدمى‏كنيم كه پيامبر(ص)، جانشين و خليفه خود را از طرف خداوند و به امر او به مردم‏معرفى كرد.
دوم: در هر دو آيه مربوط به واقعه غدير، اين نكته تصريح شده كه آنچه در آن روزابلاغ شد، جزء دين و برنامه رسالت و بلكه مهمترين جزء آن است. در آيه نخست:
1- يا ايهاالرسول بلغ. خطاب با «رسول‏» و دستور ابلاغ، نشان مى‏دهد كه صحبت ازوظيفه «رسالت‏» است.
2- ما انزل اليك من ربك. موضوع ابلاغ، وحى الهى است.
3- و ان لم تفعل فما بلغت رسالته. لسان تهديدگوياى اهميت موضوع است.
در آيه دوم نيز تعابير «اكملت، اتممت و رضيت‏» كه مى‏گويد اسلام منهاى ولايت، نه‏كامل و تمام است و نه مورد پسند خدا، بيانگر اهميت ولايت و حكومت در اسلام است.جاى ترديد نمى‏ماند كه «حكومت‏»، جزء دين و برنامه رسالت است.
پس از دوران ائمه‏اطهار(ع)، فقيه واجد شرايط از طرف امام معصوم(ع) و به نيابت ازاو به ولايت و حكومت نصب شده است، كه روايات متعددى در كتب مربوط بر آن‏دلالت دارد. (20)
در فقه نيز، تصدى «ولايت‏» از جانب فقيه، از جمله واجبات كفايى شمرده شده‏است. (21) يعنى «ولايت فقيه‏» در اسلام، يك حكم اولى و واجب نفسى است.
ديگر از احكام مهم در حكومت اسلامى و اجزاء مهم حقوق اساسى اسلام، بيان‏حيطه اختيارات حكومت است. چنانچه گفته شد «ولى امر» به استناد آيه «اطيعوا الله واطيعوا الرسول و اولى‏الامر منكم‏» داراى اختيار تصميم‏گيرى در مسائل حكومتى وقانونگذارى است.
دايره قانونگذارى حكومت، شامل هر فعاليتى كه در تشريع اسلامى، مباح شناخته‏شده و نص خاصى بر وجوب يا حرمت آن وجود ندارد، مى‏شود. حاكم مى‏تواند اين‏گونه فعاليتها را كه داراى احكام غيرالزامى‏اند، واجب يا ممنوع كند. مثلا احياى زمين درشرع اسلامى از فعاليتهاى مباح است اما حاكم مى‏تواند بنابر مصالح زمان و جامعه خود،آن را واجب يا حرام كند و يا محدوديت و شرايطى قرار دهد و اطاعت از احكام او در اين‏امور، به حكم آيه مزبور، واجب خواهد بود.
اما نسبت‏به امورى كه در اسلام، واجب يا حرام است، چنين اختيارى ندارد، چرا كه‏اطاعت ولى‏امر نمى‏تواند منافى و متضاد با «اطاعت‏خدا» باشد. مثلا «ربا» در اسلام،حرام است و حاكم نمى‏تواند به صرف صلاح ديد خود، براى آن حكم ثانوى جعل‏كند. (22)
آرى، در فرض تزاحم دو حكم الزامى، آنجا كه ترجيح يك طرف، بازتاب اجتماعى‏داشته باشد، حكم به ترجيح يك طرف، بايد از ناحيه «ولى امر» صورت گيرد. حكم به‏ترجيح در تزاحم احكام الزامى، گرچه از اختيارات ولى امر است، اما حكم ثانوى‏محسوب نمى‏شود. اعطاء اين اختيارات به حاكم اسلامى، از عناصر مهم سياست اسلام‏است كه باعث گرديده اسلام، دينى جاودان و قابل اجرا در هر زمان و مكانى باشد.
بى‏شك مضمون فرامين حكومتى، حتى در حكومت نبى‏اكرم‏«ص‏»، كه بر اساس‏مصالح موقعيتى و زمان و مكان خاص آن صادر شده است، جزء دين و از قوانين ثابت ولايتغير آن محسوب نمى‏شود اما اصل جواز صدور آن، و نيز لزوم اطاعت از آن، يك‏حكم ثابت و جزء دين است. احكام موردى و حكومتى كه توسط نبى‏اكرم(ص) يااميرالمؤمنين(ع) صادر شده است، گرچه جزء دين نيست اما از دو جهت ديگر داخل‏دين قرار مى‏گيرند و منتسب به «دين‏» مى‏شوند:
1 - از آنجا كه اين احكام، با مجوز شرعى صادر شده است و شرع نيز اطاعت از آن راواجب كرده است، به صورت غيرمستقيم و با واسطه، «حكم دينى‏» به شمار مى‏آيد.بدين معنا كه خداوند نخست اطاعت از «ولى امر» را واجب كرد و وقتى او عملى را لازم‏يا ممنوع كند، آن حكم، با واسطه به «شرع‏» منسوب مى‏شود. يعنى شخص مى‏تواند دراطاعت از احكام «ولى امر»، امتثال امر «شرع‏» را قصد كند. اما اين بدان معنى نيست كه‏آن دستورالعملها داخل منابع دين (به معناى دين ثابت و جاودانى) قرار گرفته‏اند.
2 - هر گاه از مجموع يا بخشى از احكام حكومتى، ضوابطى كلى استنباط شود كه‏بتوان با آن ضوابط، علت صدور احكام حكومتى و ملاكهاى آن را به دست آورد، آن‏ضوابط نيز سنت و متن دين خواهد بود و مانند ديگر اجزاء دين لازم‏الاجرا مى‏باشد. (23)
منتهى ضوابط، گاه در لسان شارع به صورت مستقيم نيز بيان شده است، آياتى چون‏«و شاورهم فى‏الامر» (24) «و در كار[ ها ] با آنان مشورت كن‏» كه بعضى خطب حضرت امير ونيز قواعد فقهى مستند به كتاب و سنت مانند قاعده لاضرر و امثال آن و ملاكات باب‏تزاحم از اين قبيل است.
آنچه تاكنون بدان اشاره شد، يعنى تعيين حاكم، حيطه اختيارات حكومت، و ضوابطو شيوه‏هاى صدور حكم از مهمترين حقوق اساسى حكومت اسلامى است. موضوعات‏ديگرى چون اموال حكومتى، اهداف حكومت، مسئوليت همگانى و نظارت عمومى،حيطه ارتباط حكومت اسلامى با ساير ملل، جهاد، اقليتهاى مذهبى و... ديگر حقوق‏اساسى حكومت اسلامى را تشكيل مى‏دهند كه بررسى آنها مجالى مستقل مى‏طلبد.

علل و شيوه‏هاى تفكيك اسلام از سياست:

چنانچه در ابتداى اين نوشتار گفته شد، ارتكاز مسلمين و انديشه غالب در آنان،همواره شمول گسترده تعاليم اسلام نسبت‏به سياست و حكومت‏بوده است، لذامى‏بايست در پى كشف علل انكار احتمالى آن برآمد. از جمله علل پيدايش انديشه‏جدايى اسلام و سياست، تجربه تاريخى ناموفق كليسا در به دست‏گيرى قدرت وسياست است. مهندس مهدى بازرگان به عنوان يك روشنفكر مسلمان، كه در سيرتحولات فكرى خود به «انكار سياست در دين‏» رسيد، درباره اين تجربه تاريخى‏مى‏نويسد:
«هزار سال رياست‏بلامنازع دينى پاپها و حاكميت قهار كليساى كاتوليك بر پادشاهان‏و اشراف و مردم اروپاى قرون وسطى، يادگارى جز جهل و تاريكى، ركود و عقب‏ماندگى‏و احتناق افكار يا انگيزيسيون وحشتناك به جا نگذاشت، ضمن آن كه سرخوردگى و فراراز دين و خدا و بازگشت‏به فرهنگ يونانى به وجود آورد كه همراه با تجدد ضد مذهبى‏بود». (25)
او در آثار سوء ادغام اسلام و سياست مى‏گويد:
«وقتى مردم مؤمن و مخصوصا جوانان پر شور و اميد، مواجه با ناتوانى و عجز اديان‏گردند و ببينند كه متصديان و مدافعان ناچار مى‏شوند كه به اصلاح و التقاط يا عجز واعتراف بپردازند، نسبت‏به اعتقادات خود سرد و بدبين مى‏گردند». (26)
و هم از اين روست كه آبشخور برخى از منكرين سياست در اسلام، سخنان فلاسفه‏اروپاى پس از رنسانس است، غافل از اين كه نه اسلام، مسيحيت است، (27) و نه آنچه دردست كليسا بود، مسيحيت‏حقيقى بود و نه آنچه اروپا با شكست دادن آن، به اوج تمدن‏خود رسيد، دين بود.

جدا انگارى امور دنيا از امور آخرت:

كسانى كه در جدايى دين و دنيا سخن گفته‏اند، استدلال خود را بر آن بنانهاده‏اند كه‏يك دسته از امور، مربوط به آخرت و ماوراء طبيعت و دسته ديگر مربوط به دنيا مى‏باشدو دين تنها در امور دسته اول، مانند پرستش، توكل، دعا، توسل، و حداكثر ازدواج و دفن‏و عزادارى و مانند آن سخن گفته‏است و امور ديگر مانند خوراك و پوشاك و روابط‏اجتماعى و حكومت، كه بدون ديندارى نيز مى‏گذرد، مربوط به دنياست لذا دين از آنهاسخن نگفته است و امر آن را به دست‏خود انسان سپرده است.
«بر اين ر. ويلسون‏» مى‏نويسد:
«جريان كلى جدا انگارى دين و دنيا، به جدايى روزافزون دين از ساير نهادهاى‏اجتماعى مى‏انجامد و سرعت و وضوح اين جدايى در امور آن نهادهايى كه (همچون‏حقوق، سياست، اقتصاد، والنهايه آموزش) پايه‏هاى اصلى ترتيبات زندگى اجتماعى راتشكيل مى‏داده‏اند، بسيار بيشتر، و در مورد آن نهادهايى كه (همچون ازدواج، خانواده واخلاق شخصى) ريشه در زندگى جماعات محلى داشته بسيار كمتر خواهد بود.» (28)
اما واقعيت چيز ديگرى است، حيات و سعادت اخروى انسان در گرو چگونه زيستن‏او در اين دنياست. از ديدگاه اسلام، زندگى اخروى هر فرد توسط خود او و در اين دنياساخته مى‏شود. بدين معنا كه اعتقادات، علايق، نيات و رفتار انسان شكل‏دهنده‏شخصيت واقعى او در اين دنيا و چهره حشروى در آخرت است.
قرآن، ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنى دنيا و آخرت را، گاه در قالب «چهره انسان درآخرت‏»، (29) گاه «تجسم اعمال‏» (30) و گاه در بيان «عينيت پاداش و كيفر اخروى با اعمال‏دنيا»، (31) بيان فرموده است. هر رفتارى كه از انسان در اين دنيا سر زند، در زندگى اخروى‏او مؤثر است و سعادت اخروى آدمى در گرو تصميمات وى در همين دنياست. از اين رونمى‏توان عملى را يافت كه تنها جنبه دنيوى داشته و در حيات آخرت موثر نباشد، و ياعملى كه تنها جنبه اخروى داشته و در زندگى دنيا بى‏تاثير باشد. از طرفى واضح است كه‏رفتار، عادات و فرهنگ زندگى افراد جامعه تا چه حد متاثر از نوع و اهداف حكومت‏است.
حتى در جوامع امروز كه حكومت، به ظاهر برخاسته از مردم است، همواره طبقه‏اى‏خاص، وسائل ارتباط جمعى، اطلاعات، ثروت و... را قبضه كرده و برانگيزنده واقعى خواست مردمند!
تاثير حكومت‏بر فرهنگ زندگى مردم، حتى بيش از نقش تربيت‏خانوادگى است تاجايى كه گفته‏اند «الناس على دين ملوكهم‏»، (32) «مردم به دين و روش حاكمشان‏اند» و «الناس‏بامرائهم اشبه منهم بآبائهم‏»، (33) «مردم به فرمانروايانشان شبيه‏ترند تا به پدرانشان‏».
قرآن نيز از زبان گمراهان مى‏گويد: «ربنا انا اطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلونا السبيلا». (34) ومى‏گويند: «پروردگارا! ما رؤسا و بزرگتران خويش را اطاعت كرديم و ما را از راه به دركردند».
لذا حتى اگر دين، تنها براى هدايت‏بشر به سعادت اخروى هم بود، باز نمى‏توانست نسبت‏به دنياى او و بويژه «حكومت‏»، ساكت‏باشد چرا كه سعادت اخروى انسان در گروهمه اين امور است.
از آيات قرآن، دو هدف براى بعثت انبياء بدست مى‏آيد:
يك) معرفى خدا و دعوت به او: «يا ايهاالنبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعياالى‏الله و سراجا منيرا» (35) «اى پيامبر، ما تو را [ به سمت ] گواه و بشارت‏گر و هشداردهنده‏فرستاديم و دعوت‏كننده به سوى خدا به فرمان او، و چراغى تابناك‏»دو) برپايى عدل و قسط در جامعه: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط‏» (36) «به راستى [ ما ] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم‏و با آنها كتاب و ترازو را فرودآورديم تا مردم به انصاف برخيزند».
همانگونه كه استاد مطهرى گفته است، هدف دوم نسبت‏به هدف اول، مقدمه است‏اما در عين حال، داراى ارزش ذاتى است. چرا كه هدف دوم، مرتبه‏اى از مراتب هدف‏نخست است و لذا در تشريع اسلام، مورد غفلت قرار نگرفته است.

اختصاص مسائل دين به آنچه از دسترس دانش بشرى خارج است:

بازرگان، معتقد است كه شان خداوند خالق، آن است كه تعليمات و هدايتش درحوزه‏اى باشد كه انسان ذاتا و فطرتا از درك آن عاجز است و به جز از طريق وحى وهدايت الهى راهى به سوى آن ندارد و راه و رسم زندگى و حل مسائل فردى و اجتماعى،و به عبارت ديگر سياست، در دسترس دانش است‏يعنى انسان مى‏تواند بدون دين،زندگى خود را سياست كند لذا دين نبايد از آن سخن بگويد و اگر هم گفته باشداستطرات و طفيلى است و امر آن به دست انسان و دانش اوست. (37)
اين سخن را بايد در سه بخش تحليل كرد:
اول: تاريخچه و علل پيدايش: منشا اين ديدگاه، انديشه‏هاى امانيستى و نيز سيانتيسم‏يا علم‏پرستى و برخى از تحليلهاى روان شناختى «دين‏» است كه آن را ناشى از جهل به‏واقعيات مى‏پندارد.
دوم: كبراى قضيه كه از دو جهت محل مناقشه است:
1- دانسته‏هاى علوم جديد، نسبت‏به زمان نزول وحى، بسيار متاخر بوده و همچنين‏اختلاف آراء و تحير در آن علوم بقدرى زياد است كه ايجاب مى‏كند كه تعاليم دين، رفتاراجتماعى بشر را شامل شود.
2- حداكثر حكم عقل در اين باره، عدم ضرورت موضعگيرى دين در اين گونه مسائل‏است نه لزوم عدم آن. و عقل، گرچه دين را ملزم به بيان اين مسائل نداند، اما در صورت‏وجود بيان دينى، منقاد خواهد بود.
سوم: آيا انسان، طريق زندگى درمسيرى كه براى آن خلق شده است‏را مستقلا و بدون نياز به راهنمائى‏مى‏شناسد؟! براى پاسخ، از سه منظربه دانش انسان نظرى مى‏كنيم: دانش‏انسان در چارچوب ابزار آن، دانش‏انسان در بستر تاريخ، دانش انسان درقرآن.
1- هر روز دانشمندان در كشف‏جهان طبيعت‏به پيشرفتهاى تازه‏اى‏نائل مى‏شوند، زمين را و آنچه در آن‏است مى‏جويند، به آسمانها مى‏روندتا از آنچه نديده‏اند با خبر شوند و جهان را مسخر خود سازند. علوم‏انسانى به شناخت انسان از پيرامون خود مى‏پردازد، علل شكوفايى و انحطاط تمدنها را كشف مى‏كند، تاثير رفتارهاى اقتصادى‏بر يكديگر را مى‏شناسد و....
اما آيا اين دانشها براى انتخاب مسير زندگى، كافى است؟ براى اين كه انسان بتواندخط سير زندگيش را انتخاب كند و حركت‏خود را در جهت كمال قرار دهد، بايد سود وزيان خود را بشناسد و اين نمى‏شود مگر با بينشهاى عميق و كلى درباره جهان. همواره‏«ارزشها» تابع «بينشها»ست و تا شناخت انسان از خود و جهان هستى كامل نباشد، قادربه شناخت همه سود و زيان خود نخواهد بود. گرچه پيشرفت علوم، انسان را در شناخت‏علل و پديده‏هاى طبيعى يا رفتارهاى اجتماعى به قلل رفيع رسانده، اما توصيه راه‏صحيح، علاوه بر اين، متوقف بر بينش ديگرى درباره ابتدا و انتهاى جهان، حيات پس ازمرگ، هدف از خلقت و مسائلى از اين قبيل است كه دست علوم تجربى اثباتا و نفيا از آن‏كوتاه است. (38) نوع نگرش علم به جهان، كه از آن به «دانش‏» تعبير مى‏كنيم، انسان را درمسير شناخت اجزاء و روابط آنها قرار مى‏دهد، در حالى كه نوع نگرش فلسفى و بخش‏اعتقادات دينى به جهان، كه آن را «بينش‏» مى‏ناميم، جهان را به عنوان يك واحد در مسيرابتدا تا انتها به او مى‏نماياند.
توصيه كننده راه «صحيح زندگى‏»، بايد از كمال در بينش، ارزش و دانش برخوردارباشد. براى انتخاب «بايد و نبايد»، نيازمند جهان‏بينى است، تا هدف و كمال را نشان دهدو براى شناخت مصاديق اين بايد و نبايدها، نيازمند احاطه به روابط افعال و غيايات ونتايج نهايى آن است.
اين كه هدف و كمال انسان چيست؟ و خير و شر او كدام است؟ از يك سو، و ابهام دربسيارى از مصاديق بايد و نبايدها، مانند عدالت و ظلم، از سوى ديگر، كار را بر انسان‏مشكل مى‏كند و نياز به «دين‏» مى‏افتد، (39) گرچه امكان شناخت فطرى و عقلى در برخى ازاين امور، قابل انكار نيست.
2- همه اينها با قطع نظر از تجربه تاريخى دانش بشر است. تاريخ نشان داده است كه‏اين علوم همواره ابزار سلطه و استعمار در دست قدرتمندان بوده است. تجربه تاريخى‏دانش بشر، كوتاه است چرا كه ظلم و ستم، فساد و فحشا، از هم پاشيدگى خانواده،پوچى و افسردگى روزافزون در جهان غرب، كه مهد علم در عصر ماست، خود گوياى‏توانايى بشر در دستيابى به راه صحيح زندگى است.
3- خداوند، قرآن را با خواندن و قلم آغاز كرد: «اقراء باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرا و ربك‏الاكرم الذى علم بالقلم علم الانسان مالم‏يعلم.» (40) «بخوان بنام‏پروردگارت كه انسان را از علق آفريد. بخوان، و پروردگار تو كريم‏ترين [ كريمان ] است.همان كس كه به وسيله قلم آموخت. آن چه را كه انسان نمى‏دانست [ به تدريج‏به او ]آموخت‏».
و انسان را به تفكر و تعقل فراخواند: «لعلهم يتفكرون.» (41) «شايد كه آنان بينديشند».
و برترى عالمان بر جاهلان را گوشزد نمود:
«قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لايعلمون انما يتذكر اولوا الالباب.» (42) «بگو: آياكسانى كه مى‏دانند و كسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟ تنها خردمندانند كه پند پذيرند».
و در كمال نفس، شناخت فطرى خوب و بد را متذكر شد:
«و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها.» (43) «سوگند به نفس و آن كس كه آن رادرست كرد; سپس پليدكارى و پرهيزكارى‏اش را به آن الهام كرد».
اما خود مى‏فرمايد: دانشى كه به انسان اعطا شده، دانشى ناچيز است:
«و ما اوتيتم من‏العلم الا قليلا.» (44) «به شما از دانش جز اندكى داده نشده است‏».
و نيز مى‏فرمايد:
«كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى ان تحبواشيئا و هو شر لكم والله يعلم و انتم لاتعلمون.» (45) «بر شما كارزار واجب شده است، درحالى كه براى شما ناگوار است. و بسا چيزى را خوش نمى‏داريد و آن براى شما خوب‏است، و بسا چيزى را دوست مى‏داريد و آن براى شما بد است، و خدا مى‏داند و شمانمى‏دانيد».
علاوه بر بيان اين نقصان، كه مى‏توان آن را نقصان اقتضايى در شناخت دانست، به‏موانع شناخت او نيز چنين اشاره مى‏فرمايد:
«علم الانسان ما لم يعلم كلا ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى.» (46) «آنچه را انسان‏نمى‏دانست [ به تدريج‏به او ] آموخت. حقا كه انسان سركشى مى‏كند، همين كه خود رابى‏نياز پندارد».
«انه لحب الخير لشديد.» (47) «و راستى او شيفته مال است‏».
«و يدع الانسان بالشر دعاءه بالخير و كان الانسان عجولا.» (48) «و انسان [ همانگونه كه ]خير را فرا مى‏خواند، [ پيشامد ] بد را مى‏خواند و انسان همواره شتابزده است‏».
«و حجدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا.» (49) «و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت،از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند».
«ينادونهم الم نكن معكم قالوا بلى ولكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم وارتبتم و غرتكم الامانى‏حتى جاء امر الله و غركم بالله الغرور.» (50) «[ دو رويان ] آنان را ندا در مى‏دهند: آيا ما با شمانبوديم؟ مى‏گويند: چرا، ولى شما خودتان را در بلا افكنديد و امروز و فردا كرديد وترديد آورديد و آرزوها شما را غره كرد تا فرمان خدا آمد و [ شيطان ] مغرور كننده، شمارا درباره خدا بفريفت‏».
«فلما جاءتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من‏العلم و حاق بهم ما كانوا به‏يستهزءون.» (51) «و چون پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان آوردند، به آن چيز [ مختصرى ]از دانش كه نزدشان بود خرسند شدند و [ سرانجام ] آنچه به ريشخند مى‏گرفتند آنان رافروگرفت‏».
اين آيات به روشنى مى‏رساند كه از ديدگاه اسلام، ابزارهاى ادراكى انسان به گونه‏اى‏نيست كه مستقلا بتواند درراه تكامل خود، در رفتارهاى فردى و اجتماعى، همواره مسيرصحيح را از باطل تشخيص دهد.
بازرگان، كه جدايى دين از سياست را تاييد كرد، خود پيشتر در كتاب بازيابى ارزشها،در نقد اومانيسم نوشته‏بود:
«آنهايى كه از خدا مهجور و محروم شده بودند، به قول خدا و به خليفه خدا (انسان)روآوردند، غافل از اين كه انسان مختار و گرفتار خود شده بيش از آنچه بنده خدا وتصويرى از او باشد پيروى از شيطان و از نفس اماره بالسوء مى‏نمايد در فطرت انسان‏اگر، همانطور كه در روانشناسى و جامعه‏شناسى محقق شده است، كششهاى طبيعى‏خدادادى براى زيبايى و كنجكاوى و نيكوكارى وجود داشته خالق هنر و علم و انسانيت‏و نوعدوستى شده‏ايم شيطنت و طاغوتيت، موجد و فساد و خونريزى هم در سرشتمان‏جاسازى گشته است.» (52)
در اين جا دو نكته شايان توجه است:
اول: اصل اين انديشه و طرز پاسخ صغروى ما به آن، از سنخ مسائل كلامى و برون‏دينى است، در حالى كه نگاه درون دينى به مسائل اسلام، جايى براى بروز اين انديشه‏باقى نمى‏گذارد و پيش از اين نيز گفتيم كه ريشه اين سخن در رويارويى با مسيحيت‏بوده‏است. وقتى اسلام خود، حقوق اساسى در حكومت را بيان فرموده و وقتى از متن دين‏اسلام درمى‏يابيم كه نبى‏اكرم - صلى‏الله عليه و آله - و ائمه اطهار - عليهم‏السلام - پس از آن‏حضرت و فقهاى جامع‏شان در زمان غيبت‏براى حكومت منصوب شده‏اند، ديگر چه‏جاى سؤال است كه آيا اسلام حكومت دارد يا نه؟
بله نگاه اسلام به دنيا، واقع بينانه است و آن را محل امتحان و گذر مى‏داند، لذا تمام‏بيان او در مسائل دنيا و از جمله حكومت، هدفدار و جهت‏دار است اما اين هدفدارى‏باعث نمى‏شود آن را منصرف از قصد سامان امور دنيا بدانيم.
دوم: اين ديد واقع بينانه در محدوديت دانش بشر، براى او انتظارات خاصى را از دين‏خاتم ايجاد كرده است. انتظار برنامه‏اى براى سامان دنيا و از جمله طرح حكومت، كه‏بتواند سعادت او را در دنيا و آخرت تامين كند. اين انتظارات گرچه به عنوان ارتكازات‏عقلايى، در فهم متون دينى بى‏تاثير نيست اما نمى‏تواند قلمرويى را كه در دين نيست، به‏آن تحميل كند چرا كه متن، خود سخن مى‏گويد و انتظارات پيشين را تعديل و يا تبديل واصلاح مى‏كند.

حذف «سنت‏» از شمار منابع دين

آنان كه تنظيم روابط اجتماعى و سامان امور دنيا را خارج از برنامه اسلامى مى‏دانند،خود مواجه با انبوهى از سنت نبوى و ائمه اطهار در اين باره ديده‏اند و بنابراين، حذف‏اين بخش از سنت از اعداد منابع دين، راهى است آنان پيموده‏اند. مهندس مهدى‏بازرگان در مقاله «آخرت و خدا هدف بعثت انبيا» مى‏گويد:
«حضرت رسول و امامان و بزرگان دين مانند هر انسان و بندگان مؤمن و برجستگان‏امت، علاوه بر وظايف رسالت و امامت، معلم و مصلح و مؤظف به خدمت و اعمال‏صالح بودند و مى‏بايستى به مصداق (ولكم فى رسول‏الله اسوة حسنه) الگو و نمونه باشند.بنابراين در كنار وظايف نبوت و سوق‏دادن به خدا و آخرت، هر جا كه عهده‏دار كارى‏براى زندگى شخصى يا عمومى شده‏اند به اصلاح و آموزش مردم و به دعوت به خير ياامر به معروف و نهى از منكر نيز پرداخته به عنوان انسان مسلمان و خداپرست‏با ايمان‏مبادرت به خدمت و تربيت همنوعان مى‏كرده‏اند تعليماتى كه اين نظرها داده‏اند در عين‏ارزنده و ممتاز بودن جزء دين و شريعت‏حساب نمى‏شود و مشمول «ان هو الا وحى‏يوحى‏» نمى‏گردد.» (53)
محمد سليمان‏الاسقر، در كتاب «افعال الرسول‏» (54) مى‏گويد: «افعال دنيوى‏رسول‏اكرم(ص) به هفت دسته تقسيم مى‏شود: طبابت، زراعت، صناعت، تجارت،مكاسب ديگر، تدابير و اداره جامعه. لزوم متابعت و تاسى در آنچه از آن حضرت در اين‏زمينه‏ها به ما رسيده، متوقف است‏بر اين كه اعتقادات حضرت در اين امور مطابق واقع‏باشد و به عبارت ديگر حضرت در اين امور نيز معصوم باشد». او خود در انكار اين مبنابه دو دليل تمسك مى‏كند:
1- آيه «قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى‏» (55) «بگو: من هم مثل شما بشرى هستم [ ولى ]به من وحى مى‏شود».
2- روايت عايشه: رسول اكرم(ص) صداهايى شنيد و از آن پرسيد، گفتند نخل را لقاح‏مى‏دهند حضرت فرمود اگر رهايش كنند خودش اصلاح مى‏شود و آنان لقاح را ترك‏كردند آن سال نخل بارور نشد، اين خبر را به حضرت رساندند ايشان فرمود:
«اذا كان شيئا من امر دنياكم فشانكم به و اذا كان شيئا من امر دينكم فالى‏»، «اگر كارى‏درباره دنيايتان است‏خودتان به آن رسيدگى كنيد و اگر كارى درباره دينتان است‏به من‏رجوع كنيد.» (56)
بازرگان هم براى قضاوت خود در حذف اين بخش از گفتار و رفتار دليل پيامبر وامامان(ع) از سنت و دين، دليل مستقلى ذكر نكرده و فرضيه جدايى دين از امور دنيا را ازابتداء مفروض گرفته است.
عمده دليل او بر جدايى دين از امور دنيا دو امر است: 1 - هدف دين منحصر در خداو آخرت است; 2 - دين منحصر است در مسائلى كه دست دانش بشر به آن نمى‏رسد وامور دنيا در دسترس دانش بشر است.
ملاحظه مى‏شود كه نحوه قضاوت بازرگان و محمد سليمان‏الاسقر در اين مساله‏متفاوت است گرچه هر دو به يك نتيجه رسيده‏اند.
در اين مقاله، كه اصل سخن در مبناى جدايى دين از امور دنيا است، به ادله بازرگان‏در اين مبنا پاسخ گفتيم; اما سزاوار است كه پس از ابطال مبناى جدايى دين از امور دنيا واثبات امكان دخالت دين در امور دنيا و از جمله سياست، براى قضاوت در مساله حذف‏گفتار و رفتار در اين امور دنيا از سنت و دين به صورت مستقل و خرد به بررسى بنشينيم.
اول - امورى كه «محمد سليمان‏الاسقر» به عنوان افعال دنيوى رسول‏اكرم(ص)شمرده است، همگى از يك سنخ و در يك مرتبه نيستند. «حكومت‏» از آن ميان، داراى‏سه ويژگى است كه هر يك به نوعى آن را داخل دين قرار مى‏دهد در حالى كه امور ديگرفاقد اين سه ويژگى‏اند:
اول: رسول‏اكرم(ص) و ائمه‏اطهار(ع) از جانب خداوند، متصدى امر زراعت وصنعت نشده‏اند و خود نيز چنين ادعائى نكرده‏اند. در حالى كه امر «حكومت‏» و اداره‏جامعه، مسؤليتى است كه خداوند بر عهده آنان نهاده و منصب كومت‏براى‏نبى‏اكرم(ص)، منصبى دينى به شمار مى‏آيد. چنانكه خلافت ائمه‏اطهار(ع) هم منصب‏دينى و ابلاغ آن توسط رسول‏اكرم(ص) از وظايف رسالت‏بوده است و شاهد ما قرآن وروايات است.
دوم: اهميت‏حكومت در سرنوشت دنيوى و اخروى انسان، نسبت‏به ديگر اموردنيوى، قابل مقايسه نيست زيرا كه «حكومت‏» در جهت‏دهى شئون مختلف زندگى‏فردى و اجتماعى، بشدت مؤثر است. لذا لزوم تشريع و دخالت دين در امر حكومت،بيش از ديگر امور است.
بازرگان پيش‏از تحويل‏فكرى خود، در جزوه «مرز بين دين‏وسياست‏»،در پاسخ‏كسانى‏كه سياست را مانند طبابت امرى تخصصى دانسته كه بايد به اهلش واگذار شود مى‏گويد:
«اين دسته، دانسته يا ندانسته اشتباه مى‏نمايند، قياس مع‏الفارق مى‏كنند. ميان طبابت‏و سياست‏خيلى فرق است، عمل طبيب هر قدر ضرورى و اساسى باشد، يك عمل‏جزئى موقت‏براى دورانهاى كوتاهى از زندگى فرداست و چندان وسيله سوء استفاده‏شديد نيست... از طرف ديگر نظارت و كنترل آن آسان است و سلب آزادى از شخص‏نمى‏شود در حالى كه سياستمدار و شخص حاكم مقدرات و سرنوشت‏يك ملت را دردست مى‏گيرد. مردم را در جهت مطلوب خود به كار و حركت وامى‏دارد. غفلت در اين‏امر عواقب زيان‏بخش عمومى و كلى دارد....» (57)
سوم: امور دنيوى را مى‏توان به دو بخش تقسيم كرد:
1 - آنچه از سنخ ارتباط انسان با طبيعت است.
2 - آنچه از سنخ ارتباط انسان با انسانهاى ديگر در اين امور است.
بخش اول مانند فن و دانش زراعت و طبابت و صنعت و ... است كه اولا با پيشرفت‏علوم متحول مى‏شود; و ثانيا پيامبراكرم(ص) مردم را به طلب علم و دانش در آن ترغيب‏نموده است.
بخش دوم خود بر دو قسم است:
الف) ثابت: كه شامل حقوق زراعت و طبابت و صنعت و ... و حقوق ثابت (اساسى)حكومت مى‏شود، كه به دليل ثبات و مطابقت‏با اهداف دين، جزو دين است.
ب) متغير: و مراد از آن، احكام حكومتى در اين امور است كه به دليل عدم ثبات،مضمون آن، جزء دين نيست اما داراى جنبه‏هاى ثابتى است كه از آن جهت، جزء دين‏قرار مى‏گيرد.
«شهيد صدر» در كتاب گرانقدر اقتصادنا، درباره حيطه قانونگذارى اسلام سخنى‏دارد كه بى‏ارتباط به تفاوت مذكور نيست:
«انسان در حيات اقتصادى خود، با دو امر در ارتباط است، نخست ارتباط با طبيعت‏ياثروتهايى كه در قالب «ابزار توليد» تجسم مى‏يابد، و ديگرى ارتباط با انسانهاى ديگر، كه‏در «حقوق‏» منعكس مى‏شود. اسلام ميان اين دو نوع ارتباط تفاوت گذاشته است. ارتباط‏انسان با طبيعت، در طول زمان به تبع مشكلات جديد و راههايى كه انسان در حل آن‏مى‏يابد تكامل پيدا مى‏كند و پيوسته سيطره او را بر طبيعت افزايش مى‏دهد. اما ارتباط اوبا انسانهاى ديگر متحول نمى‏شود چرا كه اين ارتباط براى حل مشكلات ثابتى به وجودآمده است. مثلا هر جامعه‏اى كه در خلال ارتباطش با طبيعت، بر ثروتى ست‏يافت، بامشكل توزيع آن و تخصيص حقوق افراد و جامعه در آن مواجه خواهد شد. چه توليد درسطح نيروى بخار و برق صورت گيرد چه در سطح آسياب دستى. قوانين اسلام درباره‏ارتباط نوع دوم است و لذا ثابت و جاودان است و مى‏تواند روابط انسانها را در هر زمانى‏تنظيم نمايد. اما گاه، پيشرفت رابطه اول بر اجتماعى تاثير مى‏گذارد، لذا اسلام به حاكم‏اسلامى اين اختيار را داده است كه در دايره فعاليتهاى مباح قوانينى را جعل كند تا اين‏تاثيرات را در راستاى اهداف حكومت اسلامى قرار دهد.» (58)
نتيجه آن كه مسائل «ثابت‏» مربوط به حكومت، كه از سنت‏به ما رسيده‏است چه درحقوق اساسى آن و چه در شيوه‏ها و ملاكهاى صدور آن جزء دين محسوب مى‏شود.
دوم - گذشته از روايات متواترى كه درباره «علم‏الامام‏» در منابع روايى شيعه وجوددارد، در خصوص مساله سياست و اداره جامعه، رواياتى وجود دارد كه عصمت‏رسول‏اكرم(ص) و ائمه‏اطهار(ع) را در آن ثابت مى‏كند. مرحوم كلينى بخشى از اين‏روايات را در باب تفويض گردآورده است:
عن فضيل‏بن يسار قال: سمعت اباعبدالله(ع) يقول لبعض اصحاب قيس‏الماصر: ان‏الله‏عزوجل ادب نبيه فاحسن ادبه فلما اكمل له الادب قال: «انك لعلى خلق عظيم‏»، ثم فوض اليه‏امرالدين و الامه ليسوس عباده فقال عزوجل: «ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا»و ان رسول‏الله(ص) كان مسددا موفقا مؤيدا بروح القدس، لايزل و لايحظى فى شى‏ء مما يسوس‏به‏الخلق متادب باداب‏الله.... (59)
فضيل بن يسار مى‏گويد: شنيدم امام صادق(ع) به بعضى از اصحاب قيس ماصرفرمود: همانا خداوند عزوجل پيغمبرش را تربيت كرد پس نيكو تربيت كرد. چون تربيت‏او را تكميل نمود گفت: «تو بر خلق و خوى عظيمى استوارى‏» سپس امر دين و امامت رابه او واگذار فرمود تا سياست‏بندگانش را به عهده گيرد سپس فرمود:
«آنچه رسول براى شما آورده بگيريد و از آنچه شما را نهى كرده بازايستيد» همانارسول خدا استوار و موفق و مؤيد به روح‏القدس بود، نسبت‏به سياست و تدبير خلق‏هيچگونه لغزش و خطايى نداشت. به آداب خدا تربيت‏شد....
در روايت ديگرى از همين باب از امام صادق(ع) مى‏گويد: «آنچه را خدا به رسولش‏واگذار نموده به ما واگذار كرد.» (60)
سوم - چنانچه گذشت، اصول كلى سياست و حكومت در اسلام، از قرآن و سنت‏مفسر، (گفتار و رفتارى كه ناظر به آيات قرآن است)، استفاده مى‏شود لذا حذف اين‏بخش از سنت هم سود چندانى به مناديان جدايى دين از سياست نمى‏بخشد.

پى‏نوشت‏ها:

1- مراد گفتار غير از قرآن و رفتار غير از افعال شخصى و خصوصى است. رجوع كنيد به: الشاطبى‏ابى‏اسحق، الموفقات فى اصول الشريعه، دارالمعرفه، بيروت، الجزءالرابع، ص 3، درباره قيد افعال‏شخصى در همين نوشتار سخن خواهيم گفت.
2- نحل/ 44.
3- ترجمه آيات، مطابق با ترجمه استاد محمد مهدى فولادوند است.
4- حشر/7.
5- احزاب/ 21.
6- جعفر لنگرودى، ترمينولوژى، ص 371، شماره 2981.
7- گفته مى‏شود «اقتضاى جامعه دينى اين است كه حكومت نيز دينى باشد ولو برنامه حكومت را از دين‏نگيرد» اما اين مقدار از مناسبت تنها براى اسناد عرفى حكومت‏به دين كافى است و در بحثهاى جامعه‏شناختى مفيد است، نه براى اسناد حقيقى و بحثهاى كلامى و فقهى، حداكثر دينى بودن حكومت‏بنابراين نظريه عبارت است از اين كه حكومت‏سر مخالفت‏با آيينهاى دينى و الگوهاى جاافتاده دينى رانداشته باشد و به آن احترام بگذارد و همچنين دست رهبران دينى را در اشاعه تقواى دينى بازبگذارد.
8- ر.ك: عبدالكريم سروش، ايدئولوژى و دين دنيوى، كيان شماره 31. و نيز: مهدى بازرگان، جزوه خدا وآخرت هدف بعثت انبياء.
9- مستدرك الوسائل، ج 17، ص 362، ج 1.
10- على عبدالرازق، الاسلام و اصول الحكم، ص 145، بند 3.
11- همان، ص 149، بند 10.
12- نساء/ 59.
13- ر.ك: طباطبايى، سيد محمدحسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، دارالكتب الاسلاميه، ج 4، ص 412.
14- نساء/ 105.
15- ابن هشام، السيرة‏النبويه، ج 2، ص 424.
16- شيعه به آياتى چون «انما وليكم الله و رسوله والذين امنوا...» و حديث غدير و مانند آن و اهل سنت‏به‏آيات شورى و حديث لايجتمع امتى على‏الخطاء و امثال آن تمسك كرده‏اند.
17- در مجلسى كه براى انتخاب عثمان به خلافت تشكيل شد عبدالرحمن به على‏بن ابى‏طالب گفت‏با توبيعت مى‏كنم به شرطى كه به كتاب و سنت نبوى و سيره ابوبكر و عمر عمل كنى، او پاسخ داد به كتاب‏و سنت نبوى عمل مى‏كنم ولى عثمان آن شرط را پذيرفت. ر.ك: تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 162.
18- مائده/ 67، براى شان نزول و تفسير رجوع كنيد به الميزان، ج 6، ص 42.
19- مائده/ 3، براى شان نزول و تفسير رجوع كنيد به الميزان، ج 5، ص 177.
20- ر.ك: وسائل‏الشيعه، شيخ محمدبن الحسن الحرالعاملى، ج 18، باب 11، از ابواب صفات القاضى.
21- على‏بن‏الحسين الكركى، جامع المقاصد، ج 4، ص 44.
22- ر.ك: الشهيد السيدمحمد باقرالصدر، اقتصادنا، مجمع‏الشهيد الصدر العلمى والثقافى، ص 401.
23- همان.
24- آل‏عمران / 159.
25- مهدى بازرگان، جزوه آخرت و خدا هدف بعثت انبيا، سمينار هفت جلسه‏اى، بهمن‏ماه 1372، ص 37.
26- همان، ص 36.
27- ابن خلدون مى‏نويسد «اسلام برخلاف ديگر اديان، علاوه بر دعوت و تبليغ، به تنفيذ و اجراى آن نيزپرداخته است.
28- ميرچااليان، فرهنگ و دين، مقاله جدا انگارى دين و دنيا، ترجمه دكتر مرتضى اسعدى، ص 135.
29- براى نمونه: طه/ 126 - 124.
30- براى نمونه: توبه/ 36 - 35 و قلم/ 43 - 42.
31- براى نمونه: زلزله/ 8 - 6.
32- اين جمله را در روايات نيافتم. ر.ك: علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 105، ص 8.
33- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 78، ص 46، روايت 57، باب 16.
34- احزاب / 67.
35- احزاب / 46.
36- حديد / 25.
37- مهدى بازرگان، جزوه آخرت و خدا هدف بعثت انبيا، ص 11.
38- ر.ك: محمد تقى مصباح، دروس فلسفه اخلاق، ص 195.
39- درباره‏محدوديت‏علوم‏ر.ك:الميزان، علامه‏طباطبايى،دارالكتب‏الاسلامى، ج‏6، ص‏214، ج 1،ص‏297.
40- علق/ 5 - 1.
41- اعراف/ 176 و نحل/ 44.
42- زمر/ 9.
43- شمس/ 8.
44- اسراء/ 85.
45- بقره/ 216.
46- علق/ 7 - 5.
47- عاديات/ 8.
48- اسراء/ 11.
49- نمل/ 14.
50- حديد/ 14.
51- مؤمن/ 83.
52- مهدى بازرگان، بازيابى ارزشها، ج 3، ص 152، بى‏جا، بى‏تا.
53- جزوه «آخرت و خدا هدف بعثت انبيا»، ص 29.
54- محمد سليمان الاشقر، افعال الرسول و دلالتها على‏الاحكام الشرعيه، مؤسسه الرساله، ج 1، ص 239.
55- كهف/ 110
56- المسند للام احمد بن حنبل، دارالفكر (حروفچين)، ج 9، ص 438، حديث 24974.
57- مرز بين دين‏وسياست، نقل‏وتكميل سخنرانى، مهدى بازرگان در دومين كنگره انجمنهاى‏اسلامى‏ايران.
58- خلاصه‏از: الشهيد السيد محمد باقر الصدر، اقتصادنا، مجمع الشهيد الصدر العلمى و الثقانى،ص‏745-722.
59- ابى‏جعفر محمدبن يعقوب الكلينى، الاصول من‏الكافى، دارالكتب الاسلاميه، ج 1، ص 266، كتاب‏الحجه، باب «التفويض الى رسول‏الله(ص) و الى‏الائمه(ع) فى امرالدين‏»، حديث 4.
60- همان، حديث 2.

مقالات مشابه

تجلي جاودانگي قرآن در قاعده جري و تطبيق

نام نشریهاندیشه دینی

نام نویسندهمحمد علی رضایی اصفهانی

اوصاف دين در قرآن

نام نویسندهیعقوب اسلامیه

آثار و فوايد دين گشايش امور زندگي

نام نویسندهاسماعیل قندور

آثار و فوايد دين -قسمت اول

نام نویسندهاسمعیل قندور

نقش دين در كاهش جرايم

نام نشریهروزنامه کیهان

نام نویسندهابوالفضل یغمائی

كاركردهاى دين از منظر قرآن (2)

نام نشریهنشریه یاس

نام نویسندهامان الله فصیحی

دین برای همیشه

نام نشریهنشریه خردنامه همشهری

نام نویسندهاحمد بهشتی